سایه‌های مافیا

سایه‌های مافیا
پارت : ۲۹

یک سال بعد...

عمارت، از همیشه زنده‌تر شده بود.
دیگر سکوت در آن معنا نداشت.
هر گوشه‌اش با صدای خنده‌ای کوچک جان می‌گرفت.
زندگی، رنگ تازه‌ای به خودش گرفته بود.

صبح زود...
صدای گریه آرام یک نوزاد در خانه پیچید.
میره با لبخند از خواب بیدار شد.
پیش از آنکه از جایش بلند شود،
جونگ کوک زودتر به سمت تخت کوچکی که کنارشان بود رفت.

دختر کوچولویشان،
با صورت گرد و موهای مشکی نرم،
دست‌های کوچکش را تکان می‌داد.
جونگ کوک او را با احتیاط در آغوش گرفت.
لبخندی زد که هیچ‌کس تا آن روز ندیده بود.

«صبح بخیر، پرنسس بابا...»
جینا با شنیدن صدای پدرش،
آرام خندید.
جونگ کوک بی‌اختیار گونه‌اش را بوسید.
میره با دیدن آن صحنه، لبخند زد.

«فکر نمی‌کردم یه روز،
رئیس بزرگ مافیا،
برای خوابوندن یه بچه لالایی بخونه.»
جونگ کوک خندید.
«برای دخترم، هر کاری می‌کنم.»

میره از تخت پایین آمد.
کنار جونگ کوک ایستاد.
هر دو با عشق به جینا نگاه می‌کردند.
تمام سختی‌های گذشته،
در برابر این لحظه بی‌ارزش بود.

چند ساعت بعد...
زنگ عمارت به صدا درآمد.
جیمین و تهیونگ،
همراه سوهی و آرا وارد شدند.
هر کدام هدیه‌ای در دست داشتند.

تهیونگ تا جینا را دید،
ذوق‌زده گفت:
«وای... چقدر شبیه جونگ کوکه!»
جیمین خندید.
«نه... لبخندش دقیقاً شبیه میره‌ست.»

سوهی جینا را در آغوش گرفت.
«سلام خانم کوچولو...»
جینا با کنجکاوی به صورت او نگاه کرد.
بعد انگشت کوچکش را دور انگشت سوهی حلقه کرد.
همه با خنده نگاهش می‌کردند.

آرا آرام گفت:
«این کوچولو،
تمام غم‌های این خونه رو از بین برده.»
میره لبخند زد.
«آره...
از وقتی اومده،
انگار خوشبختی هم باهاش اومده.»

مادر میره هم کمی بعد رسید.
وقتی نوه‌اش را در آغوش گرفت،
اشک شوق در چشمانش نشست.
آرام زیر لب گفت:
«کاش پدرت هم امروز اینجا بود...»
میره دست مادرش را گرفت.

جونگ کوک کنار پنجره ایستاده بود.
جینا را در آغوش گرفته بود.
دختر کوچولو،
انگشتش را دور انگشت پدرش پیچیده بود.
جونگ کوک هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد،
روزی این‌قدر خوشبخت باشد.

میره آرام کنارش ایستاد.
سرش را روی شانه او گذاشت.
جونگ کوک نگاهش کرد و لبخند زد.
«ممنون...»
«برای اینکه دوباره به زندگیم برگشتی.»

میره آرام جواب داد:
«نه...
ممنون که هیچ‌وقت منتظر موندن رو فراموش نکردی.»
هر دو به جینا نگاه کردند.
قلبشان از آرامش پر شده بود.

غروب که شد...
همه در باغ عمارت دور هم جمع شدند.
صدای خنده،
بازی و شوخی،
تمام فضای خانه را پر کرده بود.
جینا هم در آغوش این و آن می‌خندید.

جونگ کوک به آسمان نگاه کرد.
بعد دست میره را گرفت.
جینا میان آن دو آرام خوابیده بود.
خانواده‌ای که روزی در آستانه فروپاشی بود،
حالا کامل‌تر از همیشه کنار هم ایستاده بود.

آن شب...
هیچ‌کس از گذشته حرف نزد.
چون آینده‌ای که آرزویش را داشتند،
حالا درست مقابل چشمانشان بود...
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
دیدگاه ها (۱)

سایه‌های مافیاپارت : ۳۰ (پایان) سه سال بعد... عمارتی که روزی...

این نامه جونگ کوک یکم زیادی.... قشنگ بود 😭🛐🤌#جونگکوک نظم پیج

سایه‌های مافیاپارت : ۲۸ دو هفته از آن روز گذشته بود.زندگی، آ...

سایه‌های مافیاپارت : ۲۷ چند روز از دیدار میره با مادرش گذشته...

سایه‌های مافیاپارت : ۲۶ صبح روز بعد...نور خورشید از پنجره‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط