یک وقتهایی دلم میخواهد از پشت پنجره ی اتاق خاطرات قدیمی
.یک وقتهایی دلم میخواهد از پشت پنجره ی اتاق خاطرات قدیمی ام به بودنت آنطرف خیابان دلتنگی هایم سرک بکشم..ببینمت که با همان سماجت همیشگی زیر باران ایستاده ای با همان پالتوی چرمی بی چتر و بی کلاه و زل زده ای به من که از پشت پرده کرکره به تو خیره شده ام و از ته دل میخندم...به تو نه...به اینهمه خوشبختی که نصیبم شده ..به توی لعنتی که نمیشد دوستت نداشت حتی هنوزم هم با وجود اینکه هستی و ندارمت اما عجیب دوستت دارم...دلبستگی من به تو تمام نمیشود فقط مدلش عوض میشود یک روز با خنده ای از ته دل دوستت دارم یک روز با بغضی که راه بالا آمدن نفسم را مسدود میکند ونمیشکند....
- ۴۶۶
- ۰۸ فروردین ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط