پارت هفتم
پارت هفتم
شینیچیرو سر سفره شما نشسته بود و سرشو آورد بالا و به میز نگاه کرد
مایکی مثل همیشه داشت به جون اما نق میزد و با غذاش بازی میکرد
اما هم داشت جواب مایکی رو به بهترین نحو ممکن میداد
پدربزرگش هم با آرامش غذاشو میخورد
_ اما و مایکی بس کنید میخوام یه چیزی رو بگم * جدیت تمام
مایکی و اما تا دیدن شینیچیرو جدیه ساکت شدن و حرفی نزدن
_ پدربزرگ من...... هیچی غذاتونو بخورید
پدربزرگ : چیزی شده بگو؟
_ راستش از یه دختری خوشم میاد اما...
پدربزرگ : اما نمیدونم اونم این حسو داره یا نه
مایکی : داداشی باید بگم که تو 21 بار توسط دخترا رد ش...
_ خودم میدونم ساکت شو
مایکی : هه هه
اما با ذوق زدگی به چشمای شینیچیرو نگا میکرد و با ذوق گفت
اما : نکنه همون دختری که اون روز اومده بود خونمونو میگی؟
_ هوی.... وایسا اما
پدربزرگ : اومده بود خونمون؟
اما : آره زیاد نتونستم ببینمش چون باهم رفتن اتاق شینیچیرو و بعد دختره صبح رفت
_ اما چقد تو دهن لقی
اما : نباید میگفتم؟
پدربزرگ : شینیچیرو کاری که باهاش نکردی؟ نه؟
_ خب....
پدربزرگ : ببینم منو مسخره میکنی شین
واقعا که تو حق نداشتی کاری کنی
_ کی گفته کاری کردم؟
پدربزرگ : از نگاهت میتونم بخونم چه غلطی کردی
در این بین مایکی و اما با چهره ای مبهم به هم نگاه میکردند
_ من اشتها ندارم بعدا میخورم
بعد هم از سر میز بلند شد و رفت تو اتاقش
شینیچیرو به شدت ذهنش درگیر بود اون میدونست که ا/ت هم دوسش داره اما اصن خانواده هاشون بهم نمیخوردن پس نمیتونستن باهم باشن
امشب شینیچیرو سوار موتورش شد و رفت دم در خونه ا/ت و میخواست زنگ در رو بزنه که یادش اومد خانواده ی ای از رابطه ی اون ها خبر ندارن
اون رفت کنار پنجره و به پنجره سنگ زد
منتطر بود معشوقه ش با لباس خوابش بیاد دم پنجره اما برعکس انتظارش دست بر قضا به پنجره اتاق پدر ا/ت سنگ زده بود و ناگهان مردی بزرگ. و چهارشونه اومد جلوی پنجره
شینیچیرو زمان رو از دست نداد سریع رفت زیر ساختمون
پدر ا/ت چند ثانیه اینور و اونور رو نگا کرد و بلند داد زد
(این بچه های خلافکار گرد باز میخوان مردمو اذیت کنن.)
شینیچیرو نفس راحتی کشید و بدنش رو ول کرد
اون دور تا دور خونه دنبال پنجره اتاق معشوقه ش بود که ناگهان صدای آروم و لطیفی به گوشش رسید درسته صدای معشوقه ش بود
+ اینور اینور
بدون درنگ سرشو برگردوند و به بالکن اون اتاق نگاه کرد درسته خودش بود
همون دختر با موهای آشفته در باد و تیره و لباس خواب و بدن کوچولوش
شینیچیرو همون لحظه دلش میخواست اون رو محکم توی بغلش بگیره و تمام بدنش رو غرق در بوسه کنه اما چه حیف که اون دختر بالا بود و شینیچیرو پایین
شینیچیرو بلند داد
_ ( خوشحالن دوباره میبینمت.)
+ هیسسس شینیچیرو آروم تر
_ اوه باشه ببخشید
+ اینجا چیکار میکنی؟
_ معلومه اومدم ببینمت
+ میدونی اگه بابام میدتت چه بلایی به سر من و تو میآورد؟
_ مهم نبود
+ مسخره
_ هه هه
میشه بیام پیشت
+ نه
_ فقط چند دیقه
+ نه
_ باشه پس تو بیا پیشم
+ چی؟
_ از میله ی اتاقت بگیر و بیا پایین بریم بیرون
+ آها به همین سادگی اصلا هم قرار نیست بیفتم بمیرم
_ باشه پس زنگ خونتون رو میزنم و به بابات درباره رابطمون میگم حالا هرچی که میخواد بشه
+ باشه باشه الان میام پدرم تو اتاقشه
_ مرسی
ا/ت با ذوق تمام رفت و لباس خوشگلش رو پوشید و آماده شد
بدون هیچی سر و صدایی آروم قدم بر میداشت تا رسید به در خونه
رفت بیرون و شینیچیرو رو دیده جلدی در ساختمون چشم انتظارش بود
قبل اینکه بتونه بگه سلام شینیچیرو اون رو محکم تو بغلش گرفت و کامل توی دستاش قرار داد
ا/ت با قیافه ای که هنوز نفهمیده بود قضیه چیه به خودش اومد و لبخند آرومی زد
شینیچیرو دستاشو از گشت ا/ت برداشت رو اونو ول کرد
ا/ت با همون چهره ی معصوم و کیوت با لبخند ملیحی از پایین به بالا به چهرهی شین نگاه میکرد شین هم دیگه نتونست تحمل کنه و لباش رو محکم گذاشت رو لبای ا/ت جوری که مردمک چشمای دختر کوچولو گرد شد و تعجب کرد
شینیچیرو لباش رو از رو لبای معشوقهاش آروم برداشت و به چهره ی خجالت زده اش نگاه کرد و لبخندی آروم زد
_ بشین برین
+ با... باشه
ا/ت نشست پشت موتور و از پشت موتور گرفت
شینیچیرو آروم برگشت
_ از کمرم بگیر
+ نه خوبه
_ میفتی ها.
+ باشه
ا/ت دستاش رو سفت شپت کمر شین حلقه کرد
+ آروم بری ها
_ به یه شرط
+ چی؟
_ بگو دوست دارم
+ ول کن
_ گفتم بگو دوست دارم
+ دوست دارم
_ خوبه پس بریم
شینیچیرو گاز داد و باهم رفتن سواری
بغل یه فواره وایساد و پاچه ها شو داد بالا اونا توی حوض رفتن و حتی کم بود به دست پلیس بیفتن
نظر بدین یکم دارم میرینم مگه نه 🤣🤣🤣
حمایت یادتون نره ❤️
شینیچیرو سر سفره شما نشسته بود و سرشو آورد بالا و به میز نگاه کرد
مایکی مثل همیشه داشت به جون اما نق میزد و با غذاش بازی میکرد
اما هم داشت جواب مایکی رو به بهترین نحو ممکن میداد
پدربزرگش هم با آرامش غذاشو میخورد
_ اما و مایکی بس کنید میخوام یه چیزی رو بگم * جدیت تمام
مایکی و اما تا دیدن شینیچیرو جدیه ساکت شدن و حرفی نزدن
_ پدربزرگ من...... هیچی غذاتونو بخورید
پدربزرگ : چیزی شده بگو؟
_ راستش از یه دختری خوشم میاد اما...
پدربزرگ : اما نمیدونم اونم این حسو داره یا نه
مایکی : داداشی باید بگم که تو 21 بار توسط دخترا رد ش...
_ خودم میدونم ساکت شو
مایکی : هه هه
اما با ذوق زدگی به چشمای شینیچیرو نگا میکرد و با ذوق گفت
اما : نکنه همون دختری که اون روز اومده بود خونمونو میگی؟
_ هوی.... وایسا اما
پدربزرگ : اومده بود خونمون؟
اما : آره زیاد نتونستم ببینمش چون باهم رفتن اتاق شینیچیرو و بعد دختره صبح رفت
_ اما چقد تو دهن لقی
اما : نباید میگفتم؟
پدربزرگ : شینیچیرو کاری که باهاش نکردی؟ نه؟
_ خب....
پدربزرگ : ببینم منو مسخره میکنی شین
واقعا که تو حق نداشتی کاری کنی
_ کی گفته کاری کردم؟
پدربزرگ : از نگاهت میتونم بخونم چه غلطی کردی
در این بین مایکی و اما با چهره ای مبهم به هم نگاه میکردند
_ من اشتها ندارم بعدا میخورم
بعد هم از سر میز بلند شد و رفت تو اتاقش
شینیچیرو به شدت ذهنش درگیر بود اون میدونست که ا/ت هم دوسش داره اما اصن خانواده هاشون بهم نمیخوردن پس نمیتونستن باهم باشن
امشب شینیچیرو سوار موتورش شد و رفت دم در خونه ا/ت و میخواست زنگ در رو بزنه که یادش اومد خانواده ی ای از رابطه ی اون ها خبر ندارن
اون رفت کنار پنجره و به پنجره سنگ زد
منتطر بود معشوقه ش با لباس خوابش بیاد دم پنجره اما برعکس انتظارش دست بر قضا به پنجره اتاق پدر ا/ت سنگ زده بود و ناگهان مردی بزرگ. و چهارشونه اومد جلوی پنجره
شینیچیرو زمان رو از دست نداد سریع رفت زیر ساختمون
پدر ا/ت چند ثانیه اینور و اونور رو نگا کرد و بلند داد زد
(این بچه های خلافکار گرد باز میخوان مردمو اذیت کنن.)
شینیچیرو نفس راحتی کشید و بدنش رو ول کرد
اون دور تا دور خونه دنبال پنجره اتاق معشوقه ش بود که ناگهان صدای آروم و لطیفی به گوشش رسید درسته صدای معشوقه ش بود
+ اینور اینور
بدون درنگ سرشو برگردوند و به بالکن اون اتاق نگاه کرد درسته خودش بود
همون دختر با موهای آشفته در باد و تیره و لباس خواب و بدن کوچولوش
شینیچیرو همون لحظه دلش میخواست اون رو محکم توی بغلش بگیره و تمام بدنش رو غرق در بوسه کنه اما چه حیف که اون دختر بالا بود و شینیچیرو پایین
شینیچیرو بلند داد
_ ( خوشحالن دوباره میبینمت.)
+ هیسسس شینیچیرو آروم تر
_ اوه باشه ببخشید
+ اینجا چیکار میکنی؟
_ معلومه اومدم ببینمت
+ میدونی اگه بابام میدتت چه بلایی به سر من و تو میآورد؟
_ مهم نبود
+ مسخره
_ هه هه
میشه بیام پیشت
+ نه
_ فقط چند دیقه
+ نه
_ باشه پس تو بیا پیشم
+ چی؟
_ از میله ی اتاقت بگیر و بیا پایین بریم بیرون
+ آها به همین سادگی اصلا هم قرار نیست بیفتم بمیرم
_ باشه پس زنگ خونتون رو میزنم و به بابات درباره رابطمون میگم حالا هرچی که میخواد بشه
+ باشه باشه الان میام پدرم تو اتاقشه
_ مرسی
ا/ت با ذوق تمام رفت و لباس خوشگلش رو پوشید و آماده شد
بدون هیچی سر و صدایی آروم قدم بر میداشت تا رسید به در خونه
رفت بیرون و شینیچیرو رو دیده جلدی در ساختمون چشم انتظارش بود
قبل اینکه بتونه بگه سلام شینیچیرو اون رو محکم تو بغلش گرفت و کامل توی دستاش قرار داد
ا/ت با قیافه ای که هنوز نفهمیده بود قضیه چیه به خودش اومد و لبخند آرومی زد
شینیچیرو دستاشو از گشت ا/ت برداشت رو اونو ول کرد
ا/ت با همون چهره ی معصوم و کیوت با لبخند ملیحی از پایین به بالا به چهرهی شین نگاه میکرد شین هم دیگه نتونست تحمل کنه و لباش رو محکم گذاشت رو لبای ا/ت جوری که مردمک چشمای دختر کوچولو گرد شد و تعجب کرد
شینیچیرو لباش رو از رو لبای معشوقهاش آروم برداشت و به چهره ی خجالت زده اش نگاه کرد و لبخندی آروم زد
_ بشین برین
+ با... باشه
ا/ت نشست پشت موتور و از پشت موتور گرفت
شینیچیرو آروم برگشت
_ از کمرم بگیر
+ نه خوبه
_ میفتی ها.
+ باشه
ا/ت دستاش رو سفت شپت کمر شین حلقه کرد
+ آروم بری ها
_ به یه شرط
+ چی؟
_ بگو دوست دارم
+ ول کن
_ گفتم بگو دوست دارم
+ دوست دارم
_ خوبه پس بریم
شینیچیرو گاز داد و باهم رفتن سواری
بغل یه فواره وایساد و پاچه ها شو داد بالا اونا توی حوض رفتن و حتی کم بود به دست پلیس بیفتن
نظر بدین یکم دارم میرینم مگه نه 🤣🤣🤣
حمایت یادتون نره ❤️
- ۱۲۳
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط