همخونه اجباری..
همخونه اجباری..
پارت 65.
"ویو جئون جونگ کوک"
سکوت...
تمام اتاق رو گرفته بود.
پارک دوین...
سرش پایین بود.
اشکهاش...
یکی یکی روی زمین میچکیدن.
همون دختری که همیشه...
جلوی همه جوابمو میداد...
الان حتی جرئت نداشت سرشو بالا بیاره.
دستمو روی کمرم گذاشتم.
یه نفس عمیق کشیدم.
لعنتی...
من برای اشتباهش عصبانی بودم...
نه برای خودش.
ولی...
دیدن گریهش...
اعصابمو به هم میریخت.
نه...
اشتباهه.
دلمو به هم میریخت.
چند قدم بهش نزدیک شدم.
اون هنوز سرش پایین بود.
زیر لب گفت:
+«ببخشید...»
+«دیگه تکرار نمیشه...»
+«قول میدم...»
اشک تازهای از گوشه چشمش افتاد.
ناخودآگاه آه کشیدم.
با حرص دستمو لای موهام بردم.
بعد زیر لب گفتم:
_«آخ...»
اون آروم سرشو بلند کرد.
چشمهاش قرمز شده بود.
گونههاش خیس بود.
نگاهم که به صورتش افتاد...
تمام اون عصبانیتی که چند دقیقه پیش داشتم...
انگار آب شد.
بیاختیار خندیدم.
یه خندهی کوتاه...
از روی کلافگی.
دستمو روی پیشونیم کشیدم.
_«میدونی مشکل چیه؟»
با صدای گرفته گفت:
+«...»
+«نه.»
یه قدم دیگه جلو رفتم.
فاصلهمون...
خیلی کم شده بود.
آروم گفتم:
_«نمیدونم چرا...»
یه مکث کردم.
بعد مستقیم توی چشمهاش نگاه کردم.
_«ولی...»
_«این اشکات...»
_«اینقدر رامم میکنه، بچه...»
چشمهای دوین گرد شد.
انگار انتظار شنیدن همچین جملهای رو نداشت.
+«...»
_«چند دقیقه پیش...»
_«دلم میخواست حسابی دعوات کنم.»
_«الان...»
لبخند تلخی زدم.
_«الان فقط دلم میخواد دیگه گریه نکنی.»
دوین لب پایینشو گاز گرفت.
اشکاش دوباره سرازیر شدن.
+«نمیتونم...»
+«فکر کردم ناامیدت کردم...»
+«فکر کردم...»
قبل از اینکه جملهش تموم بشه...
یهو...
یه قدم جلو اومد.
و...
بدون هیچ هشداری...
خودشو انداخت توی بغلم.
برای چند ثانیه...
کاملاً خشکم زد.
دستهای کوچیکش...
پشت پیرهنم گره خورده بودن.
صورتش...
روی سینهم پنهون شده بود.
و آروم هقهق میکرد.
+«ببخشید...»
+«واقعاً نمیخواستم...»
نفسم رو آروم بیرون دادم.
بعد...
دستامو دورش حلقه کردم.
محکم...
ولی آروم.
یه دستم روی پشتش نشست.
دست دیگه...
لای موهای بلندش رفت.
همونطور که موهاشو نوازش میکردم...
آروم گفتم:
_«هیس...»
_«تموم شد.»
+«...»
_«دیگه چیزی خراب نشده.»
+«ولی...»
_«گفتم تموم شد.»
سرشو آروم تکون داد.
هنوز از بغلم جدا نشده بود.
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_«فقط...»
_«از این به بعد...»
_«وقتی گفتم به من اعتماد کن...»
_«واقعاً اعتماد کن.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد همونطور که صورتش روی سینهم بود...
خیلی آروم گفت:
+«قول میدم...»
+«این بار...»
+«حرفتو گوش کنم.»
دوباره موهاشو نوازش کردم.
_«دختر خوبی باش...»
_«دیگه این مرواریدهای گرونقیمتو هدر نده.»
دوین با همون حال...
یه خندهی کوچیک بین گریههاش کرد.
+«باشه...»
و پشت در اتاق...
ملیس، سوآ، بوراک و یونا...
که بیاختیار شاهد بخشی از این صحنه شده بودند...
فقط به هم نگاه کردند.
ملیس خیلی آروم زیر لب گفت:
_«این دوتا...»
_«هنوز خودشون نمیدونن عاشق هم شدن...»
پارت 65.
"ویو جئون جونگ کوک"
سکوت...
تمام اتاق رو گرفته بود.
پارک دوین...
سرش پایین بود.
اشکهاش...
یکی یکی روی زمین میچکیدن.
همون دختری که همیشه...
جلوی همه جوابمو میداد...
الان حتی جرئت نداشت سرشو بالا بیاره.
دستمو روی کمرم گذاشتم.
یه نفس عمیق کشیدم.
لعنتی...
من برای اشتباهش عصبانی بودم...
نه برای خودش.
ولی...
دیدن گریهش...
اعصابمو به هم میریخت.
نه...
اشتباهه.
دلمو به هم میریخت.
چند قدم بهش نزدیک شدم.
اون هنوز سرش پایین بود.
زیر لب گفت:
+«ببخشید...»
+«دیگه تکرار نمیشه...»
+«قول میدم...»
اشک تازهای از گوشه چشمش افتاد.
ناخودآگاه آه کشیدم.
با حرص دستمو لای موهام بردم.
بعد زیر لب گفتم:
_«آخ...»
اون آروم سرشو بلند کرد.
چشمهاش قرمز شده بود.
گونههاش خیس بود.
نگاهم که به صورتش افتاد...
تمام اون عصبانیتی که چند دقیقه پیش داشتم...
انگار آب شد.
بیاختیار خندیدم.
یه خندهی کوتاه...
از روی کلافگی.
دستمو روی پیشونیم کشیدم.
_«میدونی مشکل چیه؟»
با صدای گرفته گفت:
+«...»
+«نه.»
یه قدم دیگه جلو رفتم.
فاصلهمون...
خیلی کم شده بود.
آروم گفتم:
_«نمیدونم چرا...»
یه مکث کردم.
بعد مستقیم توی چشمهاش نگاه کردم.
_«ولی...»
_«این اشکات...»
_«اینقدر رامم میکنه، بچه...»
چشمهای دوین گرد شد.
انگار انتظار شنیدن همچین جملهای رو نداشت.
+«...»
_«چند دقیقه پیش...»
_«دلم میخواست حسابی دعوات کنم.»
_«الان...»
لبخند تلخی زدم.
_«الان فقط دلم میخواد دیگه گریه نکنی.»
دوین لب پایینشو گاز گرفت.
اشکاش دوباره سرازیر شدن.
+«نمیتونم...»
+«فکر کردم ناامیدت کردم...»
+«فکر کردم...»
قبل از اینکه جملهش تموم بشه...
یهو...
یه قدم جلو اومد.
و...
بدون هیچ هشداری...
خودشو انداخت توی بغلم.
برای چند ثانیه...
کاملاً خشکم زد.
دستهای کوچیکش...
پشت پیرهنم گره خورده بودن.
صورتش...
روی سینهم پنهون شده بود.
و آروم هقهق میکرد.
+«ببخشید...»
+«واقعاً نمیخواستم...»
نفسم رو آروم بیرون دادم.
بعد...
دستامو دورش حلقه کردم.
محکم...
ولی آروم.
یه دستم روی پشتش نشست.
دست دیگه...
لای موهای بلندش رفت.
همونطور که موهاشو نوازش میکردم...
آروم گفتم:
_«هیس...»
_«تموم شد.»
+«...»
_«دیگه چیزی خراب نشده.»
+«ولی...»
_«گفتم تموم شد.»
سرشو آروم تکون داد.
هنوز از بغلم جدا نشده بود.
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
_«فقط...»
_«از این به بعد...»
_«وقتی گفتم به من اعتماد کن...»
_«واقعاً اعتماد کن.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد همونطور که صورتش روی سینهم بود...
خیلی آروم گفت:
+«قول میدم...»
+«این بار...»
+«حرفتو گوش کنم.»
دوباره موهاشو نوازش کردم.
_«دختر خوبی باش...»
_«دیگه این مرواریدهای گرونقیمتو هدر نده.»
دوین با همون حال...
یه خندهی کوچیک بین گریههاش کرد.
+«باشه...»
و پشت در اتاق...
ملیس، سوآ، بوراک و یونا...
که بیاختیار شاهد بخشی از این صحنه شده بودند...
فقط به هم نگاه کردند.
ملیس خیلی آروم زیر لب گفت:
_«این دوتا...»
_«هنوز خودشون نمیدونن عاشق هم شدن...»
- ۱.۷k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط