سناریو ساسونارو
سناریو ساسونارو
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت شونزدهم
حرفهای آنا، مثلِ دارویی شفابخش، در دلِ ناروتو پیچید.
گونههایش سرخ شد، و کمی اشکِ شوق تویِ چشمهایش حلقه زد. 😭💋
دیگر آن حسِ بد، آن تردیدِ عمیق، در وجودش نبود. حالا دوباره، همان حسِ قوی و واقعی را نسبت به ساسوکه پیدا کرده بود.
حسِ امنیتی که از عشقِ او سرچشمه میگرفت. ☀️🌙🩸
آنا، با دیدنِ این تغییرِ حال، از حرفهایش کشید بیرون.
کمی خجالت کشید و خم شد. «ببخشید خورشیدِ بزرگ… زیاد صحبت کردم.» 😅
اما قبل از اینکه آنا بتواند حرفِ دیگری بزند، ناروتو ناگهان از جا پرید!
با یک حرکتِ سریع و پرانرژی، پرید و آنا را در آغوش گرفت! 🫂
**ناروتو:** «نه بابا! اینجوری نگو! اتفاقا حرفات دوایِ دردم شدن… ممنونم آناااااااااااا!!!» 🌟
آنا، که کاملاً شوکه شده بود، سعی کرد انرژیِ انفجاریِ ناروتو را آرام کند.
**آنا:** «خورشیدِ بزرگ… این چه حرفیه… و اینجور چیزا…»
ولی انگار که تلاشش بیفایده بود. ناروتو همچنان با هیجان صحبت میکرد و میخندید.
آنا، که از این حجمِ از انرژی و ابرازِ محبتِ ناگهانی، کمی گیج شده بود، ناگهان…
با یک حرکتِ سریع، خودش را از آغوشِ ناروتو بیرون کشید و با شوک، سریع از اتاق رفت بیرون! 🏃♀️💨
ناروتو، با چشمانِ گرد شده، به درِ بسته خیره ماند.
**ناروتو:** «ها؟ چی شد؟ چرا رفت؟» 🤔😅🫤
***
بیرون از اتاق، آنا نفسِ عمیقی کشید.
واقعا انرژی خورشید براش جدید و عجیب بود
کمی از موهایِ سیاهش را داد عقب، تا آن خالِ ریزِ زیرِ چشم و رویِ گونهاش، کاملتر دیده شود. 😊
با لبخندی که حالا رویِ لبش داشت، به سمتِ آشپزخانه رفت.
هم آنا و هم ناروتو، حالا خوشحال بودند.
ناروتو، از اینکه دوباره عشق و اعتماد را به ساسوکه پیدا کرده بود.
و آنا، از اینکه توانسته بود ذرهای از این عشقِ عمیقِ ماه و خورشید را برایِ «خورشیدِ» قلمرویش، روشن کند. ✨️🫂
همه چیز آماده بود.
حالا دیگر قلمرویِ خونآشامها، نه تنها در امان بود، بلکه با عشقِ جدیدی که شعلهور شده بود، درخشانتر از همیشه میدرخشید. ☀️🌙
اما مثل همیشه اتفاقات غیره منتظره ای در راه بود که شاید این امنیت و عشق رو لکه دار میکرد...🗡
# 🩸«ماه و خورشید: افسانهیِ خون و اشک» ☀️
فصل دو قسمت شونزدهم
حرفهای آنا، مثلِ دارویی شفابخش، در دلِ ناروتو پیچید.
گونههایش سرخ شد، و کمی اشکِ شوق تویِ چشمهایش حلقه زد. 😭💋
دیگر آن حسِ بد، آن تردیدِ عمیق، در وجودش نبود. حالا دوباره، همان حسِ قوی و واقعی را نسبت به ساسوکه پیدا کرده بود.
حسِ امنیتی که از عشقِ او سرچشمه میگرفت. ☀️🌙🩸
آنا، با دیدنِ این تغییرِ حال، از حرفهایش کشید بیرون.
کمی خجالت کشید و خم شد. «ببخشید خورشیدِ بزرگ… زیاد صحبت کردم.» 😅
اما قبل از اینکه آنا بتواند حرفِ دیگری بزند، ناروتو ناگهان از جا پرید!
با یک حرکتِ سریع و پرانرژی، پرید و آنا را در آغوش گرفت! 🫂
**ناروتو:** «نه بابا! اینجوری نگو! اتفاقا حرفات دوایِ دردم شدن… ممنونم آناااااااااااا!!!» 🌟
آنا، که کاملاً شوکه شده بود، سعی کرد انرژیِ انفجاریِ ناروتو را آرام کند.
**آنا:** «خورشیدِ بزرگ… این چه حرفیه… و اینجور چیزا…»
ولی انگار که تلاشش بیفایده بود. ناروتو همچنان با هیجان صحبت میکرد و میخندید.
آنا، که از این حجمِ از انرژی و ابرازِ محبتِ ناگهانی، کمی گیج شده بود، ناگهان…
با یک حرکتِ سریع، خودش را از آغوشِ ناروتو بیرون کشید و با شوک، سریع از اتاق رفت بیرون! 🏃♀️💨
ناروتو، با چشمانِ گرد شده، به درِ بسته خیره ماند.
**ناروتو:** «ها؟ چی شد؟ چرا رفت؟» 🤔😅🫤
***
بیرون از اتاق، آنا نفسِ عمیقی کشید.
واقعا انرژی خورشید براش جدید و عجیب بود
کمی از موهایِ سیاهش را داد عقب، تا آن خالِ ریزِ زیرِ چشم و رویِ گونهاش، کاملتر دیده شود. 😊
با لبخندی که حالا رویِ لبش داشت، به سمتِ آشپزخانه رفت.
هم آنا و هم ناروتو، حالا خوشحال بودند.
ناروتو، از اینکه دوباره عشق و اعتماد را به ساسوکه پیدا کرده بود.
و آنا، از اینکه توانسته بود ذرهای از این عشقِ عمیقِ ماه و خورشید را برایِ «خورشیدِ» قلمرویش، روشن کند. ✨️🫂
همه چیز آماده بود.
حالا دیگر قلمرویِ خونآشامها، نه تنها در امان بود، بلکه با عشقِ جدیدی که شعلهور شده بود، درخشانتر از همیشه میدرخشید. ☀️🌙
اما مثل همیشه اتفاقات غیره منتظره ای در راه بود که شاید این امنیت و عشق رو لکه دار میکرد...🗡
- ۱.۱k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط