☀️season one_part one🕤

☀️season one_part one🕤
"and everything start with a coffee"
۳فوریه ۲۰۲۵
۹ نیم صبح
دانشگاه ساوندا_مارسی_ فرانسه

ملین صد بار بهت گفتم من نمیتونم جلوی اون هیئت علمی دانشگاه کنفرانس بدم
نگاه اون استاد روسی همون دیمتری رو دیدی مثل یخ میمونه اگه حین کنفرانس تو چشماش نگاه کنم میشاشم به خودم
هنوز نمیدونم چرا قبول کردم بیام باهات کنفرانس بدم

ملین نفس عمیقی کشید سرش رو اروم تکون داد

خب نکن
نگاه نکن
خیلی راحته
یادت نره خودت به خاطر نمره قبول کردی من اجبارت نکردم

هانا با تعجب نگاه کرد و ملین اروم خندید

خیلی خب باشه یکم اجبار کردم ولی خودت دیدی فرصت خوبی بود نمیتونستیم از دستش بدیم.
عه
تو به این میگی فرصت خوب
نصف کلاس جرئت نداشتن داوطلب بشن
بعد رفیق احمق من داوطلب شده
عالی

هانا دوباره به سمت جزوه هاش برگشت تا اخرین مرور رو داشته باشه و کنار ملین به سمت اتاق کنفرانس حرکت کردن

دانشگاه مثل همیشه شلوغ بود از همهمه ی دانشجو های سال اولی گرفته تا صدای دعوا تو سلف دانشگاه
بلاخره مرور هانا تموم شد و با ملین جلوی در سالن منتظر موندن که ناگهان نمایش جالبی واسه همه دانشجو ها شروع شد

هی ملین
اونجارو نگا


آنا دختر سال اولی دانشگاه
تو توهم زندگی میکنه مثل خیلی از دخترای دیگه
الکی خودش رو دوست دختر کالب معرفی میکنه


کالب من نمیدونم چرا تو انقدر بی توجهی نسبت به من
من واقعا ناراحتم که تو حتی کوچکترین چیز ها رو درباره من نمیتونی به یاد بیاری نکنه مشکل حافظه داری
چجوری یادت رفت که تولد من بود


کالب یکی از پسر های معمولی دانشگاه بود البته اگه چهره خوبش رو در نظر نگیریم میتونیم بهش بگیم معمولی بود و تنها هدف هاش فارغ تحصیلی از دانشگاه و دور موندن از حاشیه بود
البته که تو هدف دوم چندان موفق نبود
هرچند که هیچوقت دخترای دانشگاه یا بهتره بگیم دوست دختر های نداشته اش رو گردن نگرفته بود اما همیشه ناخواسته وسط حاشیه بود

ملین با تاسف به آنا نگاه کرد

همش دراما کویین بازی درمیاره
واقعا دلم برای پسره میسوزه
بنظرم کالب یک بار برای همیشه باید پسش بزنه

هانا به طور کلی فراموش کرده بود که کنفرانس داره
الان تنها مجذوب نمایش روبه روش شده بود

بیخیال ملین
خودت میدونی پسره بدبخت صدبار گفته
معلومه خودش هم خسته....

هانا خشکش زد احتمالا این صحنه جذاب ترین چیزی بود که تاحالا دیده بود
ملین با دهان باز به آنا نگاه میکرد چشماش مثل توپ تنیس بین دست آنا و گونه قرمز کالب در گردش بود

وات د فاک
هانا فیلم بگیر بدووو

هانا از قبل گوشیش رو دراورده بود و رو صحنه زوم کرده بود
دقیقا رو گونه کالب
کل دانشگاه ساکت بود آنا با صدای بلند داد میزد
چرا ساکتی هان؟
فکر کردم‌من برات فرق دارم
همیشه اینجوری هستی اره؟!
دخترا رو جذب میکنی با احساساتشون بازی میکنی بعد ولشون میکنی؟

صدای آنا با اخرین اکو تو راهرو قطع شد
بعد از چند ثانیه سکوت سنگین، کالب بلاخره سکوتش رو شکست و با زمزمه اروم و سردی گفت

آنا داری زیاده روی میکنی
باید بگم تو کسی هستی که توهم میزنه
فکر کردی چون هم گروهی من شدی و شمارم رو داری یعنی ما باهم رابطه ای غیر از دانشگاه داریم؟
بهتره کمتر صحنه درست کنی واگرنه رفتارت رو به واحد اموزشی گزارش میدم
و مطمئنم پدرت به عنوان نماینده دانشگاه خوشحال نمیشه اگر بفهمه دخترش هرروز اویزون من میشه


کالب نگاه به آنا انداخت که میتونست یخ رو ذوب کنه سپس با قدم های ثابت از جمعیت دور شد
جمعیت دانشجو ها مثل یه دریا که از وسط نصف میشه ناخودآگاه راه رو برای کالب باز میکردن که
یا از ترس بود یا از احترام

تو یه احمقی
فکر میکنی دارم صحنه درست میکنم؟!!
ازت متنفرم فکر میکنی برنده شدی هان؟
به بابام میگم از دانشگاه اخراجت کنه

صحنه جذاب نمایش تموم شده بود و الان گریه های آنا و ریمل پخش شده رو صورت و تهدید های توخالی مونده بود

راهرو به روال عادی همشگیش برگشت
و آنا هم سعی کرد از زیر نگاه تاسف بار دانشجو ها پنهان بشه و سریعتر به خونه بره

هانا بلاخره گوشیش رو خاموش کرد و درحالیکه تو پوست خودش نمی گنجید گفت

واو دختر این خفن ترین چیزی بود که تا الان تو دانشگاه دیدم
هنوزم باورم نمیشه
آنا اول به کالب سیلی زد
بعد کالب دهنشو بست و آنا رو تو رقت انگیز ترین حالت ممکن ترک کرد
عین فیلم ترکی بود

ملین چشم هاش رو بی حوصله چرخوند و کتابش رو بست

بنظرم کار درست کرده
اگر جای کالب بودم زودتر از اینا پیش واحد اموزشی میرفتم


هانا و ملین وارد سالن شدن بعد از اتمام کنفرانس بچه ها شروع به جمع کردن وسایلشون کردن این روزا بیشتر به سالن کنفرانس میومدن تا ارائه بقیه رو ببینن و تجربه کسب کنن

هانا اومد درباره موضوع کنفرانس با ملین صحبت کنه که با دیدن........
To be continued
Part 2 coming soon.
دیدگاه ها (۰)

☀️season one_part two🕤"and everything start with a coffee"ها...

☀️season one_part three🕤"and everything start with a coffee"...

🥂Not a writer. Just writing.🪽#Novel #France#Romanc

ترس شیرین pt 38تیهونگ آروم به دختر نزدیک شد ،از اینکه ه...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۷ | من خودم حقیقت رو پیدا می‌کنمم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط