بچه که بودم

بچه که بودم
فکر می کردم
حس چشایی مربوط به چشم است!
حالا مطمئنم!
از وقتی که آمده ای
چشم هایت
زندگی ام را
شیرین تر کرده


و چشمهای تو تنها بهانه زنده بودن برای من است..از همان اول روشنایی همین چشمهات بود که هوش از سرم برد..من فدای چشمهای درشتت بشم...
دیدگاه ها (۱)

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_14🍷🎸آروم آروم وارد پ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 140♡⁠。⁠)⁩و سریع...

★彡   Part 50 彡★ ( رینا ) حس کردم نمیتونم نفس بکشم.اکسیژن این...

رمان { همسایه ای از جنس شب و روز }

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_10دستشو کشیدم به سمت اتاق بر...

اخرین دعا 34

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط