داستان گل و بلبل

داستان گل و بلبل...
در گلستانی هنگام خزان

رهگذر بود یکی تازه جوان

صورتش زیبا ، قامتش موزون

چهره اش غمزده از سر درون

دیدگادوخته بر جنگل و کوه،

دلش افسرده ز فرط اندوه

با چمن درد دل آغاز نمود

این چنین لب به سخن باز نمود:

گفت : آن دلبر بی مهر و وفا

دوش می گفت به جمع رفقا:

در فلان جشن،به دامان چمن

هر که خواهد که برقصد با من،

از برایم ، شده گر از دل سنگ،

کند آماده گلی سرخ و قشنگ!!

چه کنم من ؟ که در این دشت و دمن

گل سرخی نبود وای به من

در همان جا به سر شاخه ی بید

بلبلی حرف جوان را بشنید

دید بی چاره گرفتار غم است

سخت افسرده ز رنج و الم است

گفت باید دل او شاد کنم،

روحش از غید غم آزاد کنم،

رفت تا بادیه ها پیماید ،

گل سرخی به کف آرد شاید!!

جستو جو کرد فراوان و چه سود،

که گل سرخ در آن فصل نبود،

هیچ گل در همه گلزار ندید

جز یکی گلبن گلبرگ سپید

گفت ای مونس جان ، یار قشنگ!

گل سرخی ز تو خواهم خون رنگ

هرچه بایست ، کنم تسلیمت

بهترین نغمه کنم تقدیمت.

گفت ای راحت دل ، ای بلبل!

آن چنانی که تو می خواهی گل،

قیمتش سخت گران خواهد بود

راستش قیمت جان خواهد.

بلبل کامده بود آن همه راه،
بود از محنت عاشق آگاه،

گفت برخیز که جان خواهم داد

شرف عشق نشان خواهم داد

گفت سینه به خارم بفشار

تا خلد در دل پر خون تو خار

از دلت خون چو بر این برگ چکید،

گل سرخی شود این برگ سپید.

سرخ مانند شقایق گردد

لاله گون چون دل عاشق گردد

تا سحر نیز در این شام دراز

نغمه ای ساز کن از آن آواز

شب هوا خوش همه جا مهتاب است

این چنین آب و هوا نایاب است!!

بلبلک سینه ی خود کرد سپر

رفت سرمست در آغوش خطر

خار آن گل همه تیز و خون ریز

رفت در دل او خاری تیز

سینه را داد بر آن خار فشار

خون دل کرد بر آن شاخه نثار

برگ گل سرخ شد از خون دلش

مهر بود ؛ آری ، در آب و گلش

شد سحر ، بلبل بی برگ و نوا

دیگر از درد نمی کرد صدا،

جان به لب،سینه و دل چاک زده

بال و پر بر خس و خاشاک زده

گُل به به کف،در گِل و خون غلط زنان

سوی ماوای جوان گشت روان

عاشق زار در اندیشه ی یار

بود تا صبح همان جا بیدار،

بلبل افتاد به پایش جان داد

گل به آن سوخته ی حیران داد

هر که می دید گمانش گل بود،

پاره های جگر بلبل بود

سوخت بسیار دلش از غم او

ساعتی داشت به جان ماتم او

بوسه اش داد و وداعی به نگاه

کرد و برداشت گل ، افتاد به راه

دلش آشفته بد از بیم و امید

رفت تا بر در دلدار رسید،

بنمودش چو گل خوش بو را،

دخترک کرد ورانداز او را

قد و بالای جوان را نگریست

گفت : افسوس ، پزت عالی نیست!!

گرچه دم می زنی از مهر و وفا

جامه ات نیست ولی در خور ما

پشت پا بر دل آن غمزده زد

خنده بر عاشق ماتم زده زد،

طعنه ها بود به هر لبخندش،

کرد پرپر گل و دور افکندش!!

وای از عاشقی و بخت سیاه

آه از دست پریرویان ، آه
دیدگاه ها (۲)

زندگی جیره مختصریستمثل یک فنجان چای و کنارش عشق استمثل یک حب...

آقا سلام، روضه مادر شروع شدباران اشک های مکرر شروع شدآقا اجا...

سلامتی پسری که سرش و خم میکنه تا سنگ فرش خیابونا،نه رودروی ن...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 ✿ خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست به ز...

#شعر_نو 🕊رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردمآشنای تو دلم بود ...

﷽#آقاجانم🍁سینه ی تنگم مجال آه نداردجان به هوای لب است و راه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط