صبح
صبح
ویو ات
صبح با آلارم گوشیم بیدار شدم و رفتم دستشویی کارای لازم و انجام دادم و اومدم صبونه خوردم و رفتم لباسم و پوشیدم که دیدم ساعت ۷ ئه یه تاکسی گرفتم و رفتم دانشگاه که خرم و دیدم( انی بدبخت) رفتم پیشش و باهم صحبت کردیم
مکالمه:
ات: چطوری پاتی( منظور پاتریک)
انی: من نفهمیدم آخر من بابم با پاتی؟
ات: من هرچی دلم بخواد صدات میکنم حق اعتراض نداری
انی: باشه بابا بریم سر کلاس
ات: بریم
ویو کلاس
انی: راستی اون یارو هنوزم بهت پیام میده؟
ات: کدوم؟
انی: همون که واست اون لباسا رو آورد با اون جعبه
ات: اها......نه دیگه پیام نداد
انی: میدونی کیه؟
ات: نه واسم خیلی سواله هرچی فکر میکنم کسی به ذهنم نمیرسه درضمن من که جز تو کسی و ندارم.....تو نظری نداری؟
انی: نه والا
همین جوری گرم صحبت و سوال پیچی بودن که استاد اومد
استاد: زر زر کرد و کلاس تموم شد
ویو ات:
با انی داشتم میرفتم خونه که دیدم هوا داره نم نم بارون میگیره آخ که چقدر عاشق هوای بارونیم( نقطات مشترکم با ات😂) الان حال میده برم خونه یه هات چاکلت درست کنم و بشینم سریال جدیدم و شروع کنم( خودتون یه سریال غمگینی رو تصور کنید) به انی گفتم
ات: میگم انی امروز میای خونمون باهم فیلم ببینیم؟
انی: باشه ولی فقط ۲ ساعت چون داداشم خونه تنهاست( انی داداش ۶ ساله داره)
ات: باشه
رفتن خونه ی ات و نشستن فیلم دیدن بعد از کلی گریه زاری انی رفت خونه و ات نشست ادامه رو دید
ویو ات:
انی رفت خونه و من نشستم فصل ۲ سریال و دیدم آنقدر گریه کردم که اشک چشام خشک شد دیدم هات چاکلتم تموم شد رفتم یکی دیگه درست کنم دیدم گوشیم پیام اومد:
ناشناس( همون یارو): فردا شب ساعت ۷ خونم دعوتی
یه بادیگارد میاد دنبالت
چ....چی؟ اون یارو من و خونش دعوت کرد؟
چند مین همونجوری بودم و به پیام زل زده بودم که دیدم زنگ خونمون خورد رفتم باز کردم هیچکس نبود خواستم در و ببندم با جعبه جلو پام روبهرو شدم برداشتم و آوردم داخل باز کردم و با یه دست لباس خوشگل مواجه شدم داشتم دونه دونه لباس و وسایل و نگاه میکردم که دیدم گوشیم دوباره پیام اومد
همون یارو: فردا شب این لباس و پبوش( یادت نره!)
ادامه دارد...
حمایت؟
ویو ات
صبح با آلارم گوشیم بیدار شدم و رفتم دستشویی کارای لازم و انجام دادم و اومدم صبونه خوردم و رفتم لباسم و پوشیدم که دیدم ساعت ۷ ئه یه تاکسی گرفتم و رفتم دانشگاه که خرم و دیدم( انی بدبخت) رفتم پیشش و باهم صحبت کردیم
مکالمه:
ات: چطوری پاتی( منظور پاتریک)
انی: من نفهمیدم آخر من بابم با پاتی؟
ات: من هرچی دلم بخواد صدات میکنم حق اعتراض نداری
انی: باشه بابا بریم سر کلاس
ات: بریم
ویو کلاس
انی: راستی اون یارو هنوزم بهت پیام میده؟
ات: کدوم؟
انی: همون که واست اون لباسا رو آورد با اون جعبه
ات: اها......نه دیگه پیام نداد
انی: میدونی کیه؟
ات: نه واسم خیلی سواله هرچی فکر میکنم کسی به ذهنم نمیرسه درضمن من که جز تو کسی و ندارم.....تو نظری نداری؟
انی: نه والا
همین جوری گرم صحبت و سوال پیچی بودن که استاد اومد
استاد: زر زر کرد و کلاس تموم شد
ویو ات:
با انی داشتم میرفتم خونه که دیدم هوا داره نم نم بارون میگیره آخ که چقدر عاشق هوای بارونیم( نقطات مشترکم با ات😂) الان حال میده برم خونه یه هات چاکلت درست کنم و بشینم سریال جدیدم و شروع کنم( خودتون یه سریال غمگینی رو تصور کنید) به انی گفتم
ات: میگم انی امروز میای خونمون باهم فیلم ببینیم؟
انی: باشه ولی فقط ۲ ساعت چون داداشم خونه تنهاست( انی داداش ۶ ساله داره)
ات: باشه
رفتن خونه ی ات و نشستن فیلم دیدن بعد از کلی گریه زاری انی رفت خونه و ات نشست ادامه رو دید
ویو ات:
انی رفت خونه و من نشستم فصل ۲ سریال و دیدم آنقدر گریه کردم که اشک چشام خشک شد دیدم هات چاکلتم تموم شد رفتم یکی دیگه درست کنم دیدم گوشیم پیام اومد:
ناشناس( همون یارو): فردا شب ساعت ۷ خونم دعوتی
یه بادیگارد میاد دنبالت
چ....چی؟ اون یارو من و خونش دعوت کرد؟
چند مین همونجوری بودم و به پیام زل زده بودم که دیدم زنگ خونمون خورد رفتم باز کردم هیچکس نبود خواستم در و ببندم با جعبه جلو پام روبهرو شدم برداشتم و آوردم داخل باز کردم و با یه دست لباس خوشگل مواجه شدم داشتم دونه دونه لباس و وسایل و نگاه میکردم که دیدم گوشیم دوباره پیام اومد
همون یارو: فردا شب این لباس و پبوش( یادت نره!)
ادامه دارد...
حمایت؟
- ۱۶۷
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط