Part3

جیمین : که یهو زنگ خونه خورد از افکارم خارج شدم و رفت به سمت آیفون بعد از اینکه دیدم کوکی هیونگ درو باز کردم
کوک : رفتم داخل خونه جیمین روی مبل نشسته بود بعد از سلام و احوال پرسی و قهوه خوردن بهش گفتم میخوام چیزی بهش بگم اونم گف همینطور جریان آرمیتا را بهش گفتم اونم گف باید حتما باهاش قرار بزارم و مجبورم کرد بهش پیام بدم بعد گف منم یه دختره را دوس داره اسمش نازنینه خیلی براش خوشحال شدم با بدبختی راضیش کردم بهش پیام بده و باهاش قرار بزاره و بعد از ربع مین بلند شدم برم خونه
جیمین :هیونگ که رف خونه صدای زنگ گوشیم بلند شد نازنین بهم پیام داده بود گف کلاس داره و نمیتونه بیاد راه دور من بهش گفتم میام دنبالش بریم خیابون گردی اونم قبول کرد برای ساعت ۴ بریم ساعت ۲ بود باید آماده میشدم رفتم حموم لباس انتخاب کردم و بعد به هیونگ زنگ زدم همه چیو بهش گفتم اونم گف دقیقا براش همین اتفاق افتاده و ۴ با آرمیتا سر آموزشگاه قرار داره یه چیزی عجیب بود پس آدرس آموزشگاه ازش گرفتم اره این همون آموزشگاه نازنین و خواهرش بود پس از کوک پرسیدم آرمیتا خواهر داره و گف اره یهو دو سه مین بینمون سکوت بدی شد و کوک گف نگو عاشق دو تا خواهر دوقلو شدیم جیمین گف نه دوقلو نیستن امروز دیدم نازنین به آرمیتا میگف اونی و آرمیتا میگف نونا پس ممکنه ناز بزرگتر باشه ... مهم نیس دیرم شد باید برم دم آموزشگاه میبینمت باییی
نازنین : بعد از اینکه کوک و جیمین به من و اونی پیام دادن و گفتن میخوان باهامون قرار بزارن خیلی خوشحال شدیمممممم همو بغل کردیم ولی خیلی به روی خودمون نیاوردیم تو اتاقم داشتم لباس انتخاب میکردم که هم برای شنام راحت باشم هم برای قرار دلربا یه لباس انتخاب کردم و پوشیدم و رفتم پیش اونی اونم امروز به جای لش پوشی یه لباس خوشگل انتخاب کرده بود و با هم راه افتادیم سمت آموزشگاه
بعد از کلاس ساعت ۳ و ربع
نازنین : موهام خوش کردم و رفتم پیش اونی با هم آرایش کردیم و آماده شدیم و رفتیم پایین کوک و جیمین منتظر بودن
آرمیتا: با دیدن ادامه کوک همه چی یادم رف خیلی خوشتیپ شده بود نمیدونم چقد بهش زل زده بودم که به خودم آمدم دیدم نونا داره دستم میکشه به خودم آمدم و با اونی رفتیم پیششون
دیدگاه ها (۰)

صفحه اول لباس آرمیتا صفحه دوم لباس نازنین برای قرار

Part 4

دنیا عالی نیست ولی اگه همو داشته باشم ....

Part 2

ستاره دنباله دار پارت:۳۱

رمان هکر کوچولوی من پارت اول

#عشق_بعد_نفرت پارت: 3ویو اتکه چشمم خورد به یه مغازه لباس فرو...

رمان هکر کوچولوی من پارت دوم

پسر بد (65)

پارت ۳نیما برای همه صبحانه درست کرده یک دفعه بهم گفت بیا دنب...

رمان هکر کوچولوی من پارت چهارم

رومان عشق مافیا پارت 21از زبان ا/تواییی خیلی درد میکرد مجبور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط