مرد ثروتمندی همیشه مضطرب و نگران بود.گرچه او از مال دنیا

مرد ثروتمندی همیشه مضطرب و نگران بود.گرچه او از مال دنیا همه چیز داشت اما قلبش شاد نبود.
این مرد خدمتکاری داشت که میدانست چگونه به خدا توکل کند.


یک روز هنگامی که مرد خدمتکار متوجه شد اربابش تا سر حد مرگ مضطرب است،به او گفت:
"ارباب!آیا این حقیقت ندارد که خداوند جهان را پیش از آنکه شما در آن زاده شوید میگرداند؟"


ارباب گفت:"بله."


مرد دوباره پرسید:
"آیا این هم حقیقت ندارد که خداوند این جهان را پس از آنکه شما آنرا ترک کنید،باز هم خواهد گرداند؟"


مرد ثروتمند بار دیگر گفت:"بله."


مستخدم گفت:
"پس بهتر نیست بگذاریم زمانی هم که شما در این جهان به سر می برید،خدا آنرا بگرداند؟"
دیدگاه ها (۱)

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

مرد ثروتمندی همیشه مضطرب و نگران بود.گرچه او از مال دنیا همه...

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. ...

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. ...

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. ...

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. ...

#داستان_کوتاه_صوتی خدمتکار و مرد ثروتمندمردی ثروتمند وجود دا...

✅ همه امور را به خدا بسپار :✍ مرد ثروتمندی همیشه پر از اضطرا...

مردی ثروتمند وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط