‌

‌
یه غروبای زمستونی و بارونی هست مثل الان! که آدم دلش نمیخواد از زیر پتو و کنار بخاری هیزمی بره کنار. دوست داره زمان تو همین لحظه یه کوچولو توقف کنه و آدم همینجور که زیر پتو هست و داره به صدای بارونی که روی حلبای سقف میزنه گوش بده و به سرخی آتیش نگاه کنه و تموم گرمای آتیش رو برای خودش کنه...
هیچ صدایی نباشه جز صدای باد و رعد و برقی که میزنه
اگه فقط...فقط یه لیوان چای آتیشی که بوی دود میده بخوری اون لحظه برای همیشه و همیشه تو یادت میمونه.
‌
دیدگاه ها (۱۴)

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۵: «شب دوتایی» 🤍🖤**صحنه ۱ - داخلی: آپار...

Part.4#مرد_ منموسیقی فضای کمپ رو پر کرده بود، اما برای من، ص...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هوا بارونی بود و صدای بارون ...

part55. . maybe love? در اثر تکون های یونجون و صدا زدناش چشم...

dark life = 41دو هفته از اون روز کنار دریاچه گذشته بود و تهی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط