الماس من

الماس من
پارت ۳۷


گوشیمو انداختم توی کیف و با یه کلافه از خونه بیرون زدم. سوار ماشین شدم سرمو به شیشه تکیه دادم. فکرهای پدرم مثل خوره توی ذهنم میچرخیدن «باید چیکار کنم؟ چطوری راضیش کنم الماسو به جونگکوک برگردونه؟ اگه برگردونه، چی میشه بعدش؟... بابا راست میگفت؟ نکنه جونگکوک واقعاً اونی نیست که فکر میکنم؟» آن قدر غرق فکر بودم که نفهمیدم کی رسیدیم. راننده درو باز کرد. پیاده شدم و جونگکوک رو دم در عمارت دیدم؛ با همون نگاه سرد و سنگینش منتظرم بود. از پله ها بالا رفتم لبخند کوچیکی زدم - سلام. سلام. سمتم اومد و منو به داخل برد. ~ خیلی دیر کردی. - آره... کارم طول کشید مامانو از بیمارستان آوردم خونه، زمان برد. ~ پدرت؟ نگاهش کردم نمیخواستم زیاد توضیح بدم. کوتاه گفتم: حالش بهتر بود و... روی مبل نشست چشمهاشو باریک کرد ~ و؟ با اکراه گفتم الماسو نمیخواد بده .. ویلیام سکوت کرد ثانیه ها سنگین گذشت. بعد آروم گفت: نیست.
جا خوردم با ناباوری :گفتم مهم نیست؟ یعنی چی؟ يهو دستمو کشید منو توی بغلش .گرفت سرشو برد توی گردنم و مک محکمی زد. تقلا ،کردم فاصله گرفتم - جونگکوک داری میشنوی چی میگم؟ میگم اون قصد نداره الماسو بده! صدای خفه ش از گردنم پیچید شنیدم گفتم که مهم نیست. ~ کلافه سرشو گرفتم و بلندش کردم تا توی چشمام نگاه کنه که یعنی چی مهم نیست؟ مگه نمیخواستی الماسو پس بگیری؟ چرا الان بیخیالش شدی؟ نگاهش جدی شد، سرد و محکم گفت: ~ هر چیزی تاوانی داره من نمیتونم هم تو رو داشته باشم و هم الماسو اگه بخوام الماسو پس بگیرم قول نمیدم پدرت زنده بمونه. اینو میخوای؟ میخوای پدرت بمیره؟ اون وقت هم منو دوست داری؟... نه. پس ولش کن! بود بعد لبشو محكم روى لبم .گذاشت نفسم برید. ذهنم پر از تضاد اما نتونستم مقاومت .کنم همراهش شدم بوسه عمیق تر شد. یکهو منو بلند .کرد ناخودآگاه پاهامو دور کمرش حلقه کردم. صدای بم و سنگینش کنار گوشم لرزید نمیتونم تحمل کنم. همین الان میخوامت دوباره لبش رو گذاشت رو لبم و عمیق ،بوسید من رو به طبقه ی بالا برد، وقتی وارد اتاق خوابش شدیم درو با پاش کوبید و من رو روی تخت گذاشت :گفت آماده ای؟ چون اگه شروع کنم وسطش ولت نمیکنم پس اگه نمیخوای همین الان بگو
دیدگاه ها (۳)

الماس من پارت ۳۹ دیوارههای رحمم میسوخت و میخواستم جیغ بزنم ا...

الماس من پارت ۴۰ لیلی، لبهایش هنوز نمناک از بخار و عطرِ هما...

الماس من پارت ۳۴.پر از اشک به جونگکوک حیره بود جونگکوک دستش ...

الماس من پارت ۳۳. اما چشمان لیلی خشکش زد لحظه ای هیچ صدایی ن...

فرار من

اولین مافیایی که منو بازی داد. پارت۴0

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط