ادامه p
ادامه p46
وارد فروشگاه خلوت شدم مستقیم رفتم و از درِ پشتی بیرون زدم که به یک کوچه باریک و تاریک باز میشد. هوا بویِ نا و زباله میداد، اما اینجا امنتر بود. میدونستم که نامجون فهمیده که باید بیاد دنبالم عصبی بودم نفسام عمیق پر صدا بیرون داده میشد.
هنوز صحنه اسلحه ای به یمت کوک گرفته شده بود جلوی چشمهام موج میزد.
ناگهان، درِ پشتیِ فروشگاه باز شد و نامجون واردِ کوچه شد. هنوز فرصتِ نفس کشیدن نداشت که با تمامِ قدرت، دستش رو پیچوندم و با صورت به دیوار چسبوندمش. صدایِ نفسنفس زدنش تویِ سکوتِ کوچه پیچید. صورتم رو آوردم نزدیکِ گوشش، طوری که نفسِ داغم به گردنش میخورد.
جی یون:دنبال چی نامجون؟
صدام، آروم اما بُرنده بود، انگار که داشتم حکمِ مرگ رو صادر میکردم.
نامجون، درد از چهرهش میبارید. دستش ازادش رو چند بار به دیوار کوبید.
نامجون:تسلیم... تسلیم... ولم کن!
ولش کردم. خودش رو جمع و جور کرد و به دیوار تکیه داد. چشم تو چشم شدیم. اون، گیج و دردمند؛ من، مصمم و یخی.
جی یون:اینجا چیکار میکنی؟
سوال رو پرسیدم، ولی جوابش رو هم میدونستم.
نامجون:اومدم ببینم چطوری داری عشق و حال میکنی با قاتلِ چه رین!
لحنش پر از خشم بود. اسمِ «چه رین» مثلِ پتک تویِ گوشم خورد.
نامجون ادامه داد، صداش بغض داشت:
نامجون:تو اینجا، زیرِ نورِ ماه، با اون آهنگایِ مسخره، رویِ شنها کنار دریا داری با اون مرد میرقصی! در حالی که جین و تهیونگ تویِ سئول دارن جون میکنن تا جلویِ هوسوک، جیمین و یونگی رو بگیرن که نقشهت رو خراب نکنن! میدونی تویِ سئول چه خبره؟ میدونی همین دیشب چی داشتیم میگفتیم؟ همهشون شک کردن که دلت به رحم اومده، شک کردن که عاشقِ قاتلِ چه رین شدی!
نفسم رو بیرون دادم.
جی یون:خب؟ دیگه؟
نامجون:دیگه؟(نامجون انگار داشت از عصبانیت منفجر میشد)گفتم امکان نداره. گفتم جییون این کار رو نمیکنه. اومدم اینجا تا بهشون ثابت کنم که اشتباه میکنن، ولی با چیزی که دیدم... تو واقعاً...واق....
حرفش قطع شد، انگار نمیتونست اون حقیقت رو به زبون بیاره.
یه قدم جلو رفتم. نگاهش کردم.
جی یون:آره... من عاشقش شدم... من عاشقِ قاتلِ چه رین شدم، نامجون....
چشماش گشاد شد. مشتِ گرهکردهش رو تویِ سطلِ آشغالِ کنارِ دیوار کوبید. صدایِ فلزِ تو خالیِ سطل، تویِ سکوتِ شب پیچید.
نامجون:الان چی؟! چیکار میخوای بکنی؟ میخوای باهاش ازدواج کنی؟ نقشه رو بیخیال بشی؟ باهاش گلو بلبل زندگی کنی؟ میدونی که من نمیتونم جلویِ خودم و جلویِ بقیهیِ پسرها رو بگیرم که برایِ انتقامِ چه رین، دست به کار نشن!
نفس عمیقی کشیدم گفتن این جمله کابوسم بود ولی حقیقتی بود که باید گفته میشد.
جی یون:نگران نباش(صدام هنوز آروم بود، ولی قاطعیتی توش بود که نامجون رو ساکت کرد)من عاشقشم... ولی... چه رین دخترمه و انتقامش مهمتره... انتقامش رو میگیرم. فقط... فقط نمیفرستمش برایِ آزمایش. میکشمش.
نامجون خشکش زد.
نامجون:چی...؟ داری براش تخفیف قائل میشی؟
۰جی یون:تنها کاریه که از دستم برمیاد برایِ کسی که عاشقشم(زمزمه کردم)پس... با این خواستهم مخالفت نکن. بذار خودم کارش رو تموم کنم... تا زیاد عذاب نکشه... اون دنیا... چه رین به حسابش میرسه...
نامجون برایِ لحظهای طولانی تویِ چشمهام خیره شد. انگار داشت عمقِ تصمیمم رو میسنجید. آهِ عمیقی کشید.
نامجون:نظرت عوض نشه... و... باشه. با پسرا حرف میزنم.
دستمو بردم سمت دست راستش همون دستی که پیچونده بودمش و به سطل زباله مشت زده بود، اروم دستشو گرفتمو اوردم بالا مچش قرمز بود و انگشتاش خونی... روسری که دور گردنم بسته بودم رو در اوردم دور انگشتاش پیچیدم... در هین اینکه داشتم قره میزدمش گفتم:
جی یون:بهشون نگو که دقیقاً میخوام چیکار کنم.
نامجون خیره به انگشتام بود که چطوری حساب شده تکونشون میدم برای بستن روسری دور دستش.
نامجون:اون وقت ازت متنفر میشن، جییون.
جی یون: فقط جلوشون رو بگیر تا دخالتی نکنن نامجون( قره اخر رو زدم و تو چشمهاش نگاه کردم حالا نگلهش نرم تر بود و خشمش کمتر)حالا... برو.
دیتشو کشید به شونم و ازم دور شد.
وقتی سایهیِ نامجون تویِ تاریکیِ کوچه محو شد، حس کردم تمامِ وجودم خالی شده. عشق و انتقام، دو رویِ یک سکه بودن که حالا داشت من رو میبلعید....
وارد فروشگاه خلوت شدم مستقیم رفتم و از درِ پشتی بیرون زدم که به یک کوچه باریک و تاریک باز میشد. هوا بویِ نا و زباله میداد، اما اینجا امنتر بود. میدونستم که نامجون فهمیده که باید بیاد دنبالم عصبی بودم نفسام عمیق پر صدا بیرون داده میشد.
هنوز صحنه اسلحه ای به یمت کوک گرفته شده بود جلوی چشمهام موج میزد.
ناگهان، درِ پشتیِ فروشگاه باز شد و نامجون واردِ کوچه شد. هنوز فرصتِ نفس کشیدن نداشت که با تمامِ قدرت، دستش رو پیچوندم و با صورت به دیوار چسبوندمش. صدایِ نفسنفس زدنش تویِ سکوتِ کوچه پیچید. صورتم رو آوردم نزدیکِ گوشش، طوری که نفسِ داغم به گردنش میخورد.
جی یون:دنبال چی نامجون؟
صدام، آروم اما بُرنده بود، انگار که داشتم حکمِ مرگ رو صادر میکردم.
نامجون، درد از چهرهش میبارید. دستش ازادش رو چند بار به دیوار کوبید.
نامجون:تسلیم... تسلیم... ولم کن!
ولش کردم. خودش رو جمع و جور کرد و به دیوار تکیه داد. چشم تو چشم شدیم. اون، گیج و دردمند؛ من، مصمم و یخی.
جی یون:اینجا چیکار میکنی؟
سوال رو پرسیدم، ولی جوابش رو هم میدونستم.
نامجون:اومدم ببینم چطوری داری عشق و حال میکنی با قاتلِ چه رین!
لحنش پر از خشم بود. اسمِ «چه رین» مثلِ پتک تویِ گوشم خورد.
نامجون ادامه داد، صداش بغض داشت:
نامجون:تو اینجا، زیرِ نورِ ماه، با اون آهنگایِ مسخره، رویِ شنها کنار دریا داری با اون مرد میرقصی! در حالی که جین و تهیونگ تویِ سئول دارن جون میکنن تا جلویِ هوسوک، جیمین و یونگی رو بگیرن که نقشهت رو خراب نکنن! میدونی تویِ سئول چه خبره؟ میدونی همین دیشب چی داشتیم میگفتیم؟ همهشون شک کردن که دلت به رحم اومده، شک کردن که عاشقِ قاتلِ چه رین شدی!
نفسم رو بیرون دادم.
جی یون:خب؟ دیگه؟
نامجون:دیگه؟(نامجون انگار داشت از عصبانیت منفجر میشد)گفتم امکان نداره. گفتم جییون این کار رو نمیکنه. اومدم اینجا تا بهشون ثابت کنم که اشتباه میکنن، ولی با چیزی که دیدم... تو واقعاً...واق....
حرفش قطع شد، انگار نمیتونست اون حقیقت رو به زبون بیاره.
یه قدم جلو رفتم. نگاهش کردم.
جی یون:آره... من عاشقش شدم... من عاشقِ قاتلِ چه رین شدم، نامجون....
چشماش گشاد شد. مشتِ گرهکردهش رو تویِ سطلِ آشغالِ کنارِ دیوار کوبید. صدایِ فلزِ تو خالیِ سطل، تویِ سکوتِ شب پیچید.
نامجون:الان چی؟! چیکار میخوای بکنی؟ میخوای باهاش ازدواج کنی؟ نقشه رو بیخیال بشی؟ باهاش گلو بلبل زندگی کنی؟ میدونی که من نمیتونم جلویِ خودم و جلویِ بقیهیِ پسرها رو بگیرم که برایِ انتقامِ چه رین، دست به کار نشن!
نفس عمیقی کشیدم گفتن این جمله کابوسم بود ولی حقیقتی بود که باید گفته میشد.
جی یون:نگران نباش(صدام هنوز آروم بود، ولی قاطعیتی توش بود که نامجون رو ساکت کرد)من عاشقشم... ولی... چه رین دخترمه و انتقامش مهمتره... انتقامش رو میگیرم. فقط... فقط نمیفرستمش برایِ آزمایش. میکشمش.
نامجون خشکش زد.
نامجون:چی...؟ داری براش تخفیف قائل میشی؟
۰جی یون:تنها کاریه که از دستم برمیاد برایِ کسی که عاشقشم(زمزمه کردم)پس... با این خواستهم مخالفت نکن. بذار خودم کارش رو تموم کنم... تا زیاد عذاب نکشه... اون دنیا... چه رین به حسابش میرسه...
نامجون برایِ لحظهای طولانی تویِ چشمهام خیره شد. انگار داشت عمقِ تصمیمم رو میسنجید. آهِ عمیقی کشید.
نامجون:نظرت عوض نشه... و... باشه. با پسرا حرف میزنم.
دستمو بردم سمت دست راستش همون دستی که پیچونده بودمش و به سطل زباله مشت زده بود، اروم دستشو گرفتمو اوردم بالا مچش قرمز بود و انگشتاش خونی... روسری که دور گردنم بسته بودم رو در اوردم دور انگشتاش پیچیدم... در هین اینکه داشتم قره میزدمش گفتم:
جی یون:بهشون نگو که دقیقاً میخوام چیکار کنم.
نامجون خیره به انگشتام بود که چطوری حساب شده تکونشون میدم برای بستن روسری دور دستش.
نامجون:اون وقت ازت متنفر میشن، جییون.
جی یون: فقط جلوشون رو بگیر تا دخالتی نکنن نامجون( قره اخر رو زدم و تو چشمهاش نگاه کردم حالا نگلهش نرم تر بود و خشمش کمتر)حالا... برو.
دیتشو کشید به شونم و ازم دور شد.
وقتی سایهیِ نامجون تویِ تاریکیِ کوچه محو شد، حس کردم تمامِ وجودم خالی شده. عشق و انتقام، دو رویِ یک سکه بودن که حالا داشت من رو میبلعید....
- ۴۷۵
- ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط