PART
𝐀 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐣𝐮𝐫𝐞𝐝 𝐛𝐲 𝐭𝐡𝐞 𝐠𝐞𝐧𝐭𝐥𝐞 𝐦𝐚𝐠𝐢𝐜 𝐨𝐟 𝐚 𝐦𝐚𝐤𝐞𝐮𝐩 𝐛𝐫𝐮𝐬𝐡.
PART²⁵
(سوآ+)(جین–)(مادر سوآ♪)(پدر سوآ‰)
«ادامه ویو جین»
–فردا ضبط موزیک ویدیوعه و باید اونجا باشی ولی اگر به خاطر بارداری مشکلی داری میتونم به کمپانی بگم!
+نه!نمیخوام بیخیال شغلم بشم!
–مطمئنی؟
+اوهوم
–اوکی
به نوازش موهاش ادامه دادم و دوباره کتاب رو باز کردم و شروع کردم بلند خوندن
–زندگی مثل پارو زدن در آبهای درخشان میمونه. گاهی اوقات موجها آروم و دلنشینن و مسیر رو برامون هموار میکنن، اما گاهی هم طوفانی میشن و باید با تمام توان پارو بزنیم تا غرق نشیم. مهم اینه که هرگز از پارو زدن دست نکشیم، حتی وقتی که خسته و ناامیدیم. چون در انتهای هر طوفانی، یه دریای آروم و درخشان منتظرمونه
+چه دیالوگ قشنگی بود...
–اوهوم برای همین این کتاب رو دوست دارم!
+جین حوصلم سر رفته بیا یه کاری کنیم!
–مثلا چیکار؟
+نمیدونمممم
–میخوای بریم توی حیاط زیر درخت مورد علاقت روی تا بشینیم؟
+آرهههههه
–پس بیا بریم
با سوآ رفتیم سمت حیاط و زیر درخت و سوآ روی تاب نشست و من هلش میدادم
+جین امشب بریم خونه مامانم؟
–البته این که پرسیدن نداره!
تابش میدادم و حرف میزدیم و میخندیدم که یهو بارون شروع کرد به باریدن
+داره بارون میادددد
تاب رو متوقف کردم و سوآ سریع از تاب اومد پایین و رفت زیر بارون و شروع کرد به چرخیدن
–هانی سرما میخوری!بیا بریم داخل!
+نه ببین چه لذتی دارههههههه
–از دست تو!
بعد از چند مین بارون شدیدتر شد و من ترسیدم که سوآ مریض بشه پس بغلش کردم و بردمش تو و یه حوله برداشتم برای خشک کردن موهاش!
+یاااا داشتم لذت میبردم!
–الان لذت داشت فردا که سرما میخوری گریه میکردی!
+باهات قهرمممم
–قهر نکن میدونی که فقط به خاطر خودته!
+قهرممممم
–قهر نکنننننن!
+نوچ من قهرمممم
–اوه که اینطور میخواستم امشب بعد از اینکه رفتیم خونه والدینت بریم برج نامسان ولی حالا که اینطور شد کنسله!
+چیییییییی؟نهههههه من قهر نیستممممم
–نوچ دیگه دیره!
+جینمممممم اذیتم نکنننننن
شروع کردم به صدا در آوردن انگار که صداش رو نمیشنوم که شروع کرد گریه کردن شنیده بودم زنا توی بارداری حساس میشن ولی انقدر؟
–اصلا غلط کردم!هوم؟گریه نکن!طاقت دیدن اشکات رو ندارم خوشگلم!اصلا من سگتم بانو؟هوم؟
+هق...هق...خیلی بیشعوریییی
–آره اصلا من هرچی تو بگیم فقط گریه نکن
واقعا نمیتونستم تحمل کنم گریه کنه من فقط داشتم شوخی خودش رو ادامه میدادم نمیدونستم زنا توی بارداری واقعا انقدر حساس میشن
«پایان ویو جین»
«پرش زمانی شب»
«ویو سوآ»
ساعت 7 شب بود و با مادرم هماهنگ کرده بودم که میریم خونشون...از اونجایی که هوا سر بود لباس کبریتی چری رنگم رو با یه شلوار جین آبی و کانورس زرشکی و یه کت بلند چرم سیاه پوشیدم و اکسسوری انداختم و موهام رو ریختم روی شونم و یه میکاپ متوسطی انجام دادم و با کمک جین از پله ها رفتم پایین و از خونه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم و جین ضبط رو روشن کرد و تا مسیر خونه مادرم من چرت زدم نمیدونم چرا از وقتی باردار شدم خیلی حساس و خواب آلود و گرسنه شدم...بلاخره رسیدیم خونه مادرم و جین صدام زد و از ماشین پیاده شدم و جین دستش رو انداخت دور کمرم و زنگ خونه مادرم رو زدیم و در باز شد و مادرم بغلم کرد
♪سلام دختر قشنگمممم
+سلام مامان جون
مادرم به جین لبخند زد و اون رو هم بغل کرد
♪سلام داماد قشنگ من!بیاید تو
+مامان،بابا کجاست؟
♪بابات طبقه بالاست نمیدونه اومدید الان میرم صداش میزنم
مادرم میره طبقه بالا و پدرم رو صدا میزنه و هردو میان پایین
‰دختر قشنگمممممم دلم برات تنگ شده بود
+منم همینطور بابا جوننن
‰به به داماد عزیزم!حالت چطوره؟
–ممنون پدر جان حالم خوبه
پدرم بهم نگاه کرد
‰سوآ،دخترم اتفاقی افتاده؟چهرت کمی تغییر کرده
+چهره من؟نه اتفاقی نیافتاده...چرا یادم رفت بگم من باردارم!
‰♪چی؟واییییی چه خوب
‰باورم نمیشه دارم پدر بزرگ میشم
♪تبریک میگم دخترم!
+ممنون مادر جون...
♪بچه چندماهشه؟
+دوماه و نیم
‰اوه شما سه ماهه ازدواج کردید پس معلومه دامادم خیلی سریع دست به کار شده
نگاهی به جین میکنم که از خجالت سرخ شده
+بابااااا!
‰چیه مگه؟
همه میخندن.
(عکس لباس سوآ توی این پارت رو استوری میکنم)
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
PART²⁵
(سوآ+)(جین–)(مادر سوآ♪)(پدر سوآ‰)
«ادامه ویو جین»
–فردا ضبط موزیک ویدیوعه و باید اونجا باشی ولی اگر به خاطر بارداری مشکلی داری میتونم به کمپانی بگم!
+نه!نمیخوام بیخیال شغلم بشم!
–مطمئنی؟
+اوهوم
–اوکی
به نوازش موهاش ادامه دادم و دوباره کتاب رو باز کردم و شروع کردم بلند خوندن
–زندگی مثل پارو زدن در آبهای درخشان میمونه. گاهی اوقات موجها آروم و دلنشینن و مسیر رو برامون هموار میکنن، اما گاهی هم طوفانی میشن و باید با تمام توان پارو بزنیم تا غرق نشیم. مهم اینه که هرگز از پارو زدن دست نکشیم، حتی وقتی که خسته و ناامیدیم. چون در انتهای هر طوفانی، یه دریای آروم و درخشان منتظرمونه
+چه دیالوگ قشنگی بود...
–اوهوم برای همین این کتاب رو دوست دارم!
+جین حوصلم سر رفته بیا یه کاری کنیم!
–مثلا چیکار؟
+نمیدونمممم
–میخوای بریم توی حیاط زیر درخت مورد علاقت روی تا بشینیم؟
+آرهههههه
–پس بیا بریم
با سوآ رفتیم سمت حیاط و زیر درخت و سوآ روی تاب نشست و من هلش میدادم
+جین امشب بریم خونه مامانم؟
–البته این که پرسیدن نداره!
تابش میدادم و حرف میزدیم و میخندیدم که یهو بارون شروع کرد به باریدن
+داره بارون میادددد
تاب رو متوقف کردم و سوآ سریع از تاب اومد پایین و رفت زیر بارون و شروع کرد به چرخیدن
–هانی سرما میخوری!بیا بریم داخل!
+نه ببین چه لذتی دارههههههه
–از دست تو!
بعد از چند مین بارون شدیدتر شد و من ترسیدم که سوآ مریض بشه پس بغلش کردم و بردمش تو و یه حوله برداشتم برای خشک کردن موهاش!
+یاااا داشتم لذت میبردم!
–الان لذت داشت فردا که سرما میخوری گریه میکردی!
+باهات قهرمممم
–قهر نکن میدونی که فقط به خاطر خودته!
+قهرممممم
–قهر نکنننننن!
+نوچ من قهرمممم
–اوه که اینطور میخواستم امشب بعد از اینکه رفتیم خونه والدینت بریم برج نامسان ولی حالا که اینطور شد کنسله!
+چیییییییی؟نهههههه من قهر نیستممممم
–نوچ دیگه دیره!
+جینمممممم اذیتم نکنننننن
شروع کردم به صدا در آوردن انگار که صداش رو نمیشنوم که شروع کرد گریه کردن شنیده بودم زنا توی بارداری حساس میشن ولی انقدر؟
–اصلا غلط کردم!هوم؟گریه نکن!طاقت دیدن اشکات رو ندارم خوشگلم!اصلا من سگتم بانو؟هوم؟
+هق...هق...خیلی بیشعوریییی
–آره اصلا من هرچی تو بگیم فقط گریه نکن
واقعا نمیتونستم تحمل کنم گریه کنه من فقط داشتم شوخی خودش رو ادامه میدادم نمیدونستم زنا توی بارداری واقعا انقدر حساس میشن
«پایان ویو جین»
«پرش زمانی شب»
«ویو سوآ»
ساعت 7 شب بود و با مادرم هماهنگ کرده بودم که میریم خونشون...از اونجایی که هوا سر بود لباس کبریتی چری رنگم رو با یه شلوار جین آبی و کانورس زرشکی و یه کت بلند چرم سیاه پوشیدم و اکسسوری انداختم و موهام رو ریختم روی شونم و یه میکاپ متوسطی انجام دادم و با کمک جین از پله ها رفتم پایین و از خونه خارج شدیم و سوار ماشین شدیم و جین ضبط رو روشن کرد و تا مسیر خونه مادرم من چرت زدم نمیدونم چرا از وقتی باردار شدم خیلی حساس و خواب آلود و گرسنه شدم...بلاخره رسیدیم خونه مادرم و جین صدام زد و از ماشین پیاده شدم و جین دستش رو انداخت دور کمرم و زنگ خونه مادرم رو زدیم و در باز شد و مادرم بغلم کرد
♪سلام دختر قشنگمممم
+سلام مامان جون
مادرم به جین لبخند زد و اون رو هم بغل کرد
♪سلام داماد قشنگ من!بیاید تو
+مامان،بابا کجاست؟
♪بابات طبقه بالاست نمیدونه اومدید الان میرم صداش میزنم
مادرم میره طبقه بالا و پدرم رو صدا میزنه و هردو میان پایین
‰دختر قشنگمممممم دلم برات تنگ شده بود
+منم همینطور بابا جوننن
‰به به داماد عزیزم!حالت چطوره؟
–ممنون پدر جان حالم خوبه
پدرم بهم نگاه کرد
‰سوآ،دخترم اتفاقی افتاده؟چهرت کمی تغییر کرده
+چهره من؟نه اتفاقی نیافتاده...چرا یادم رفت بگم من باردارم!
‰♪چی؟واییییی چه خوب
‰باورم نمیشه دارم پدر بزرگ میشم
♪تبریک میگم دخترم!
+ممنون مادر جون...
♪بچه چندماهشه؟
+دوماه و نیم
‰اوه شما سه ماهه ازدواج کردید پس معلومه دامادم خیلی سریع دست به کار شده
نگاهی به جین میکنم که از خجالت سرخ شده
+بابااااا!
‰چیه مگه؟
همه میخندن.
(عکس لباس سوآ توی این پارت رو استوری میکنم)
ادامه دارد...
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
- ۲.۲k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط