P

P/18
لارا:پسرم!خانوادت نگران میشن،آخه چرا هنوز اینجایی؟!
جونگ کوک:اونا،نگران نمیشن
انگار از حرفم دلخور شد پس ادامه ندادم.
لارا:همون طور که میدونی همسرم آدم معروفیه و تقریبا تمام ثروت کره از ثروت اون تهیه میشه. شرکت ما بزرگترین شرکت جهانه. میدونی که پدرشوهرم بهترین تاجر دنیا شناخته شده.
جونگ کوک:شما دارین ثروتتون رو به رخ می کشید؟
لارا:نه،بد برداشت نکن. ما آدم های مهمی هستیم و خب باید بگم که بهت نیاز داریم تا متوجه صدمه ای که همسرم دیده بشیم. تو تنها کسی هستی که اون وقت شب اونجا بودی!کمکمون میکنی؟
جونگ کوک:خیلی خب،مشکلی نیست. کمک میکنم
لارا:ممنونم. خیلی منونم. هرچقدر پول خواستی بعد از پایان کار بهت میدم
جونگ کوک:من این کار رو به خاطر پول نمیکنم،ولی اینطور هم نیستم که بدون پاداش برم!
لارا:تو،چی میخوای؟
جونگ کوک:آخرش بهتون میگم!
لارا:خیلی خب. پس فردا به اداره ی پلیس میریم
جونگ کوک:باشه
لارا:و درباره ی امشب،کجا میری؟دیروقته و جاده ها خلوتن،این خیلی خطرناکه بمون تو بیمارستان.
سعی کرد مخالفت کنه اما آخرش شکست خورد و قبول کرد!
(Rose)
همه توی یک اتاق بزرگ خوابیده بودن. هرکسی یک تخت بیمار رو گرفته بود. این بیمارستان برای افراد ثروتمند بود و کم پیش میومد که شلوغ بشه. همه خواب بودن اما،انگار سولار نمیتونست. ذهنش سردرگم بود. حالا چی میشد؟ یعنی پایانش اینجوری بود؟تشییع جنازه فردا بود. یونگ شی هنوز توی اتاق عمل بود. وضعیت جسمی خودش خراب بود. هیچی نمیدونست. افکارش بدجور بهش فشار آورده بود و سردرد سراغش اومده بود. دستش رو روی میز کنار تخت می کشید تا شاید قرصی برای خوردن پیدا کنه. به نتیجه که نرسید از اتاق زد بیرون. دیوونه شده بود؟آره خب،شاید شده بود. اینبار بافت نازکی رو که همراه داشت تن کرد و بعد زد بیرون البته که میدونست ازش در مقابل سرمای هوا محافظت نمیکرد. از دیوار ها محکم می گرفت تا مبادا ضربه مغزی و یه دردسر جدید بشه. با تمام قدرت در آهنی بزرگ بیمارستان رو فشار داد و اومد بیرون...چند دقیقه ای میشد که با خودش حرف های مسخره میزد و راه میرفت. می خوند،می رقصید،داد میزد،گریه میکرد،می خندید. همچنان درگیر بود،انگار واقعا روانی شده بود. پرش بلندی کرد و اومد چرخ بعدی رو بزنه که دست های مردی روی هوا قاپیدش. سعی بر دیدن چهرش داشت ولی انگار شاهزاده ی ما در سیاهی شب پنهان شده بود. بعد از چرخ آخر شاهزاده ی ما چهره ی زیباش رو در زیر نور مهتاب همراه با صدای دلنشینش نمایان کرد.
دیدگاه ها (۰)

P/19:خانم کیم؟((از کجا من رو میشناسه؟))اولین سوالی که در ذهن...

P/20سولار:خیلی خب،اینجا بشینیداشاره اش به صندلی بغل دستش بود...

P/17لارا:ممنونم. هرچقدر که پول بخواهید من بهتون میدم،فقط حال...

P/16(Rose)نگران پشت در اتاق عمل ایستاده بود.:خانم!بیجون نگاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط