..تک پارتی..

..تک پارتی..
جیمین کنسرت داشت ، اون خیلی عاشقت بود ولی این روزا خیلی سرش شلوغ بود ، سیع میکردی نشون ندی چقدر از دستش ناراحتی و هر روز انقدر گریه میکردی که چشمات دیگه هیچ اشکی نداشتن و خب عادی بود چون افسردگی هم داشتی و چند ماه پیش فهمیدی خانوادت ، خانواده واقعیت نیستن

_فلش بک به چند ماه پیش_

ویو ات
مامانم بهم زنگ زد و گفت که کارم داره عجیبه ، ماشینمو روشن کردم و به سمته خونه ی جدیدی که خانوادم گرفته بودن حرکت کردم و بعد چند مین رسیدم


ات: سلام مامانیی...سلامم بابایی

مامان ات و بابای ات: سلام دخترم

ات: اممم مامان..کارم داشتی؟

مامان ات: راستش دخترم..تو دختر واقعیه ما نیستی

ات: چ..چی؟( شک)

بابای ات: اوهوم.. راستش مامان و بابای واقعیت تو..یه تصادف لعنتی مردن ( بغض)

ات: ش..شما چ.. چه نسبتی با مامان و بابام داشتین؟

مامان ات: ما دوستای خیلی صمیمی بودیم

بابای ات: دخترم حالت خوبه ؟

ات: اوهوم خوبم....ممنون که بهم گفتین( لبخند)

ویو ات
بغض داشت کل وجودمو چنگ میزد سریع خداحافظی کردم و نشستم تو ماشین تا تونستم گریه کردم


_ پایان فلش بک _
زمان حال...

ات: دیگه نمیتونم تحمل کنم...خسته شودم بهتره هم خودمو خلاص کنم هم بقیه ی رو( با خودت حرف میزدی)

ویو ات
یه تیغ برداشتم خواستم رگمو بزنم که یهو جیمین اومد ترسیدم و تیغو پشتم قایم کردم چون دستمو کامل بریدم امیدوارم نفهمه

جیمین: سلامممممم بیبی من اومدم( خسته و لبخند)

ات: س.. سلام جیمینی خوش اومدی( لبخند استرسی)

جیمین: حالت خوبه بیبی؟

ات: ا..ا..آره خوبم...ببینم چیزی خوردی؟

جیمین اومد نزدیکت

جیمین: بیبی اصلاً دروغ گویه خوبی نیستی...چرا دستتو قایم کردی هوم؟

ات: باور کن خیلی خوبم..

جیمین: دستتو بده

ات: و..و.. ولی

جیمین: مگه نمیگی خوبی؟ خب دستتو بده

هیچ راهی نداشتی پس دستاتو اوردی جلو و سرتو پایین انداختی

جیمین: ا..ات این چیه؟! چیکار کردی با خودت؟( بغض)

ات: ه..هیچی

جیمین: انقدر به من دروغ نگو( عربدع)

ات: آره حق با توعه حالم خیلی بده...آره من افسردگیه شدیدی دارم... می‌دونی چرا؟! چون کسی نیس درکم کنه...چون خانواده ای ندارم... میخواستم خودکشی کنم اخه چرا اومدی؟هاا؟؟ چرا نزاشتی بمیرم؟ من خیلی به دردنخورم...من لیاقتتو ندارم جیمین ( گریه شدید و با دستات به موهات چنگ میزدی)

جیمین فهمید چقدر حالت بده و رفت تو فکر کردی تنهات گذاشته ولی با جعبه کمک های اولیه برگشت و دستتو باند پیچی کرد و پیشونیتو بوسید

جیمین: بیبی...من متاسفم که این چند وقت کنارت نبودم ف.. فکر میکردم اینجوری راحت تری ولی نمیدونستم انقدر زجرت میدم... قول میدم برات جبران کنم و دیگه هیچوقت انقدر کار نکنم...اونی که لیاقت نداره منم که باعث اشکات بریزن ببخشید کوچولوم ( بغض)

تو هر لحظه داشتی بیشتر بغضت می‌گرفت باورت نمیشد جیمین انقدر دوست داره ، به سمتش رفتی و محکم بغلش کردی و بلند بلند گریه میکردی

ات: د..د..دیگه ا..انقدر..ک..کار.ن..نکن...ببخشید که میخواستم تنهات بزارم...ب..ب.. ببخشید..م..م..من فکر میکردم.د..دیگه د..دوسم..ن..ن..نداری

جیمین: بیبی هرگز به عشقم شک نکن..جونم بهت وصله ( نوازشت کرد)

ات: ممنونم که هستی...ممنونم که دارمت..ممنونم که کنارمی...

جیمین: منم ممنونم

ات: روانیتمم جیمین

این جمله رو انقدر بلند گفتی که رگای گردنت زدن بیرون و جیمین اولش تعجب کرد و بعدش خندش گرفت

جیمین: منم دیوونتم بیبی


پایان..
دیدگاه ها (۲)

~سناریو~وقتی میرین ایراننامجون: ات چم شده ؟ات: منظورت چیه ؟ن...

رمان پسر غیرتی پارت 1

~سناریو~وقتی داری میخندی ولی انقدر بغض داری که چشمات برق میز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط