پارت هفتم: ایستگاه قدیمی
پارت هفتم: ایستگاه قدیمی
صبح روز بعد، فضای هتل عجیب و سنگین بود.
جونگکوک از پنجره به خیابان نگاه میکرد و کاغذی را که شب قبل پیدا کرده بودند، در دستش میچرخاند.
ساعت ده شب.
ایستگاه قدیمی.
تهیونگ روبهروی او نشسته بود و برای چند دقیقه سکوت کرده بود.
جونگکوک بالاخره گفت:
— قبل از اینکه بریم، باید همهچیز رو بدونم.
تهیونگ نگاهش کرد.
— میدونم.
— نه فقط دربارهی سوهیون. دربارهی اون شب، اون شخص و اینکه چرا دوباره برگشته.
تهیونگ آهی کشید.
— چند سال پیش، یه فایل مهم از شرکت ناپدید شد. اطلاعاتی داخلش بود که نباید به دست کسی میرسید. همه فکر میکردن من فایل رو برداشتم.
جونگکوک پرسید:
— ولی تو نبرده بودی؟
— نه. اما مدرکی هم برای اثباتش نداشتم.
— و سوهیون؟
— اون سعی کرد کمکم کنه، ولی اشتباه بزرگی مرتکب شد و باعث شد اوضاع بدتر بشه.
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
— پس کسی که الان دنبالمونه، همون موقع هم وجود داشته؟
تهیونگ سرش را تکان داد.
— بله. ولی اون موقع نمیدونستیم کیه.
ساعت نزدیک ده شب شد.
آن دو با احتیاط به سمت ایستگاه قدیمی رفتند. ایستگاه سالها بود که استفاده نمیشد و بیشتر قسمتهای آن تاریک و متروکه بود.
وقتی وارد شدند، صدای قدمهایشان در سالن خالی میپیچید.
جونگکوک آهسته گفت:
— اینجا واقعاً حس خوبی نمیده.
تهیونگ گفت:
— فقط حواست به اطرافت باشه.
ناگهان صدای ضبطشدهای از بلندگوی قدیمی ایستگاه پخش شد.
— اگر این پیام رو میشنوید، یعنی هنوز دنبال حقیقت هستید.
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد.
صدا ادامه داد:
— فایل گمشده هیچوقت از بین نرفته.
تهیونگ زیر لب گفت:
— غیرممکنه...
صدای ضبطشده گفت:
— اون فایل جاییه که هیچکدومتون فکرش رو نمیکنید.
صدای خشخش آمد و سپس ضبط قطع شد.
جونگکوک اطرافش را نگاه کرد.
— تهیونگ...
تهیونگ به سمت یکی از نیمکتهای قدیمی رفت.
روی نیمکت، یک جعبهی کوچک قرار داشت.
او جعبه را برداشت.
داخلش یک فلشمموری و یک یادداشت بود.
روی یادداشت نوشته شده بود:
«حقیقت رو داخلش پیدا میکنید. اما قبل از باز کردنش، بدونید که ممکنه چیزی ببینید که همهچیز رو تغییر بده.»
جونگکوک آرام گفت:
— بازش کنیم؟
تهیونگ به فلش نگاه کرد.
— آره.
اما قبل از اینکه فلش را داخل لپتاپ بگذارند، صدای باز شدن درِ ورودی ایستگاه شنیده شد.
هر دو برگشتند.
سوهیون وارد سالن شد.
— بالاخره پیداش کردید.
جونگکوک با تعجب پرسید:
— تو اینجا چی کار میکنی؟
سوهیون به فلش اشاره کرد.
— چون چیزی که داخل اون هست، فقط دربارهی تهیونگ نیست.
تهیونگ با نگرانی پرسید:
— یعنی چی؟
سوهیون چند ثانیه مکث کرد.
— چون اون فایل... مربوط به هر سهی ماست.
و همان لحظه، صدای قدمهای شخص دیگری از پشت سرشان به گوش رسید.
#بیتیاس
#ارمی
#فیکشن
#بیال
#جیامام
صبح روز بعد، فضای هتل عجیب و سنگین بود.
جونگکوک از پنجره به خیابان نگاه میکرد و کاغذی را که شب قبل پیدا کرده بودند، در دستش میچرخاند.
ساعت ده شب.
ایستگاه قدیمی.
تهیونگ روبهروی او نشسته بود و برای چند دقیقه سکوت کرده بود.
جونگکوک بالاخره گفت:
— قبل از اینکه بریم، باید همهچیز رو بدونم.
تهیونگ نگاهش کرد.
— میدونم.
— نه فقط دربارهی سوهیون. دربارهی اون شب، اون شخص و اینکه چرا دوباره برگشته.
تهیونگ آهی کشید.
— چند سال پیش، یه فایل مهم از شرکت ناپدید شد. اطلاعاتی داخلش بود که نباید به دست کسی میرسید. همه فکر میکردن من فایل رو برداشتم.
جونگکوک پرسید:
— ولی تو نبرده بودی؟
— نه. اما مدرکی هم برای اثباتش نداشتم.
— و سوهیون؟
— اون سعی کرد کمکم کنه، ولی اشتباه بزرگی مرتکب شد و باعث شد اوضاع بدتر بشه.
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
— پس کسی که الان دنبالمونه، همون موقع هم وجود داشته؟
تهیونگ سرش را تکان داد.
— بله. ولی اون موقع نمیدونستیم کیه.
ساعت نزدیک ده شب شد.
آن دو با احتیاط به سمت ایستگاه قدیمی رفتند. ایستگاه سالها بود که استفاده نمیشد و بیشتر قسمتهای آن تاریک و متروکه بود.
وقتی وارد شدند، صدای قدمهایشان در سالن خالی میپیچید.
جونگکوک آهسته گفت:
— اینجا واقعاً حس خوبی نمیده.
تهیونگ گفت:
— فقط حواست به اطرافت باشه.
ناگهان صدای ضبطشدهای از بلندگوی قدیمی ایستگاه پخش شد.
— اگر این پیام رو میشنوید، یعنی هنوز دنبال حقیقت هستید.
جونگکوک به تهیونگ نگاه کرد.
صدا ادامه داد:
— فایل گمشده هیچوقت از بین نرفته.
تهیونگ زیر لب گفت:
— غیرممکنه...
صدای ضبطشده گفت:
— اون فایل جاییه که هیچکدومتون فکرش رو نمیکنید.
صدای خشخش آمد و سپس ضبط قطع شد.
جونگکوک اطرافش را نگاه کرد.
— تهیونگ...
تهیونگ به سمت یکی از نیمکتهای قدیمی رفت.
روی نیمکت، یک جعبهی کوچک قرار داشت.
او جعبه را برداشت.
داخلش یک فلشمموری و یک یادداشت بود.
روی یادداشت نوشته شده بود:
«حقیقت رو داخلش پیدا میکنید. اما قبل از باز کردنش، بدونید که ممکنه چیزی ببینید که همهچیز رو تغییر بده.»
جونگکوک آرام گفت:
— بازش کنیم؟
تهیونگ به فلش نگاه کرد.
— آره.
اما قبل از اینکه فلش را داخل لپتاپ بگذارند، صدای باز شدن درِ ورودی ایستگاه شنیده شد.
هر دو برگشتند.
سوهیون وارد سالن شد.
— بالاخره پیداش کردید.
جونگکوک با تعجب پرسید:
— تو اینجا چی کار میکنی؟
سوهیون به فلش اشاره کرد.
— چون چیزی که داخل اون هست، فقط دربارهی تهیونگ نیست.
تهیونگ با نگرانی پرسید:
— یعنی چی؟
سوهیون چند ثانیه مکث کرد.
— چون اون فایل... مربوط به هر سهی ماست.
و همان لحظه، صدای قدمهای شخص دیگری از پشت سرشان به گوش رسید.
#بیتیاس
#ارمی
#فیکشن
#بیال
#جیامام
- ۲۵۶
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط