رخت مه را رخ و فرزین نهادست

رخت مه را رخ و فرزین نهادست
لبت بیجاده را صد ضربه دادست

چو رویت کی بود آن مه که هر مه
سه روز از مرکب خوبی پیادست

کجا دیدست بیجاده چنان خال
که فرزین بند نعلت را پیادست

ز مادر تا تو زادی کس ندیدست
که یک مادر مه و خورشید زادست

از این سنگین دلی با انوری بس
که بی‌تو سنگها بر دل نهادست


انوری
دیدگاه ها (۶)

نقش لب تو از شکر و پسته بسته‌اندزلف و رخت ز نسترن و لاله رست...

ما را ز خیال تو چه پروای شراب استخم گو سر خود گیر که خمخانه ...

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شماآب روی خوبی از چاه زنخدان شم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط