لوسیفر
لوسیفر
پارت اول
بزار از اول شروع کنم ...
از جایی که لوسیفر شروع به نافرمانی از رهبرش کرد تا جایی که از بهشت تبعید شد محکوم شد تا ابدیت بر جهنم حکومت کنه.
تا روزی که مامور شد تا به زمین بره
سوال اینجاست برای چی باید به زمین بره..؟
برای وسوسه ی دختری پاکدامن که تن به هیچ کار کثیفی نداده .
تهیونگ فکر میکرد قراره کارش آسون باشه چون اون خود شیطان بود پس به گناه انداختن یه دختر براش اسون بود .
ولی کی میدونست که این فقط حرف مغز تهیونگه و قلبش کار رو سخت میکرد سخت تر از اون چیزی که فکرش رو میکرد....
در همین حال فرشته ای به نام جونگکوک برگزیده شده بود تا دختری گناهکار و فاحشه رو به راه راست حدایت کنه...
جونگکوک هم فکر میکرد قرار به اسون ترین شکل ممکن دختر به سمت راه درست بکشه.
درست فکر میکرد.
چون جونگکوک دقیقا تهیونگ بود ولی ورژن مواضی دقیقا مخالف بر هم.
چی میشد اگر جونگکوک به جای اینکه دختر رو به راه درست بکشه اون دختر جونگکوک رو به راه غلط بکشه و جونگکوک رو عاشق و دلباخته ی خودش بکنه..؟
تهیونگ
رسیدم به زمین مثل همیشه این سردرد لعنتی مثل مته افتاده تو مغزم
باید این دختر خوب داستان رو پیدا کنم (نیشخند)
جونگکوک
بله ارباب من اون دختر رو پیدا میکنم و به راه راست هدایتش میکنم تا اون روز برنمیگردم .
ارباب: من تورو به زمین برمیگزینم .
بال های جونگکوک غیب میش و خودش هم ناپدید میشه.
ماریان
توی کافه نشسته بودم کتاب میخوندم و قهوه میخوردم که از پنجره چشمم خورد به زنی پیر که سعی داره خرید هاشو ببره انور خیابون سریع از کافه خارج شدم و رفتم کمکش کردم و خرید هاشو بردم اونور خیابون
پیر زن :ممنونم دختر خوب
ماریان : خواهش میکنم 😊
دوباره برگشتم به کافه کیف و وسایلم رو برداشتم و از صندوق دار خداحافظی کردم و از کافه خارج شدم داشتم میرفتم که برخورد کردم به یه دختر .
امیلی
بعد از اینکه پولم رو از اون حرومزاده گرفتم از بار اومدم بیرون کتم رو یادم رفته بود توی اون اتاق بار دیگه برنگشتم ارایشم خراب شده بود و موهام بهم ریخته بود داشتم میرفتم کافه که یه قهوه بخورم و برم بار بعدی که خوردم به یه دختر
ماریان : ببخشید خانوم
امیلی : دختر جون حواست کجاست جلوت رو نگاه کن
ماریان: معذرت میخوام
امیلی:وای باشه برو گمشو
ادامه دارد ....
پارت اول
بزار از اول شروع کنم ...
از جایی که لوسیفر شروع به نافرمانی از رهبرش کرد تا جایی که از بهشت تبعید شد محکوم شد تا ابدیت بر جهنم حکومت کنه.
تا روزی که مامور شد تا به زمین بره
سوال اینجاست برای چی باید به زمین بره..؟
برای وسوسه ی دختری پاکدامن که تن به هیچ کار کثیفی نداده .
تهیونگ فکر میکرد قراره کارش آسون باشه چون اون خود شیطان بود پس به گناه انداختن یه دختر براش اسون بود .
ولی کی میدونست که این فقط حرف مغز تهیونگه و قلبش کار رو سخت میکرد سخت تر از اون چیزی که فکرش رو میکرد....
در همین حال فرشته ای به نام جونگکوک برگزیده شده بود تا دختری گناهکار و فاحشه رو به راه راست حدایت کنه...
جونگکوک هم فکر میکرد قرار به اسون ترین شکل ممکن دختر به سمت راه درست بکشه.
درست فکر میکرد.
چون جونگکوک دقیقا تهیونگ بود ولی ورژن مواضی دقیقا مخالف بر هم.
چی میشد اگر جونگکوک به جای اینکه دختر رو به راه درست بکشه اون دختر جونگکوک رو به راه غلط بکشه و جونگکوک رو عاشق و دلباخته ی خودش بکنه..؟
تهیونگ
رسیدم به زمین مثل همیشه این سردرد لعنتی مثل مته افتاده تو مغزم
باید این دختر خوب داستان رو پیدا کنم (نیشخند)
جونگکوک
بله ارباب من اون دختر رو پیدا میکنم و به راه راست هدایتش میکنم تا اون روز برنمیگردم .
ارباب: من تورو به زمین برمیگزینم .
بال های جونگکوک غیب میش و خودش هم ناپدید میشه.
ماریان
توی کافه نشسته بودم کتاب میخوندم و قهوه میخوردم که از پنجره چشمم خورد به زنی پیر که سعی داره خرید هاشو ببره انور خیابون سریع از کافه خارج شدم و رفتم کمکش کردم و خرید هاشو بردم اونور خیابون
پیر زن :ممنونم دختر خوب
ماریان : خواهش میکنم 😊
دوباره برگشتم به کافه کیف و وسایلم رو برداشتم و از صندوق دار خداحافظی کردم و از کافه خارج شدم داشتم میرفتم که برخورد کردم به یه دختر .
امیلی
بعد از اینکه پولم رو از اون حرومزاده گرفتم از بار اومدم بیرون کتم رو یادم رفته بود توی اون اتاق بار دیگه برنگشتم ارایشم خراب شده بود و موهام بهم ریخته بود داشتم میرفتم کافه که یه قهوه بخورم و برم بار بعدی که خوردم به یه دختر
ماریان : ببخشید خانوم
امیلی : دختر جون حواست کجاست جلوت رو نگاه کن
ماریان: معذرت میخوام
امیلی:وای باشه برو گمشو
ادامه دارد ....
- ۱.۶k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط