پارت ششمجنگ برای او
پارت ششم:جنگ برای او
(Rose)
جلوی عمارت همیشه باشکوه کیم ایستاد.
جایی که یک عمر زندگی کرده بود.
حالا میدان نبرد شده بود.
با اعتماد به نفس قدم برداشت و زنگ در رو فشار داد. خدمتکار بعد از مدتی در رو باز کرد. "عمرتون؟"
پوزخندی به گستاخی خدمتکار زد،درسته که دیگه توی این خانواده جایگاهی نداشت ولی بی توجهی تا این حد؟
سولار:اومدم کیم تهیونگ رو ببینم
خدمتکار:ایشون امروز خیلی عصبی بودن دستور دادن کسی مزاحمشون نشه
سولار:برو کنار من باید ببینمش
دست هایی مانع جلو رفتن سولار شد.
سولار:عمو
یونگ شی:خدمتکار!
عربده ی یونگ شی عمارت رو پر کرد.
یونگ شی:ایشون رو تا بیرون راهنمایی کن،اگه قبول نکرد بادیگاردا رو بیار
خدمتکار:چشم قربان
سولار در تلاش بود که از شر خدمتکار خلاص بشه. عمارت پر شده بود از جیغ و داد دو تا دختر سلیطه! "سولار"
تهیونگ بود. همون پسر احمق همیشگی...
سولار:تهیونگ
به سمتش قدم برداشت.
یک قدم...دو قدم...سه قدم...چهار قدم...پنج قدم...شش قدم...و در نهایت دوید.
خودش رو به آغوش تهیونگ پرت کرد و بلاخره شکست. غرور او.
کمر سولار در برابر بار زندگی و مشکلات خم شده بود و حالا تنها راه آروم شدنش آغوش معشوقه اش بود.
تهیونگ یک دستش رو به کمر سولار می کشید و با اون یکی موهاش رو نوازش می کرد. همون موهایی که سر بلند نگه داشتنشون دعوا بود.
لب هاش رو نزدیک گوش سولار کرد.
تهیونگ:هیسسس...من اینجام...چیزی نیست...نبینم اشکاتو جانم...سولارم گریه نکن...دلم آتیش می گیره...نکن...
دلش لرزید.
همین توجه های ریز تهیونگ بود،که باعث شد سولار به قلبش ببازه و عاشق پسر عموش بشه. البته پسر عموی ناتنی!
حالا فهمیده بود. این یه جنگ بود. باید برای زندگی می جنگید. برای داشتن تهیونگ.
جنگ،تازه آغاز شده بود.
(Rose)
جلوی عمارت همیشه باشکوه کیم ایستاد.
جایی که یک عمر زندگی کرده بود.
حالا میدان نبرد شده بود.
با اعتماد به نفس قدم برداشت و زنگ در رو فشار داد. خدمتکار بعد از مدتی در رو باز کرد. "عمرتون؟"
پوزخندی به گستاخی خدمتکار زد،درسته که دیگه توی این خانواده جایگاهی نداشت ولی بی توجهی تا این حد؟
سولار:اومدم کیم تهیونگ رو ببینم
خدمتکار:ایشون امروز خیلی عصبی بودن دستور دادن کسی مزاحمشون نشه
سولار:برو کنار من باید ببینمش
دست هایی مانع جلو رفتن سولار شد.
سولار:عمو
یونگ شی:خدمتکار!
عربده ی یونگ شی عمارت رو پر کرد.
یونگ شی:ایشون رو تا بیرون راهنمایی کن،اگه قبول نکرد بادیگاردا رو بیار
خدمتکار:چشم قربان
سولار در تلاش بود که از شر خدمتکار خلاص بشه. عمارت پر شده بود از جیغ و داد دو تا دختر سلیطه! "سولار"
تهیونگ بود. همون پسر احمق همیشگی...
سولار:تهیونگ
به سمتش قدم برداشت.
یک قدم...دو قدم...سه قدم...چهار قدم...پنج قدم...شش قدم...و در نهایت دوید.
خودش رو به آغوش تهیونگ پرت کرد و بلاخره شکست. غرور او.
کمر سولار در برابر بار زندگی و مشکلات خم شده بود و حالا تنها راه آروم شدنش آغوش معشوقه اش بود.
تهیونگ یک دستش رو به کمر سولار می کشید و با اون یکی موهاش رو نوازش می کرد. همون موهایی که سر بلند نگه داشتنشون دعوا بود.
لب هاش رو نزدیک گوش سولار کرد.
تهیونگ:هیسسس...من اینجام...چیزی نیست...نبینم اشکاتو جانم...سولارم گریه نکن...دلم آتیش می گیره...نکن...
دلش لرزید.
همین توجه های ریز تهیونگ بود،که باعث شد سولار به قلبش ببازه و عاشق پسر عموش بشه. البته پسر عموی ناتنی!
حالا فهمیده بود. این یه جنگ بود. باید برای زندگی می جنگید. برای داشتن تهیونگ.
جنگ،تازه آغاز شده بود.
- ۵۵
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط