دلم بستهٔ مهر دلبند نیست

دلم بستهٔ مهر دلبند نیست
ز دیدار دلبند خرسند نیست
به مهر تو سوگند ای سست مهر
اگرچه دگر جای سوگند نیست
چو بشکسته یی آخرین عهد من
دگر با توام رای پیوند نیست
بلی آنکه صد بار پیمان شکست
بدو عهد بستن خوشایند نیست
تو را آزمودیم ما بارها
به کار تو جز ریب و ترفند نیست
به دل تا فریبیت صورت نبست
به لبهات نقشی ز لبخند نیست
تو مردم فریبی نیی مهربان
دل تو به مهر کسی بند نیست
سزاوار دست سلیمانیم
نگینی که دیوان ربودند نیست
گوزنی که روبه به چنگ آورد
پسندیدهٔ شیر ارغند نیست
به سویم دگر تیر عشوه مبار
که بر تن ز صبرم کژآغند نیست
دل خستهٔ آرزومند من
که دیگر تو را آرزومند نیست
گسسته ست زنجیر امید و بیش
به دام هوای تو پابند نیست
در خانهٔ دل بسی کوفتم
که جویم تو را لیک گفتند نیست
دیدگاه ها (۱)

به خود گفتم از عمر رفته چه ماند؟ دل خسته لرزید و گفتا دریغ ب...

اگر بخواهم ترک دیار و یار کنم کجا روم به که روی آورم چه کار ...

صنما بیا صنما بیا که به عهد بسته وفا کنم سر و جان و تن، دل و...

یاد داری که موسم پاییز جانب باغ و بوستان رفتیم دست در دست یک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط