آنکه در حسرت من نعره ز رنجیدن زد

آنکه در حسرت من نعره ز رنجیدن زد
چشم او، آبله از شدت باریدن زد،
آنکه بی‌من، به دلش غمکده‌ای برپا بود
بی‌وجودم همه‌دم طعنه به خندیدن زد
چون که فهمید دلم را به نگاهش دادم
واضحم دید و خودش را به نفهمیدن زد
چه شد امروز که چون چشم به رویم افکند
سخت بیگانه شد و دیده به نادیدن زد؟
منتی نیست که خود، فرشِ قدومش گشتم
عجب آن است که او پای به خوابیدن زد
مرشدی گفت که بیدار نگردد هرگز
آنکه خود را ز سر عمد به خوابیدن زد...
دیدگاه ها (۳۰)

شعر بهانه میشود , که با تو گفتگو کنمبرای درد دل فقط به شعر و...

چشم خود را تا دمی بر چشم هایش دوختمگر گرفتم مثل هیزم پیش پای...

رویاترین رویای من بودی آباد در شهر دلم بودی من زندگی کردم تو...

سکوت می‌کنم و حرف میَزنم با تو درین مباحثه دیوانه‌تر منم یا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط