از یک غریبهبه دلیل زندگیم
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ³
شخصی که انگاری نامش " جیمین " بود همراه به همان مرد به سمت آنها آمد و با یونگی سلام کرد.
کمی بعد نگاهش به جونگکوک افتاد.
دستش را سمتش دراز کرد و گفت...
_ پارک جیمین و شما؟!!
+ جئون جونگکوک!
و با او دست داد.
جیمین بنظر شخصی خوش خنده ، پایه و اهل شیطنت میآمد.
به پشت سرش اشاره کرد و گفت...
_ خوشبختم.
و ایشون هم رفیقم کیم تهیونگ!
سعی کرد لرزش صدایش را کنترل کند.
و موفق هم شد.
+ خوشبختم!
_ همچنین.
حال نام او را میدانست.
کیم تهیونگ!
مردی که توانست چیزی را درون او بیدار کند.
ولی بدون آنکه متوجه شود.
صدایش کاملا برازندهی چهرهی بی نقصش بود.
و چه کسی فکرش را میکرد که روزی جونگکوک حاضر باشد برای او جانش را فدا کند؟!!
_ خب جیمین بهتره بریم سراغ کارمون.
_ دنبالم بیاین!
پشت سر یونگی دنبال جیمین و تهیونگ راه افتاد.
هنوز فضای آنجا برایش معذب کننده بود.
نمیدانست قرار است آنجا چه کاری انجام دهد؟!!
با چشم هایش گوشه به گوشهی آنجا را رصد میکرد و سعی داشت حواسش را پرت چیزی کند.
یونگی جایی توقف کرد و این کارش مصادف با ایستادن جونگکوک شد.
یونگی از داخل یک سبد گوشهی سالن دو چوب بیلیارد برداشت و یکی از آنها را به سمت جونگکوک پرتاب کرد.
با یک دست آن چوب را گرفت و پا به پای یونگی به سمت میز رفت.
جونگکوک گاهی زیر چشمی به تهیونگ نگاه میکرد.
و دلیل اینکارش را نمیدانست؟!!
کمی آن طرف تر تهیونگ روی یک مبل تک نفره پا روی پا انداخته بود و از سیگارش پک میگرفت.
جونگکوک گوشه ای ایستاده بود و به بازی کردن یونگی و جیمین نگاه میکرد.
هر دو با مهارت توب ها را داخل پاکت میانداختند.
کمی بعد جیمین از جونگکوک درخواستی کرد.
_ بیلیارد بلدی؟!!
+ کم و بیش.
_ بیا ببینیم بازیت چطوره!
جونگکوک نفس عمیقی کشید و به سمت میز قدم برداشت.
نگاه های خیرهی زیادی روی خودش حس میکرد.
ولی آرامش خودش را حفظ کرد و با نهایت چیزی که بلد بود پنج توپ به داخل پاکت ها انداخت.
یونگی با لبخند او را تماشا میکرد و جیمین تشویقش میکرد.
تهیونگ سیگارش را در زیر سیگاری خاموش کرد و به سمت همان سطل رفت و چوبی برداشت.
ادامه دارد...
²⁵ لایک
part : ³
شخصی که انگاری نامش " جیمین " بود همراه به همان مرد به سمت آنها آمد و با یونگی سلام کرد.
کمی بعد نگاهش به جونگکوک افتاد.
دستش را سمتش دراز کرد و گفت...
_ پارک جیمین و شما؟!!
+ جئون جونگکوک!
و با او دست داد.
جیمین بنظر شخصی خوش خنده ، پایه و اهل شیطنت میآمد.
به پشت سرش اشاره کرد و گفت...
_ خوشبختم.
و ایشون هم رفیقم کیم تهیونگ!
سعی کرد لرزش صدایش را کنترل کند.
و موفق هم شد.
+ خوشبختم!
_ همچنین.
حال نام او را میدانست.
کیم تهیونگ!
مردی که توانست چیزی را درون او بیدار کند.
ولی بدون آنکه متوجه شود.
صدایش کاملا برازندهی چهرهی بی نقصش بود.
و چه کسی فکرش را میکرد که روزی جونگکوک حاضر باشد برای او جانش را فدا کند؟!!
_ خب جیمین بهتره بریم سراغ کارمون.
_ دنبالم بیاین!
پشت سر یونگی دنبال جیمین و تهیونگ راه افتاد.
هنوز فضای آنجا برایش معذب کننده بود.
نمیدانست قرار است آنجا چه کاری انجام دهد؟!!
با چشم هایش گوشه به گوشهی آنجا را رصد میکرد و سعی داشت حواسش را پرت چیزی کند.
یونگی جایی توقف کرد و این کارش مصادف با ایستادن جونگکوک شد.
یونگی از داخل یک سبد گوشهی سالن دو چوب بیلیارد برداشت و یکی از آنها را به سمت جونگکوک پرتاب کرد.
با یک دست آن چوب را گرفت و پا به پای یونگی به سمت میز رفت.
جونگکوک گاهی زیر چشمی به تهیونگ نگاه میکرد.
و دلیل اینکارش را نمیدانست؟!!
کمی آن طرف تر تهیونگ روی یک مبل تک نفره پا روی پا انداخته بود و از سیگارش پک میگرفت.
جونگکوک گوشه ای ایستاده بود و به بازی کردن یونگی و جیمین نگاه میکرد.
هر دو با مهارت توب ها را داخل پاکت میانداختند.
کمی بعد جیمین از جونگکوک درخواستی کرد.
_ بیلیارد بلدی؟!!
+ کم و بیش.
_ بیا ببینیم بازیت چطوره!
جونگکوک نفس عمیقی کشید و به سمت میز قدم برداشت.
نگاه های خیرهی زیادی روی خودش حس میکرد.
ولی آرامش خودش را حفظ کرد و با نهایت چیزی که بلد بود پنج توپ به داخل پاکت ها انداخت.
یونگی با لبخند او را تماشا میکرد و جیمین تشویقش میکرد.
تهیونگ سیگارش را در زیر سیگاری خاموش کرد و به سمت همان سطل رفت و چوبی برداشت.
ادامه دارد...
²⁵ لایک
- ۴۷۶
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط