#سایه_ای_در_خانه_چئون
#سایه_ای_در_خانه_چئون
# part_17
صبح روز بعد ، یونا با چشمانی خسته اما مصمم وارد دفتر کارش شد.
اتفاقات دیشب ، ذهنش را پر کرده بود. مرگ پدرش ، نقشه ی چئونسان ، شرکت سونگهه و این احتمال وحشتناک که قاتل ، یکی از آدم های همین امارت باشد.
او پروندهی شرکت سونگهه را برداشت و شروع به مطالعه کرد.
هرچه بیشتر میخواند ، بیشتر متوجه میشد که این شرکت چقدر با پروژه های بزرگ خاندان چئون گره خورده است. گویی سونگهه ، بازوی اجرایی تمام کار های کثیف خانواده بود.
در همین حین مینجه دوباره جلوی در اتاقش ظاهر شد.
« هنوز داری وقت تلف میکنی؟ »
یونا بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد:
« من دارم کار میکنم برخلاف تو که فقط بلدی وقت تلف کنی. »
مینجه با عصبانیت وارد شد.
« شنیدم شب بیرون بودی ، کجا بودی؟ »
« مگه تو فضول منی؟ »
مینجه صدایش را بالا برد.
« فکر نکن چون با جههون دوست شدی همه چیزو میدونی. تو این بازی هرکسی ممکنه بهت ضربه بزنه. »
یونا پرونده را بست و روبروی مینجه نشست.
« تو خیلی نگران منی ، نه؟ »
مینجه کمی جا خورد.
« من فقط دارم واقعیت رو بهت میگم. »
یونا گفت:
« واقعیت اینه که پدرم رو کشتن و من این رو به زودی ثابت میکنم. حتی اگه لازم باشه ، پای تک تک شماهارو به این ماجرا باز میکنم. »
مینجه با ناباوری به یونا خیره ماند. انگار برای اولین بار اورا نه به عنوان یک دختر ضعیف ، بلکه به عنوان یک تهدید واقعی میدید.
« تو... تو داری اشتباه میری. »
یونا گفت:
« نه. من راه درست رو پیدا کردم و تو هم به زودی میفهمی که این راه ، فقط به سمت حقیقت میره. »
وقتی مینجه از اتاق بیرون رفت ، یونا حس کرد توانسته اولین ضربه را بزند. اما میدانست این تازه شروع ماجراست.
# part_17
صبح روز بعد ، یونا با چشمانی خسته اما مصمم وارد دفتر کارش شد.
اتفاقات دیشب ، ذهنش را پر کرده بود. مرگ پدرش ، نقشه ی چئونسان ، شرکت سونگهه و این احتمال وحشتناک که قاتل ، یکی از آدم های همین امارت باشد.
او پروندهی شرکت سونگهه را برداشت و شروع به مطالعه کرد.
هرچه بیشتر میخواند ، بیشتر متوجه میشد که این شرکت چقدر با پروژه های بزرگ خاندان چئون گره خورده است. گویی سونگهه ، بازوی اجرایی تمام کار های کثیف خانواده بود.
در همین حین مینجه دوباره جلوی در اتاقش ظاهر شد.
« هنوز داری وقت تلف میکنی؟ »
یونا بدون اینکه سرش را بلند کند جواب داد:
« من دارم کار میکنم برخلاف تو که فقط بلدی وقت تلف کنی. »
مینجه با عصبانیت وارد شد.
« شنیدم شب بیرون بودی ، کجا بودی؟ »
« مگه تو فضول منی؟ »
مینجه صدایش را بالا برد.
« فکر نکن چون با جههون دوست شدی همه چیزو میدونی. تو این بازی هرکسی ممکنه بهت ضربه بزنه. »
یونا پرونده را بست و روبروی مینجه نشست.
« تو خیلی نگران منی ، نه؟ »
مینجه کمی جا خورد.
« من فقط دارم واقعیت رو بهت میگم. »
یونا گفت:
« واقعیت اینه که پدرم رو کشتن و من این رو به زودی ثابت میکنم. حتی اگه لازم باشه ، پای تک تک شماهارو به این ماجرا باز میکنم. »
مینجه با ناباوری به یونا خیره ماند. انگار برای اولین بار اورا نه به عنوان یک دختر ضعیف ، بلکه به عنوان یک تهدید واقعی میدید.
« تو... تو داری اشتباه میری. »
یونا گفت:
« نه. من راه درست رو پیدا کردم و تو هم به زودی میفهمی که این راه ، فقط به سمت حقیقت میره. »
وقتی مینجه از اتاق بیرون رفت ، یونا حس کرد توانسته اولین ضربه را بزند. اما میدانست این تازه شروع ماجراست.
- ۱۰۷
- ۲۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط