آنجا یک قهوه خانه بود.

آنجا یک قهوه خانه بود.
اما ننشستیم به نوشیدن دوتا استکان چای.
چرا...؟
دنیا خراب می‌شد
اگر دقایقی آنجا می‌نشستیم
و نفری یک استکان چای می‌خوردیم؟!
عجله، همیشه  عجله
کدام گوری میخواستم بروم؟!
من به بهانه‌ی رسیدن به زندگی،
همیشه زندگی را کشته ام...
-محمود دولت آبادی🌱
دیدگاه ها (۱)

تا روانم هست خواهم راند نامت بر زبانتا وجودم هست خواهم کند ن...

‌"ولےهممون‌یھ‌باراسم‌خودمونوتوگوگل‌سرچ‌کردیمڪه‌بفهمیم‌چه‌افت...

دلبر! من و تو متعلق به هم هستیم، هیچ‌چیز نمی‌تواند ما را جدا...

گاهی دلم هیچ چیز نمیخواهدجز گپ ریز با مادرمهی من حرف بزنمهی ...

گاهی چقدر زود دیر می‌شود...این دقیقاً همان حقیقتی است که در ...

پارت ۱۹:بی دقدقه"همان روز بود که متوجه نوری در چشمانش شدم"(س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط