𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②④
𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②④
_بخش دوم_
کنارم میایستد.برای دیدن صورتش باید گردنم را کج کنم.میبیند که این کار را کردم برای همین سرش را کمی پایین میآورد و زمین را نگاه میکند.او پز قدش را نمیدهد.فکر نمیکند ارزشش بخاطر قدش است.از این اخلاق خوشم میآید. از قدِ بلندش خوشم میآید.از منظره ای که میبینم هم خوشم میآید.از صورتش.از شخصیتش.از قد و بالایش.از همه چیزش خوشم میآید.بین درخت ها راه میرویم و به آسمان که گرگ و میش شده و رو به تاریکی میرود نگاه میکنیم.هر کدام از یک درخت بالا میرویم و روی شاخه محکمی مینشینیم تا ماه را تماشا کنیم.
"سی"
"بله؟"
"یادته که اولین بار کی غروب آفتاب رو باهم دیدیم؟"
"اون روز که پارتی رو پیچوندی و باهام اومدی برج نجوم؟"
"اون روز اصلاً فکر نمیکردم کنارت تو این جنگل دوباره غروب آفتاب رو نگاه کنم"
"ولی من امیدوار بودم که بازم بتونم این کار رو بکنم"
"راستی؟"
"من خورشیدو نگاه نمیکردم.نگاه من به خاموش شدن تدریجی خورشید نبود.من تورو نگاه میکردم که روشنی.که میدرخشی...تو نورانی تر بودی"
خدایا!"سوروس!"
"بله"
"لعنتی من نمیدونستم اینقد رمانتیکی!"
"هستم؟"
"خیلی"
"زیادیه؟"
"همونقدریه که میخوام"
لبخندش را توی شب میبینم.آن لبخندِ خیلی قشنگ را میبینم که این بار از روی پدرسوختگی،تمسخر یا هیچ چیز دیگر نیست.از روی عشق وخوشحالی ست.از روی ذوق است.و این مجابم می کند که لبخند بزنم.قلبم خیلی گرم است.خیلی خوشحال و امیدوار است.به آینده حس خوبی دارم.
_بخش دوم_
کنارم میایستد.برای دیدن صورتش باید گردنم را کج کنم.میبیند که این کار را کردم برای همین سرش را کمی پایین میآورد و زمین را نگاه میکند.او پز قدش را نمیدهد.فکر نمیکند ارزشش بخاطر قدش است.از این اخلاق خوشم میآید. از قدِ بلندش خوشم میآید.از منظره ای که میبینم هم خوشم میآید.از صورتش.از شخصیتش.از قد و بالایش.از همه چیزش خوشم میآید.بین درخت ها راه میرویم و به آسمان که گرگ و میش شده و رو به تاریکی میرود نگاه میکنیم.هر کدام از یک درخت بالا میرویم و روی شاخه محکمی مینشینیم تا ماه را تماشا کنیم.
"سی"
"بله؟"
"یادته که اولین بار کی غروب آفتاب رو باهم دیدیم؟"
"اون روز که پارتی رو پیچوندی و باهام اومدی برج نجوم؟"
"اون روز اصلاً فکر نمیکردم کنارت تو این جنگل دوباره غروب آفتاب رو نگاه کنم"
"ولی من امیدوار بودم که بازم بتونم این کار رو بکنم"
"راستی؟"
"من خورشیدو نگاه نمیکردم.نگاه من به خاموش شدن تدریجی خورشید نبود.من تورو نگاه میکردم که روشنی.که میدرخشی...تو نورانی تر بودی"
خدایا!"سوروس!"
"بله"
"لعنتی من نمیدونستم اینقد رمانتیکی!"
"هستم؟"
"خیلی"
"زیادیه؟"
"همونقدریه که میخوام"
لبخندش را توی شب میبینم.آن لبخندِ خیلی قشنگ را میبینم که این بار از روی پدرسوختگی،تمسخر یا هیچ چیز دیگر نیست.از روی عشق وخوشحالی ست.از روی ذوق است.و این مجابم می کند که لبخند بزنم.قلبم خیلی گرم است.خیلی خوشحال و امیدوار است.به آینده حس خوبی دارم.
- ۶۶۲
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط