عرضم خدمت شما که این اولین فیکیه که دارم مینویسم لطفا

عرضم خدمت شما که این اولین فیکیه که دارم می‌نویسم. لطفاً نظر بدید که خوبه یا نه . اینجا دازای ۱۵ سالشه و آسوکا ۱۹ سالشه.
اسم فیک هم نمی دونستم چی بنویسم پس پیشنهاد بدید
پارت ۱
علامت آسوکا: - علامت دازای: +
- بلند شو
+... *اه لعنت. خیلی درد داره*
- نشنیدی چی گفتم دازای؟ بلند شو
+...*متنفرم از اینکه جلوش انقدر ضعیفم،از اینکه انقدر آسیب پذیرم. موقع بلند شدن تلو تلو می خورم و وقتی بلاخره می ایستم خون توی دهنم رو پاک تف می کنم بیرون*
- بهتره. حالا دوباره گارد بگیر *خونی که بیرون تف می کنه حاصل یکی از ضربه هامه*
+ *گارد میگیرم. وقتی اولین مشتشو سمت صورتم روانه می کنه جا خالی می‌دم اما وقتی می خوام برای تلافی ضربش بهش مشت بزنم به قدری سریع دستم رو می گیره و با زانو به شکمم می کوبه مه نمی توانم وا کنش نشون بدم*
- *روی زانو های می‌افته و استفراغ می کنه. جای تحسین داره که هنوز به هوشه هر چند هرگز اینو بهش نمی گم. اگه چند سال پیش بود خیلی وقت پیش دراز به دراز کف این خرابه ها افتاده بود. حقا که برادر خودمه پیشرفتش ستودنیه* برای امروز کافیه. برمی گردیم خونه
+*یعنی هیچ احساسی نسبت به من داره؟ حتی شده ترحم؟ انگار نه انگار که همین الان برای هزارمین بار برادر کوچکترش رو کتک زده. البته از مشاور و دست راست رییس مافیای بندر انتظار دیگه ای هم نمیره. همیشه سرد، همیشه آگاه، همیشه پیروز دلم برای خود قدیمی‌اش تنگ شده*
-*منتظر می مونم که بلند شه. بعد به سمت خونه راه می افتیم*
+*با این لنگیدنم هیچی نشده ازم جلو زده*
-*واقعا آنقدر بد زدمش؟ لعنت به خودم که یه بچه رو انقدر کتک زدم اما چاره دیگه ای نیست، باید برای هر شرایطی آماده باشه. وقتی یهو برمی گردم سمتش با دیدن گاردی که نا خودگاه می گیره ناراحت می شم اما به روم نمیارم*
- ه...هی چی کار می کنی…*دستمو میندازه دور گردنش و بیشتر وزنم رو حمل می کنه* تچچ ولم کن
+ داری سرعتمو کم می کنی.
-من؟ اصلا چرا می خوای منتظر من بمونی؟
- شب برات خطرناکه بچه. اونم وقتی تو همچین شرایطی هستی، خیلی به خورده شدن توسط هیولا های تاریکی علاقه داری نه؟
+...
-*بدنش کاملا از تماس با من منقبض شده. این انقباض رو میشناسم، ترس ریششه. هرچی نباشه بخشی از کارمه. اما حتی اگه ازم بترسه سرزنشش نمی کنم. حق داره. مدت زیادیه که خیلی من تر می بینمت و تو ای مدت تنها کاری که کردم این بوده که چم و خم های دنیای زیر زمینی رو بهش یاد بدم برای روزی که دیگه نباشم و این کار منو مهربون نشون نمی ده. حتی آخرین باری که به خودم اجازه دادم بهش لبخند بزنم رو یادم نمیاد.*
+*خیلی تو فکراش غرق شده. تنها کسیه که هیچ وقت نمی فهممش البته هیچ وقت زمان کافی برای شناختنش پیدا نمی کنم. هیچ روزی رو یادم نمیاد که کامل پیشم مونده باشه. وقتی بچه بودیم همیشه منو می‌ذاشت تو ذاغمون و خودش می‌رفت تا شاید یه چیزی برای خوردن گیر بیاره با اینکه هنوز حتی ده سالش هم نشده بود. اون وقتا هر روز قبل از رفتن بهم یه لبخند کوچیکه می زد، ازم قول می گرفت که بیرون نرم بهم می‌گفت( هی دازای امروز یه چیز خوشمزه برات گیر میارم باشه؟ پس منتظرم بمون و جایی نرو) هر روزی هم که چیزی برای خوردن پیدا نمی کرد بغلم می کرد و از معذرت می خواست می گفت:(ببخشید امروز یکم بی مصرف بودم اما قول می دم فردا برات غذا میارم پس امشبو تحمل کن) یادمه شبایی که به خاطر گرسنگی گریه می کردم محکم بغلم می کرد و تو گوشم زمزمه می کرد که این روزای سخت تموم میشه انقدر بهم از چیز های خوب و زندگی های خیالی مجلل می گفت که خوابم می برد. بعد چند سال سختی کشیدن کم کم اوضاع‌مون بهتر شد آسوکا مرتب غذا میاورد بعد مدتی هم تونست برامون خونه جور کنه. فهمیدم به طریقی عضو مافیا شده. خیلی زود پیشرفت کرد و سری تو سرا در اورد. تونست گلیممونو از آب بیرون بکشه اما الان خیلی وقته که آغوش ها و لبخند های گاه به گاهش فقط برای خاطره هامه*
دیدگاه ها (۳)

ببخشید یکم شخصیت سادیسم دارمپارت ۲- *وارد آپارتمانمون که میش...

پارت ۳+*با صدای جیغش از خواب بیدار میشم. اول فکر می کنم اشتب...

بیوگرافی چویاسن:۲۱قد:۱۶۰cmظاهرش:اینم مثل انیمه مو های نارنجی...

شرابی از جنس نفرت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط