「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 12
✦.................................
مکث کوتاهی کرد و مستقیم در چشمهای نیکی خیره شد
_ این کلمه رو برای من به کار نبر.. تو فقط یه اجباری.
چند لحظه سکوت کرد و بعد، آرام ادامه داد:
_ و من از هر چیزی که بهم تحمیل بشه متنفرم.
نیکی فکش را روی هم فشار داد دلش می خواست همان لحظه جوابش را بدهد، اما اجازه نداد ناراحتیاش توی صورتش دیده شود فقط با لحن طعنهآمیزی گفت:
+ چه بد... چون منم دقیقاً همین حسو نسبت به تو دارم.
جونگکوک حتی جوابش را نداد بیاعتنا از کنارش رد شد، کتش را از تن درآورد و روی صندلی انداخت بعد بدون اینکه دوباره نگاهش کند، فقط گفت:
_ هرجا میخوای بخواب فقط جلوی چشمم نباش.
همین یک جمله... بیشتر از هر توهینی، نیکی را آزار داد برای چند لحظه فقط به پشت مرد خیره ماند بعد خیلی آرام زیر لب، طوری که خودش فقط بشنود، غر زد:
+ خدا نگذره ازت... عین یخچال متحرکی
کولهاش را برداشت و با حرص سمت کاناپه رفت پتو را محکم روی خودش کشید و پشتش را به تخت کرد.
«چه آدم ازخود راضی، مغرور و اعصاب خورد کنی...»
با اخم چشم هایش را بست
آن طرف اتاق، جونگکوک هنوز ایستاده بود نگاهش برای لحظهای روی دختر افتاد که با لجبازی خودش را داخل پتو پیچیده بود؛ نه دلش برایش سوخت... نه خوشش آمد.
بعد چراغ کنار تخت را خاموش کرد؛ اتاق در تاریکی فرو رفت اما سکوتی که بین آن دو شکل گرفته بود... آرامش نبود؛ آغاز یک جنگ طولانی بود.
ـ [ 🌟 8:50 ]
نور ملایم صبح از میان پردههای ضخیم اتاق رد شده بود و روی فرش روشن افتاده بود...
نیکی آرام چشم هایش را باز کرد، چند ثانیه فقط به سقف خیره ماند تا بالاخره شب قبل را به یاد آورد نگاهش ناخودآگاه سمت تخت رفت؛ خالی بود.
پتو کاملاً مرتب شده بود انگار هیچکس حتی روی آن نخوابیده باش
بیحوصله از روی کاناپه بلند شد، دستی میان موهای آشفتهاش کشید و وارد حمام شد
چند دقیقه بعد، بعد از دوش کوتاهی تنها لباس هایی را که همراه خودش آورده بود پوشید؛یک هودی کرمرنگ که کمی رنگورو رفته بود، شلوار جین مشکی قدیمی و کتانی های سفیدی که گوشه هایشان ساییده شده بود
وقتی خودش را داخل آینه نگاه کرد لبخند تلخی زد:
+ معلومه که به این خونه نمیخورم...
نفس آرامی کشید و از اتاق بیرون رفت.
راهروهای بزرگ عمارت هنوز هم برایش غریبه بودند، چند خدمتکار با دیدنش مؤدبانه تعظیم کردند و از کنارش گذشتند نیکی با معذب بودن، فقط سرش را تکان داد و به سمت سالن اصلی رفت.
همین که وارد شد، نگاهش روی جونگکوک ثابت ماند
او روی مبل چرمی نشسته بود، یک پا را روی پای دیگر انداخته و بیحوصله صفحه ی گوشی اش را بالا و پایین میکرد، حتی با صدای قدم های نیکی هم سرش را بلند نکرد.
چند متر آنطرفتر، بقیهی خانواده دور میز صبحانه نشسته بودند، سوها با دیدن نیکی لبخند زد
سوها: صبح بخیر، نیکی. بیا عزیزم، صبحانه آمادهست.
+ صبح بخیر...
نیکی آرام کنار میز نشست، هنوز قاشق را برنداشته بود که نگاه سولی روی لباس هایش ثابت ماند و لبخند تمسخر آمیزی زد
سولی: وای اینو... جدی با همین لباس اومدی پایین؟
دایون هم نگاهی از بالا تا پایین به نیکی انداخت و خندید
دایون: فکر کردم خدمتکار جدید اومده.
هر دو با صدای آرامی خندیدند، نیکی برای چند لحظه فقط به بشقابش خیره ماند گونه هایش از خجالت کمی داغ شده بود اما خیلی زود نگاهش را بالا آورد
+ متأسفم که ناامیدتون کردم.
سولی ابرویش را بالا انداخت
سولی: چی؟
+ چون فکر کنم انتظار داشتین برای صبحونه لباس شب صد میلیونی بپوشم.
دایون با اخم گفت:
دایون: معلومه هنوز نمیدونی وارد چه خانوادهای شدی
+ اتفاقاً خوب فهمیدم
صدایش آرام بود، اما کنایهاش کاملاً مشخص:
+ فقط نمیدونستم اینجا آدما رو با قیمت لباسشون میسنجن.
چند ثانیه سکوت روی میز افتاد؛ عمه ها فقط نگاه کوتاهی به هم انداختند نه چیزی گفتند.. نه از نیکی دفاع کردند همین سکوت، بیشتر از هر حرفی دل نیکی را شکست.
نگاهش بیاختیار سمت جونگکوک رفت او هنوز روی مبل نشسته بود کاملاً مشخص بود که تمام حرفها را شنیده است اما حتی یک بار هم سرش را از روی گوشی بلند نکرد
انگار این بحث کوچک، اصلاً ارزش توجه کردن نداشت. نگاهش را پایین انداخت
«این بود اون احترامی که میگفتن...؟»
طعنهی جونگهو شب قبل، دوباره توی ذهنش زنده شد: «از لحظهای که وارد خانوادهی جئون بشی، احترامت احترام خانوادهی ماست.»
لبخند تلخی گوشهی لبش نشست
«چه احترام قشنگی...»
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 12
✦.................................
مکث کوتاهی کرد و مستقیم در چشمهای نیکی خیره شد
_ این کلمه رو برای من به کار نبر.. تو فقط یه اجباری.
چند لحظه سکوت کرد و بعد، آرام ادامه داد:
_ و من از هر چیزی که بهم تحمیل بشه متنفرم.
نیکی فکش را روی هم فشار داد دلش می خواست همان لحظه جوابش را بدهد، اما اجازه نداد ناراحتیاش توی صورتش دیده شود فقط با لحن طعنهآمیزی گفت:
+ چه بد... چون منم دقیقاً همین حسو نسبت به تو دارم.
جونگکوک حتی جوابش را نداد بیاعتنا از کنارش رد شد، کتش را از تن درآورد و روی صندلی انداخت بعد بدون اینکه دوباره نگاهش کند، فقط گفت:
_ هرجا میخوای بخواب فقط جلوی چشمم نباش.
همین یک جمله... بیشتر از هر توهینی، نیکی را آزار داد برای چند لحظه فقط به پشت مرد خیره ماند بعد خیلی آرام زیر لب، طوری که خودش فقط بشنود، غر زد:
+ خدا نگذره ازت... عین یخچال متحرکی
کولهاش را برداشت و با حرص سمت کاناپه رفت پتو را محکم روی خودش کشید و پشتش را به تخت کرد.
«چه آدم ازخود راضی، مغرور و اعصاب خورد کنی...»
با اخم چشم هایش را بست
آن طرف اتاق، جونگکوک هنوز ایستاده بود نگاهش برای لحظهای روی دختر افتاد که با لجبازی خودش را داخل پتو پیچیده بود؛ نه دلش برایش سوخت... نه خوشش آمد.
بعد چراغ کنار تخت را خاموش کرد؛ اتاق در تاریکی فرو رفت اما سکوتی که بین آن دو شکل گرفته بود... آرامش نبود؛ آغاز یک جنگ طولانی بود.
ـ [ 🌟 8:50 ]
نور ملایم صبح از میان پردههای ضخیم اتاق رد شده بود و روی فرش روشن افتاده بود...
نیکی آرام چشم هایش را باز کرد، چند ثانیه فقط به سقف خیره ماند تا بالاخره شب قبل را به یاد آورد نگاهش ناخودآگاه سمت تخت رفت؛ خالی بود.
پتو کاملاً مرتب شده بود انگار هیچکس حتی روی آن نخوابیده باش
بیحوصله از روی کاناپه بلند شد، دستی میان موهای آشفتهاش کشید و وارد حمام شد
چند دقیقه بعد، بعد از دوش کوتاهی تنها لباس هایی را که همراه خودش آورده بود پوشید؛یک هودی کرمرنگ که کمی رنگورو رفته بود، شلوار جین مشکی قدیمی و کتانی های سفیدی که گوشه هایشان ساییده شده بود
وقتی خودش را داخل آینه نگاه کرد لبخند تلخی زد:
+ معلومه که به این خونه نمیخورم...
نفس آرامی کشید و از اتاق بیرون رفت.
راهروهای بزرگ عمارت هنوز هم برایش غریبه بودند، چند خدمتکار با دیدنش مؤدبانه تعظیم کردند و از کنارش گذشتند نیکی با معذب بودن، فقط سرش را تکان داد و به سمت سالن اصلی رفت.
همین که وارد شد، نگاهش روی جونگکوک ثابت ماند
او روی مبل چرمی نشسته بود، یک پا را روی پای دیگر انداخته و بیحوصله صفحه ی گوشی اش را بالا و پایین میکرد، حتی با صدای قدم های نیکی هم سرش را بلند نکرد.
چند متر آنطرفتر، بقیهی خانواده دور میز صبحانه نشسته بودند، سوها با دیدن نیکی لبخند زد
سوها: صبح بخیر، نیکی. بیا عزیزم، صبحانه آمادهست.
+ صبح بخیر...
نیکی آرام کنار میز نشست، هنوز قاشق را برنداشته بود که نگاه سولی روی لباس هایش ثابت ماند و لبخند تمسخر آمیزی زد
سولی: وای اینو... جدی با همین لباس اومدی پایین؟
دایون هم نگاهی از بالا تا پایین به نیکی انداخت و خندید
دایون: فکر کردم خدمتکار جدید اومده.
هر دو با صدای آرامی خندیدند، نیکی برای چند لحظه فقط به بشقابش خیره ماند گونه هایش از خجالت کمی داغ شده بود اما خیلی زود نگاهش را بالا آورد
+ متأسفم که ناامیدتون کردم.
سولی ابرویش را بالا انداخت
سولی: چی؟
+ چون فکر کنم انتظار داشتین برای صبحونه لباس شب صد میلیونی بپوشم.
دایون با اخم گفت:
دایون: معلومه هنوز نمیدونی وارد چه خانوادهای شدی
+ اتفاقاً خوب فهمیدم
صدایش آرام بود، اما کنایهاش کاملاً مشخص:
+ فقط نمیدونستم اینجا آدما رو با قیمت لباسشون میسنجن.
چند ثانیه سکوت روی میز افتاد؛ عمه ها فقط نگاه کوتاهی به هم انداختند نه چیزی گفتند.. نه از نیکی دفاع کردند همین سکوت، بیشتر از هر حرفی دل نیکی را شکست.
نگاهش بیاختیار سمت جونگکوک رفت او هنوز روی مبل نشسته بود کاملاً مشخص بود که تمام حرفها را شنیده است اما حتی یک بار هم سرش را از روی گوشی بلند نکرد
انگار این بحث کوچک، اصلاً ارزش توجه کردن نداشت. نگاهش را پایین انداخت
«این بود اون احترامی که میگفتن...؟»
طعنهی جونگهو شب قبل، دوباره توی ذهنش زنده شد: «از لحظهای که وارد خانوادهی جئون بشی، احترامت احترام خانوادهی ماست.»
لبخند تلخی گوشهی لبش نشست
«چه احترام قشنگی...»
- ۶۱۴
- ۲۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط