معامله نهایی
معامله نهایی
پارت ۴۰
همونطور که انتظار داشتم ، خوابم نبرد . اما تا حد امکان قلت نزدم که صدای جا به جا شدنم رین رو بیدار نکنه . با اون لباس خواب سفیدش خیلی ناز شده بود . اه خدا ، حتی نمیدونم از جذابیتش تو روز تعریف کنم یا ناز بودنس تو شب . جز صدای افکارم و صدای نفس کشیدن رین صدای دیگه ای تو اتاق به گوش نمیرسه . اه ، نیاز دارم افکارم رو مرتب کنم . حتی نیاز دارم غر بزنم . حتی اگه یه درصد ، یه درصد افکارم تنهام میزاشتن و میتونستم بخوابم ، اونم از بین رفت . رین اجازه نداد لخت بخوابم . اه پناه بر عیسی مسیح ، من چجوزی تو یه شب عادتی که از چهارسالگیم دارم رو کنار بزارم ؟ رین مجبورم میکنه تغییر کنم ، و منم صرفا چون اون رینه با تغییر مشکلی ندارم که خیلی بده .
پرش زمانی به فردا صبح
برای بار هزارم به صورتم توی اینه روشویی نگاه کردم . زیر چشمام سیاهه . درسته که فقط یه کوچولوعه و طرف باید تا دو سانتی متریم بیاد که متوجهش بشه ، ولی مشکل همینه . هوانگ ها زیادی صمیمی ان ، که باعث شده سوتفاهم ها و خاطرات بد زیادی پیش بیان
از بس همشون میچسبن به ادم ، با هرکدوم از اعضای خانوادم حداقل حداقلش دو بار بوسه تصادفی داشتم ( دزکت میکنم هیونجین خانواده منم همینن )
اه خدا ، من نمیتونم با زیر چشمای سیاه از اتاق و حتی دستشویی خارج بشم . من پرنس خاندان هوانگ حساب میشم ، چهره طلایی ! چجوری ممکنه همچین مصیبتی به سرم بیاد ؟ همش بخاطر اینه که دیشب یه لحظه هم پلک رو هم نذاشتم . لعنت به من ، چون الان باید به رین لعنت میفرستادم ولی حتی این کار هم نمیتونم بکنم
انقدر درگیر خاکبرسری بودم که متوجه صدای رین نشدم ، لگد اخرش به در بلاخره از افکار بیرونم اورد « مردک بیا بیرون دیگه دو ساعته داری میکنی ؟ با سنگ توالت سناریو عاشقانه میسازی ؟ اه لعنت ، اصلا برام مهم نیست فقط بیا بیرون !»
با کلافگی از دستشویی بیرون اومدم و گفتم « باشه باشه بیا مال تو »
و بهش نگاه کردم که با عصبانیت وارد دستشویی میشه . چجوری ممکنه یه ادم اول صبحی قبل از حتی شستن صورتش انقدر خوشگل باشه ؟ اه به اندازه کافی کل دیشب رو به رین فکر کردم ، ذیگه کافیه . مغزم به استراحت نیاز داره
به سمت چمدونی رفتم که هنوز وقت نکردم بازش کنم و با حساسیت کامل یه ست لباس اماده کردم . به عنوان یه هوانگ همیشه باید راجب ظاهرم حساس باشم . البته فقط من اینجوری فکر میکنم . خواهر و برادرام ، تو خونه شبیه بوزینه هان . مسیحا ، دلم برای چشمای خوشگل رین میسوزه که برای اولین بار قراره با همچون صحنه هایی مواجه بشه
#هیونجین #فیکشن
پارت ۴۰
همونطور که انتظار داشتم ، خوابم نبرد . اما تا حد امکان قلت نزدم که صدای جا به جا شدنم رین رو بیدار نکنه . با اون لباس خواب سفیدش خیلی ناز شده بود . اه خدا ، حتی نمیدونم از جذابیتش تو روز تعریف کنم یا ناز بودنس تو شب . جز صدای افکارم و صدای نفس کشیدن رین صدای دیگه ای تو اتاق به گوش نمیرسه . اه ، نیاز دارم افکارم رو مرتب کنم . حتی نیاز دارم غر بزنم . حتی اگه یه درصد ، یه درصد افکارم تنهام میزاشتن و میتونستم بخوابم ، اونم از بین رفت . رین اجازه نداد لخت بخوابم . اه پناه بر عیسی مسیح ، من چجوزی تو یه شب عادتی که از چهارسالگیم دارم رو کنار بزارم ؟ رین مجبورم میکنه تغییر کنم ، و منم صرفا چون اون رینه با تغییر مشکلی ندارم که خیلی بده .
پرش زمانی به فردا صبح
برای بار هزارم به صورتم توی اینه روشویی نگاه کردم . زیر چشمام سیاهه . درسته که فقط یه کوچولوعه و طرف باید تا دو سانتی متریم بیاد که متوجهش بشه ، ولی مشکل همینه . هوانگ ها زیادی صمیمی ان ، که باعث شده سوتفاهم ها و خاطرات بد زیادی پیش بیان
از بس همشون میچسبن به ادم ، با هرکدوم از اعضای خانوادم حداقل حداقلش دو بار بوسه تصادفی داشتم ( دزکت میکنم هیونجین خانواده منم همینن )
اه خدا ، من نمیتونم با زیر چشمای سیاه از اتاق و حتی دستشویی خارج بشم . من پرنس خاندان هوانگ حساب میشم ، چهره طلایی ! چجوری ممکنه همچین مصیبتی به سرم بیاد ؟ همش بخاطر اینه که دیشب یه لحظه هم پلک رو هم نذاشتم . لعنت به من ، چون الان باید به رین لعنت میفرستادم ولی حتی این کار هم نمیتونم بکنم
انقدر درگیر خاکبرسری بودم که متوجه صدای رین نشدم ، لگد اخرش به در بلاخره از افکار بیرونم اورد « مردک بیا بیرون دیگه دو ساعته داری میکنی ؟ با سنگ توالت سناریو عاشقانه میسازی ؟ اه لعنت ، اصلا برام مهم نیست فقط بیا بیرون !»
با کلافگی از دستشویی بیرون اومدم و گفتم « باشه باشه بیا مال تو »
و بهش نگاه کردم که با عصبانیت وارد دستشویی میشه . چجوری ممکنه یه ادم اول صبحی قبل از حتی شستن صورتش انقدر خوشگل باشه ؟ اه به اندازه کافی کل دیشب رو به رین فکر کردم ، ذیگه کافیه . مغزم به استراحت نیاز داره
به سمت چمدونی رفتم که هنوز وقت نکردم بازش کنم و با حساسیت کامل یه ست لباس اماده کردم . به عنوان یه هوانگ همیشه باید راجب ظاهرم حساس باشم . البته فقط من اینجوری فکر میکنم . خواهر و برادرام ، تو خونه شبیه بوزینه هان . مسیحا ، دلم برای چشمای خوشگل رین میسوزه که برای اولین بار قراره با همچون صحنه هایی مواجه بشه
#هیونجین #فیکشن
- ۱۵۹
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط