بر تل خاکی نشسته بودم که خدا آمد

بر تل خاکی نشسته بودم که خدا آمد

و کنارم نشست

گفت مگر کودک شده ای که با خاک بازی میکنی

گفتم نه ولی از بازی آدمهایت خسته شدم

همان هایی که حس میکنند هنوز خاکم و روح تو در من دمیده نشده

من با این خاک بازی میکنم تا آدمهایت را بازی ندهم
دیدگاه ها (۵)

...

...

خدا خندید پرسیدم خدا چرا از آتش نیستم تا هرکه قصد بازی داشت...

) : یه روز میفهمی قدرمو

رمان عشق مافیا پارت 6 از زبان ا/تبردم سمته اتاقم با پاش در ر...

★ازدواج اجباری...p⁵بعد رفتن خانواده ها با پتویی که پیچیده بو...

پارت ۳ خوابم می‌امد حوصله حرف زدن حتی با بهترین دوستم هم ندا...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 188♡⁠。⁠)⁩قاشق ق...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_42پاکت رو پرت کردم عربده زدم...

ستاره ی من (پارت۷) (فالو:فالو)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 169♡⁠。⁠)⁩اشكم ب...

free from the court (p7)

میناب ۱۶۸اوایل جنگ از هر صدا قلبم از سینه بیرون میزد و از شد...

رومان عشق مافیا پارت 33از زبان ا/تگفت : تو الان بری نمیتونی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط