فریب
ᴅᴇᴄᴇɪᴛ
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁴²
اونسو:" بخدا من خبر ندارم.. گفتم مامانم گفته دیگه؟"
جونگکوک:" هه تحفه های مامان بابام تمومی ندارن..
هرکدومشون جدا واسم تصمیمات و نقشه های رنگارنگی دارن..."
________________
دستشو گرفت:" میدونستم فقط تو میتونی سرحالش بیاری ههجین"
لبخند گشادی زد.
"امیدوارم همه چیز زود تموم شه و دوباره کنار هم ببینمتون"
ههجین:" منم همینطور"
با گریه گفت:" این بلایی که سر پسرم اومد همش زیر سر اون دختر موذی بود.."
اخم کرد:" کی؟"
"ولی تو نگران هیچ چیز نباش.. من میدونم جونگکوک فقط کنار تو خوشحال یکم بعد همه چیز درست میشه
صبور باش"
________________
گوشیش به لرزه در اومد به صفحهش نگاه کرد.' دا-هی' لبخند زد و از اتاق بیرون رفت.
اون سو:" اوو پیش نمیاد انقدر بهم زنگ بزنی داهی خانم"
با قدم هایی تند و قلبی پر تپش پله هارو طی کرد.
از لای در میدیدش نشسته بود، لبخند زد که دختری که کنارش نشست لبخندش رو محو کرد.
"عشقم این اتفاق دقیقا چطوری افتاد؟"
نفسش حبس شد، قلبش در سینه به شدت میکوبید.
پلکهای لرزونش رو روی هم فشرد؛ این چه حسی بود؟ چرا در وجودش تردید و درد حس میکرد؟
چشمانش خیره به تصویر مقابلش پر از تناقض بین احساسات بود؛ حسادت؟ غم؟ ترس؟ عشق؟
کدومش؟
نگاهش به چشمای پسر گره خورد...
جونگکوک با دیدن داهی حتی حالت چشمهاش هم تغییر کرد.
حالا به جای خشم چشماش لبخند میزد و عمیق بهش خیره شده بود.
بلند شد." داهی..؟ چرا اونجا ایستادی؟"
نگاه همه افراد اتاق برگشت سمتش.
حالا همه از حضورش با خبر بودن و حتی بهش زل زده بودن درحالی که داهی نمیتونست تکون بخوره.
چیکار باید میکرد؟
8۵ لایک
۳۰ کامنت
کامنت تکراری حساب نمیشه🙂
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
فـریـبــ
ᵖᵃʳᵗ-⁴²
اونسو:" بخدا من خبر ندارم.. گفتم مامانم گفته دیگه؟"
جونگکوک:" هه تحفه های مامان بابام تمومی ندارن..
هرکدومشون جدا واسم تصمیمات و نقشه های رنگارنگی دارن..."
________________
دستشو گرفت:" میدونستم فقط تو میتونی سرحالش بیاری ههجین"
لبخند گشادی زد.
"امیدوارم همه چیز زود تموم شه و دوباره کنار هم ببینمتون"
ههجین:" منم همینطور"
با گریه گفت:" این بلایی که سر پسرم اومد همش زیر سر اون دختر موذی بود.."
اخم کرد:" کی؟"
"ولی تو نگران هیچ چیز نباش.. من میدونم جونگکوک فقط کنار تو خوشحال یکم بعد همه چیز درست میشه
صبور باش"
________________
گوشیش به لرزه در اومد به صفحهش نگاه کرد.' دا-هی' لبخند زد و از اتاق بیرون رفت.
اون سو:" اوو پیش نمیاد انقدر بهم زنگ بزنی داهی خانم"
با قدم هایی تند و قلبی پر تپش پله هارو طی کرد.
از لای در میدیدش نشسته بود، لبخند زد که دختری که کنارش نشست لبخندش رو محو کرد.
"عشقم این اتفاق دقیقا چطوری افتاد؟"
نفسش حبس شد، قلبش در سینه به شدت میکوبید.
پلکهای لرزونش رو روی هم فشرد؛ این چه حسی بود؟ چرا در وجودش تردید و درد حس میکرد؟
چشمانش خیره به تصویر مقابلش پر از تناقض بین احساسات بود؛ حسادت؟ غم؟ ترس؟ عشق؟
کدومش؟
نگاهش به چشمای پسر گره خورد...
جونگکوک با دیدن داهی حتی حالت چشمهاش هم تغییر کرد.
حالا به جای خشم چشماش لبخند میزد و عمیق بهش خیره شده بود.
بلند شد." داهی..؟ چرا اونجا ایستادی؟"
نگاه همه افراد اتاق برگشت سمتش.
حالا همه از حضورش با خبر بودن و حتی بهش زل زده بودن درحالی که داهی نمیتونست تکون بخوره.
چیکار باید میکرد؟
8۵ لایک
۳۰ کامنت
کامنت تکراری حساب نمیشه🙂
#BTS #bts #ARMY #army #Namjoon #Seokjin #Yoongi #Heosok #Jimin #Teahyung #Jungkook
#jungkook #fake #novel #fake_jungkook
#بی_تی_اس #آرمی #نامجون #جین #شوگا #جیهوپ #جیمین #تهیونگ #جونگکوک #فیک #رمان
- ۳.۸k
- ۰۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط