پارت دوم
پارت دوم
تو هم کمکم شروع کردی به دیدن او نه به عنوان "شوهر قراردادی"، بلکه به عنوان "مردی که دارد تلاش میکند."
---
هفتهها گذشت.
رابطهتان از سردی به گرما گرایید.
شبها با هم فیلم میدیدید. جیمین شروع به تعریف خاطرات کودکیاش کرد. تو هم آرامآرام دیوارهایی که دور قلبت کشیده بودی، پایین آوردی.
روزی، در آشپزخانه، وقتی جیمین خندید، تو ناخودآگاه لبخند زدی. او گفت:
— "لبخندت قشنگتر از اون چیزیه که فکر میکردم."
تو گونهات را سرخ حس کردی. اما دیگر نمیخواستی عقب بکشی.
او تو را برای اولین بار به کنسرت خودش دعوت کرد.
از پشت صحنه همهچیز را تماشا میکردی. هیجان، نورها، تشویق مردم.
وقتی به چشمانت نگاه کرد و قبل از اجرا گفت:
"امشب برای تو میخونم"، چیزی درونت ذوب شد.
---
در حالیکه همه چیز داشت خوب پیش میرفت، سایهای از گذشته برگشت.
دختری به نام سو یون، عشق قدیمی جیمین، ظاهر شد.
او زیبا بود، پرشور و مصمم.
تو شک کردی. رابطهات با جیمین هنوز تازه و شکننده بود. وقتی صدای سو یون را شنیدی که میگفت: "من هنوز دوستت دارم"، حس کردی همه چیز فرو ریخته.
تو به جیمین گفتی:
— "اگه هنوز به اون فکر میکنی، من میرم. نمیخوام بار اضافی باشم."
اما جیمین با نگاه پر از اشک گفت:
— "تو دیگه بار نیستی. تو نجات منی. نمیخوام از دستت بدم."
او تلفنش را خاموش کرد. قرار ملاقات با سو یون را لغو کرد. و تمام یک شب را با تو گذراند. نه با حرف، فقط با بودن.
گاهی، حضور بیکلام از هزار واژه عمیقتر است.
---
ماهها گذشت.
عشقتان شکل گرفت، ریشه زد، و دیگر هیچچیز ساختگی نبود. روزی که جیمین در باغ خانه زانو زد و حلقهای ظریف را جلو برد، گفت:
— "اینبار از سر اجبار نیست. این یه انتخابه. من تو رو انتخاب میکنم. برای همیشه"
پایان
تو هم کمکم شروع کردی به دیدن او نه به عنوان "شوهر قراردادی"، بلکه به عنوان "مردی که دارد تلاش میکند."
---
هفتهها گذشت.
رابطهتان از سردی به گرما گرایید.
شبها با هم فیلم میدیدید. جیمین شروع به تعریف خاطرات کودکیاش کرد. تو هم آرامآرام دیوارهایی که دور قلبت کشیده بودی، پایین آوردی.
روزی، در آشپزخانه، وقتی جیمین خندید، تو ناخودآگاه لبخند زدی. او گفت:
— "لبخندت قشنگتر از اون چیزیه که فکر میکردم."
تو گونهات را سرخ حس کردی. اما دیگر نمیخواستی عقب بکشی.
او تو را برای اولین بار به کنسرت خودش دعوت کرد.
از پشت صحنه همهچیز را تماشا میکردی. هیجان، نورها، تشویق مردم.
وقتی به چشمانت نگاه کرد و قبل از اجرا گفت:
"امشب برای تو میخونم"، چیزی درونت ذوب شد.
---
در حالیکه همه چیز داشت خوب پیش میرفت، سایهای از گذشته برگشت.
دختری به نام سو یون، عشق قدیمی جیمین، ظاهر شد.
او زیبا بود، پرشور و مصمم.
تو شک کردی. رابطهات با جیمین هنوز تازه و شکننده بود. وقتی صدای سو یون را شنیدی که میگفت: "من هنوز دوستت دارم"، حس کردی همه چیز فرو ریخته.
تو به جیمین گفتی:
— "اگه هنوز به اون فکر میکنی، من میرم. نمیخوام بار اضافی باشم."
اما جیمین با نگاه پر از اشک گفت:
— "تو دیگه بار نیستی. تو نجات منی. نمیخوام از دستت بدم."
او تلفنش را خاموش کرد. قرار ملاقات با سو یون را لغو کرد. و تمام یک شب را با تو گذراند. نه با حرف، فقط با بودن.
گاهی، حضور بیکلام از هزار واژه عمیقتر است.
---
ماهها گذشت.
عشقتان شکل گرفت، ریشه زد، و دیگر هیچچیز ساختگی نبود. روزی که جیمین در باغ خانه زانو زد و حلقهای ظریف را جلو برد، گفت:
— "اینبار از سر اجبار نیست. این یه انتخابه. من تو رو انتخاب میکنم. برای همیشه"
پایان
- ۹.۷k
- ۲۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط