عشق در دنده آخر

عشق در دنده آخر

پارت : ۴۳

باران ریزی شروع به باریدن کرده بود. فراری مشکی جونگ‌کوک زیر پل قدیمی کنار رودخانه متوقف شد. صدای موتور خاموش شد و برای اولین بار بعد از ساعت‌ها تعقیب‌وگریز، سکوت اطرافشان را پر کرد.

هانا کمربندش را باز کرد و به صندلی تکیه داد. نفس عمیقی کشید و با خنده گفت:
«فکر کنم امشب رکورد فرار از دست آدمای مسلح رو شکستیم.»
جونگ‌کوک هم لبخند کوتاهی زد.
«اونم با ماشین خودم.»

هانا هارد را دوباره از روی داشبورد برداشت. چراغ قرمز کوچک هنوز چشمک می‌زد. چند لحظه آن را زیر نور داخل ماشین بررسی کرد و بعد لبخند مطمئنی روی لبش نشست.

«پیداش کردم.»

جونگ‌کوک با تعجب نگاهش کرد.
«چی رو؟»

هانا ناخن انگشتش را زیر برچسب هارد برد و آن را آرام جدا کرد. زیر برچسب، یک قطعه فلزی بسیار کوچک چسبیده بود.

«ردیاب اینجاست.»

با انبردست کوچکی که همیشه داخل کیف ابزارش داشت، قطعه را جدا کرد و از پنجره بیرون انداخت.

چند ثانیه بعد، کامیونی از روی جاده عبور کرد و ردیاب زیر چرخ‌هایش خرد شد.

جونگ‌کوک با لبخند گفت:
«باید اعتراف کنم... بدون تو احتمالاً الان گیر افتاده بودم.»

هانا شانه بالا انداخت.
«گفتم که مکانیک بودن فقط عوض کردن روغن نیست.»

جونگ‌کوک ماشین را دوباره روشن کرد.
«بریم خونه.»

هانا با تعجب به او نگاه کرد.
«خونه؟»

«آره...»
«الان امن‌ترین جا همونجاست.»

چند دقیقه بعد، هر دو وارد ویلای بزرگ جونگ‌کوک شدند. خانه در سکوت فرو رفته بود و خدمتکارها هم برای حفظ امنیت مرخص شده بودند.

هانا کفش‌هایش را درآورد و با خستگی روی مبل خودش را انداخت.

«من دیگه حتی حوصله حرف زدنم ندارم.»

جونگ‌کوک کتش را روی صندلی گذاشت و آستین‌های پیراهن سفیدش را بالا زد.

«پس امشب من شام درست می‌کنم.»

هانا یک‌دفعه نشست.

«تو؟ آشپزی بلدی؟»

جونگ‌کوک با اعتمادبه‌نفس گفت:
«اون‌قدرها هم سخت نیست.»

ده دقیقه بعد...

بوی سوختگی تمام آشپزخانه را پر کرده بود.

هانا وارد آشپزخانه شد و با دیدن قابلمه‌ای که دود از آن بلند می‌شد، چند ثانیه ساکت ماند.

بعد ناگهان زد زیر خنده.

«آقای مدیرعامل...»
«داری شرکت خودرو می‌سازی یا زغال؟»

جونگ‌کوک با اخم به قابلمه نگاه کرد.

«طبق دستور غذا نوشته بود شعله رو زیاد کنم...»

هانا آن‌قدر خندید که اشک در چشم‌هایش جمع شد.

برای اولین بار...

خانه‌ای که همیشه ساکت بود، از صدای خنده پر شده بود.

هانا جلو آمد، شعله را خاموش کرد و قابلمه را کنار گذاشت.

«برو کنار...»
«قبل از اینکه کل آشپزخونه رو منفجر کنی.»

جونگ‌کوک بدون بحث کنار رفت.

چند دقیقه بعد، هانا با سرعت مشغول آشپزی شد.

جونگ‌کوک فقط ایستاده بود و نگاهش می‌کرد.

بی‌اختیار لبخند زد.

نه به خاطر غذا...

بلکه چون مدت‌ها بود خانه‌اش این‌قدر زنده به نظر نمی‌رسید.

در همان لحظه، گوشی هانا روی کابینت لرزید.

پیامی از تهیونگ بود.

«فردا هیچ بهونه‌ای قبول نیست... هر دوتون باید با من بیاین یه جایی!»

هانا با تعجب خندید.

«باز این چه نقشه‌ای کشیده؟»

جونگ‌کوک آرام پرسید:
«تهیونگ چی گفته؟»

هانا گوشی را به او نشان داد.

جونگ‌کوک لبخند کمرنگی زد.

«با شناختی که ازش دارم...»
«احتمالاً قراره حسابی دردسر درست کنه.»

اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند...

دردسر فردا...

قرار بود یکی از شیرین‌ترین خاطرات زندگی‌شان شود.

«و تهیونگ، بدون اینکه خودش بداند، قرار بود دو نفر را یک قدم دیگر به عشق نزدیک‌تر کند...»

لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت‌گذاران را دوست می‌دارند.
دیدگاه ها (۱)

عشق در دنده آخرپارت : ۴۴صبح آفتابی سئول، برخلاف چند روز گذشت...

عشق در دنده آخرپارت : ۴۵غروب، آسمان سئول کم‌کم به رنگ نارنجی...

عشق در دنده آخرپارت : ۴۲آژیر خطر بدون وقفه در تمام ساختمان پ...

عشق در دنده آخرپارت : ۴۱شب، ساختمان مرکزی JK Motors تقریباً ...

عشق در دنده آخرپارت : ۱۸ نور آفتاب از پنجره‌های بزرگ عمارت د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط