فصل پنجم: گذر از دروازه و اولین مواجهه با سایهها (ادامه)
فصل پنجم: گذر از دروازه و اولین مواجهه با سایهها (ادامه)
همین که آخرین نفر، یعنی جیمین، قدم در دروازهی نورانی گذاشت، گرداب رنگارنگ به شدت شروع به چرخش کرد و با صدایی شبیه به غرش یک اژدهای خفته، فروکش کرد. ستون سنگی، دوباره به حالت عادی برگشت، اما حالا نقوش روی آن، گویی جانی تازه گرفته بودند و نوری ضعیف و نامنظم از خود ساطع میکردند.
چهار قهرمان ما، خود را در دشتی یافتند که به طرز عجیبی با دشتی که ترک کرده بودند، متفاوت بود. هوا سنگین بود و بوی گلهای ناآشنا و خاکی مرطوب در فضا پیچیده بود. آسمان، رنگی بنفش داشت و دو ماه کوچک و نقرهای، به آرامی در آن شناور بودند. درختان اطراف، قامتهایی بلند و پیچخورده داشتند و برگهایشان به رنگ آبی تیره بود.
«اینجا دیگه کجاست؟» الا با شگفتی پرسید و به اطراف نگاه کرد. «اصلاً شبیه به جنگلهای الدوریا نیست.»
جونکوک، با احتیاط، دستش را به سمت یکی از درختان دراز کرد. «انرژی اینجارو حس میکنید؟ خیلی قویه. انگار همه چیز زندهست. حتی هوا.»
آلیس، با لبخندی که روی لبانش نقش بسته بود، گفت: «جیمین، تو گفتی این سفر به عشق و قدرت ختم میشه. فکر کنم اولین قدم رو برداشتیم. ما از دروازه عبور کردیم.»
جیمین، با نگاهی کنجکاو به آسمان بنفش خیره شد. «آره، اما به نظر میرسه این دنیا، ساکتتر از اون چیزیه که انتظار داشتم. هیچ صدای پرندهای، هیچ جنبندهای... انگار فقط... ما هستیم.»
همین که این حرف را زد، صدای خشخش خفیفی از میان درختان بلند به گوش رسید. ابتدا ضعیف بود، اما به سرعت نزدیکتر میشد. سایههایی تیره، شبیه به همانهایی که در دروازه با آنها جنگیده بودند، اما با شکلی کمی متفاوت، شروع به ظاهر شدن کردند. این بار، چشمهایشان نه تنها سرخ، بلکه به رنگ سبز زمردین میدرخشید.
«باز هم سایهها!» جیمین با جدیت گفت. «اما انگار اینها یه جور دیگه هستن. قویتر.»
جونکوک، شمشیر نوریاش را آماده کرد. «هر چی باشن، نمیذاریم جلوی راهمون رو بگیرن.»
آلیس، به سمت جونکوک برگشت. «نمیتونیم با هم بجنگیم؟ شاید اینها نگهبانان این دنیا باشن. شاید اگر بتونیم بهشون بفهمونیم که دنبال صلحیم، مشکل حل بشه.»
جونکوک، لبخندی زد. «ایدهی خوبیه، آلیس. ولی قبلش، باید نشون بدیم که آمادهی دفاع از خودمون هستیم.»
با این حرف، اولین سایه با سرعتی باورنکردنی به سمت آنها یورش برد. جونکوک به سرعت با شمشیرش حمله را دفع کرد. در همین حال، الا دستش را به سمت آسمان گرفت. «اگر اینجا هم مثل برج ساعت، انرژی متمرکز کنیم، شاید بتونیم یه تعادل ایجاد کنیم.»
او سعی کرد نور دلگرمکنندهای را از خود ساطع کند، اما نور، در هوای سنگین این دنیا، ضعیف به نظر میرسید.
«اینجا انرژی فرق میکنه، الا.» جیمین گفت. «باید راه دیگهای پیدا کنیم.» او به اطراف نگاه کرد و متوجه سنگهای کوچک و درخشانی شد که در اطراف ریشه درختان پراکنده بودند. «این سنگها... شبیه به کریستالهایی هستن که توی معابد قدیمی دیدم. شاید بتونن انرژی رو هدایت کنن.»
جیمین، سریع به سمت یکی از سنگها رفت و آن را برداشت. سنگ در دستش، گرم شد و نور ضعیفی از خود ساطع کرد. او آن را به سمت الا گرفت. «بگیر الا. سعی کن انرژیت رو از این بگیری.»
الا، سنگ درخشان را در دست گرفت. ناگهان، نور سفید و ملایمی از سنگ، به سمت الا هدایت شد و نور الا، قدرتمندتر از قبل شد. او توانست هالهای از نور سفید را اطراف خود ایجاد کند که سایهها را کمی عقب نگه میداشت.
«عالیه جیمین!» الا گفت. «این سنگها... مثل تقویتکننده هستن!»
آلیس، که شاهد این صحنه بود، به جونکوک گفت: «پس این دنیا هم قوانین خودش رو داره. باید یاد بگیریم چطور ازش استفاده کنیم.»
جونکوک، با لبخندی قدرتمند، یکی از سایهها را به عقب راند. «دقیقاً. و ما وقت زیادی نداریم. این سایهها فقط دارن امتحانمون میکنن. اگر بتونیم از این مرحله عبور کنیم، شاید سرنخ بعدی رو پیدا کنیم.»
در همین حین، آلیس متوجه نقشی عجیب روی تنه یکی از درختان شد. نقشی که شبیه به یک مسیر مارپیچ بود و در انتهای آن، نمادی شبیه به یک آینه کوچک، حک شده بود.
«بچهها! اونجا رو ببینید!» آلیس با هیجان فریاد زد. «فکر کنم سرنخ رو پیدا کردم!»
همه نگاهها به سمت درخت کشیده شد. جونکوک، با دیدن نقش، سرش را تکان داد. «آره، این همون نماد آینههاست. یعنی شهر گمشده، راهی برای ارتباط با این دنیا هم داره.»
آنها تصمیم گرفتند که با احتیاط، به سمت درختی که نقاشی روی آن بود، حرکت کنند. سایهها، با دیدن اتحاد و ارادهی آنها، کمی عقبنشینی کردند، اما هنوز در اطرافشان در حال پرسه زدن بودند، گویی که منتظر فرصتی برای حمله باشند........
شرط ها
۵ لایک
فالور هام ۴۰۰ بشه
همین که آخرین نفر، یعنی جیمین، قدم در دروازهی نورانی گذاشت، گرداب رنگارنگ به شدت شروع به چرخش کرد و با صدایی شبیه به غرش یک اژدهای خفته، فروکش کرد. ستون سنگی، دوباره به حالت عادی برگشت، اما حالا نقوش روی آن، گویی جانی تازه گرفته بودند و نوری ضعیف و نامنظم از خود ساطع میکردند.
چهار قهرمان ما، خود را در دشتی یافتند که به طرز عجیبی با دشتی که ترک کرده بودند، متفاوت بود. هوا سنگین بود و بوی گلهای ناآشنا و خاکی مرطوب در فضا پیچیده بود. آسمان، رنگی بنفش داشت و دو ماه کوچک و نقرهای، به آرامی در آن شناور بودند. درختان اطراف، قامتهایی بلند و پیچخورده داشتند و برگهایشان به رنگ آبی تیره بود.
«اینجا دیگه کجاست؟» الا با شگفتی پرسید و به اطراف نگاه کرد. «اصلاً شبیه به جنگلهای الدوریا نیست.»
جونکوک، با احتیاط، دستش را به سمت یکی از درختان دراز کرد. «انرژی اینجارو حس میکنید؟ خیلی قویه. انگار همه چیز زندهست. حتی هوا.»
آلیس، با لبخندی که روی لبانش نقش بسته بود، گفت: «جیمین، تو گفتی این سفر به عشق و قدرت ختم میشه. فکر کنم اولین قدم رو برداشتیم. ما از دروازه عبور کردیم.»
جیمین، با نگاهی کنجکاو به آسمان بنفش خیره شد. «آره، اما به نظر میرسه این دنیا، ساکتتر از اون چیزیه که انتظار داشتم. هیچ صدای پرندهای، هیچ جنبندهای... انگار فقط... ما هستیم.»
همین که این حرف را زد، صدای خشخش خفیفی از میان درختان بلند به گوش رسید. ابتدا ضعیف بود، اما به سرعت نزدیکتر میشد. سایههایی تیره، شبیه به همانهایی که در دروازه با آنها جنگیده بودند، اما با شکلی کمی متفاوت، شروع به ظاهر شدن کردند. این بار، چشمهایشان نه تنها سرخ، بلکه به رنگ سبز زمردین میدرخشید.
«باز هم سایهها!» جیمین با جدیت گفت. «اما انگار اینها یه جور دیگه هستن. قویتر.»
جونکوک، شمشیر نوریاش را آماده کرد. «هر چی باشن، نمیذاریم جلوی راهمون رو بگیرن.»
آلیس، به سمت جونکوک برگشت. «نمیتونیم با هم بجنگیم؟ شاید اینها نگهبانان این دنیا باشن. شاید اگر بتونیم بهشون بفهمونیم که دنبال صلحیم، مشکل حل بشه.»
جونکوک، لبخندی زد. «ایدهی خوبیه، آلیس. ولی قبلش، باید نشون بدیم که آمادهی دفاع از خودمون هستیم.»
با این حرف، اولین سایه با سرعتی باورنکردنی به سمت آنها یورش برد. جونکوک به سرعت با شمشیرش حمله را دفع کرد. در همین حال، الا دستش را به سمت آسمان گرفت. «اگر اینجا هم مثل برج ساعت، انرژی متمرکز کنیم، شاید بتونیم یه تعادل ایجاد کنیم.»
او سعی کرد نور دلگرمکنندهای را از خود ساطع کند، اما نور، در هوای سنگین این دنیا، ضعیف به نظر میرسید.
«اینجا انرژی فرق میکنه، الا.» جیمین گفت. «باید راه دیگهای پیدا کنیم.» او به اطراف نگاه کرد و متوجه سنگهای کوچک و درخشانی شد که در اطراف ریشه درختان پراکنده بودند. «این سنگها... شبیه به کریستالهایی هستن که توی معابد قدیمی دیدم. شاید بتونن انرژی رو هدایت کنن.»
جیمین، سریع به سمت یکی از سنگها رفت و آن را برداشت. سنگ در دستش، گرم شد و نور ضعیفی از خود ساطع کرد. او آن را به سمت الا گرفت. «بگیر الا. سعی کن انرژیت رو از این بگیری.»
الا، سنگ درخشان را در دست گرفت. ناگهان، نور سفید و ملایمی از سنگ، به سمت الا هدایت شد و نور الا، قدرتمندتر از قبل شد. او توانست هالهای از نور سفید را اطراف خود ایجاد کند که سایهها را کمی عقب نگه میداشت.
«عالیه جیمین!» الا گفت. «این سنگها... مثل تقویتکننده هستن!»
آلیس، که شاهد این صحنه بود، به جونکوک گفت: «پس این دنیا هم قوانین خودش رو داره. باید یاد بگیریم چطور ازش استفاده کنیم.»
جونکوک، با لبخندی قدرتمند، یکی از سایهها را به عقب راند. «دقیقاً. و ما وقت زیادی نداریم. این سایهها فقط دارن امتحانمون میکنن. اگر بتونیم از این مرحله عبور کنیم، شاید سرنخ بعدی رو پیدا کنیم.»
در همین حین، آلیس متوجه نقشی عجیب روی تنه یکی از درختان شد. نقشی که شبیه به یک مسیر مارپیچ بود و در انتهای آن، نمادی شبیه به یک آینه کوچک، حک شده بود.
«بچهها! اونجا رو ببینید!» آلیس با هیجان فریاد زد. «فکر کنم سرنخ رو پیدا کردم!»
همه نگاهها به سمت درخت کشیده شد. جونکوک، با دیدن نقش، سرش را تکان داد. «آره، این همون نماد آینههاست. یعنی شهر گمشده، راهی برای ارتباط با این دنیا هم داره.»
آنها تصمیم گرفتند که با احتیاط، به سمت درختی که نقاشی روی آن بود، حرکت کنند. سایهها، با دیدن اتحاد و ارادهی آنها، کمی عقبنشینی کردند، اما هنوز در اطرافشان در حال پرسه زدن بودند، گویی که منتظر فرصتی برای حمله باشند........
شرط ها
۵ لایک
فالور هام ۴۰۰ بشه
- ۳۶۸
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط