پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:
سردت نیست ؟ گفت عادت دارم
گفت: میگویم برات لباس گرم بیاورند.

.
.
.
.
و فراموش کرد !!!
صبح جنازه نگهبان را دیدند روی دیوار نوشته بود:
به سرما عادت داشتم اما وعده لباس گرمت مرا از پای در اورد!
دیدگاه ها (۳)

مثل عدد ۱ تو جدول ضرب باش‌به هرکس اندازه ی خودش بها بده..

یکی تکلیف من را با این مردم روشن کند این ها تنها در دو حالت ...

این روز هایی که همه جا همه‌گرم تبلیغات هستند‌ ! فراموش نکنیم...

#عشق_سمی #پارت_دوم(این رمان فیکشن و فیک است و ربطی به دنیای ...

برده عمارت جئون

رومان عشق مافیا پارت 32این پارتش خیلی زیاد خوب نیست اولش عرو...

پارت ۲ بعد از اینکه مهمونا رفتن با ناراحتی سمت اتاقم رفتم و ...

ستاره ی من(پارت 1)

پارت اول: عمارت خاموشباران از نیمه‌شب شروع شده بود.قطره‌های ...

لبخند قاتلپارت²⁵ویو جونگ‌کوکصبح زود...هنوز آفتاب کامل طلوع ن...

بین اون دیوار ها ، قرار نبود اتفاقی بیوفته شاید چون هیچکدوم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط