با پدرم سيرک رفته بودیم ، توی صف خريد بليط زن وشوهری با چ

با پدرم سيرک رفته بودیم ، توی صف خريد بليط زن وشوهری با چهار فرزندشان جلوی ما بودند كه با هیجان زیادی در مورد شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند ، صحبت می کردند .
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند ، متصدی باجه قیمت بلیط ها را به آنها اعلام کرد.
ناگهان رنگ صورت مرد تغییرکرد و نگاهی به همسرش انداخت. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و نمی دانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید.
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس صد دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت ، سپس خم شد و پول را از زمین برداشت به شانه مرد زد و گفت: ببخشید آقا ، این پول از جیب شما افتاد
مرد که متوجه موضوع شده بود ، همان طور که بهت زده به پدرم نگاه می كرد گفت: متشکرم آقا
مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود ، کمک پدرم را قبول کرد
بعد از این که آنها داخل سیرک شدند ، من و پدرم آهسته از صف خارج شدیم و به طرف خانه برگشتیم و من در دلم به داشتن چنین پدری افتخار کردم .
آن سیرک زیباترین سیرکی بود که به عمرم نرفته بودم

" ثروتمند زندگی کنیم به جای آنکه ثروتمند بمیریم "

چارلی چاپلین
دیدگاه ها (۳)

پارت اول راز خون

پارت ۳۲ مدیر آرام از پله‌ها بالا آمد.نور چراغ خیابان از پنجر...

P : 7

پارت اول._*بی گناهان*_

دریاچه خونین :فصل اول _پارت 21چند روز از ورود چویا و سلیا به...

My Arirang Part 3

✦ اولین گناه ✦فصل دوم: مردی که در سایه ایستاده بوداز وقتی به...

سناریو مایکی {جنگل چشمات} دختر کوچولو با مظلومیت به دور و بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط