──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁷⁸
«نیلوفر خونی» رو محکم تلفظ کردم...
و بعد درو باز کردم و وارد اتاق شدم.
آروم تکیه دادم به در و چشمهامو محکم بستم.
نه..
نباید مثل اونا میشدم..
نباید توی این بازی خودمو گم میکردم.
چند ساعتی گذشت.
و آسمون آفتابی تبدیل شد به یه آسمونِ بغض دار.
عاشق این هوا بودم.
با دوهیون زیر همون درخت همیشگی نشسته بودیم.
دوهیون با هیجان بامزهای داشت درمورد مادربزرگش حرف میزد که یهو صدای برخورد بارون با برگ های زرد پاییزی به گوش رسید.
دست دوهیون رو گرفتم و به سمت عمارت دویدم.
دوهیون چون لباسش خیس شده بود همراه خدمتکار رفت تا عوضش کنه.
منم رفتم بالکن تا بارونو تماشا کنم.
وقتی چشمم به حیاط بارون خورده عمارت افتاد تازه متوجه رولزرویس پارک شده شدم.
حتما گرگپیر و تهیونگ از مأموریت اومدن.
نفس عمیقی کشیدم و بوی خاک نم خورده رو تنفس کردم.
عجیب این هوا آرومم میکرد.
_قبلا از بارون خوشت نمییومد
برگشتم.
تهیونگ بود،با پلیور یقه اسکی و کت بلند سیاهش.
موهاش رو مرتب به عقب حالت داده بود و با حالت چهره سردش بهم نگاه میکرد.
دوباره به آسمون چشم دوختم و گفتم:این اولین بارون پاییزه..در هر صورت نمیخوام از دستش بدم
صدای قدم هاش اومد.
کنارم وایساد و دستهاشو توی جیب های شلوارش فرو برد.
_همه چیزو فهمیدم..
با شنیدن این کلمه قلبم یه ضربه محکم زد.
سریع برگشتم و نگاهش کردم.
+منظورت چیه؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:میدونم کی هستی،میدونم برای چه نیتی وارد این عمارت شدی،و..میدونم چرا میخوای با جونگکوک ازدواج کنی
هنوز باورم نمیشد..
نمیدونستم باید چی بگم و چه واکنشی نشون بدم.
بعد سرشو به سمتم چرخوند و به چشمهام نگاه دوخت.
یعنی..
یعنی گرگ پیر هم فهمیده؟
وقتی چهره تعجب زده من رو دید لبخند محوی زد و گفت:گرگ پیر چیزی نمیدونه،اینو خودم فهمیدم،و..نیازی نیست بترسی،به کسی نمیگم
با شنیدن این جمله،یکم قلبم آروم شد.
به زور لب زدم:از..از کجا فهمیدی؟
نفسشو کلافه داد بیرون نگاهشو ازم گرفت و گفت:خیلی وقت بود فهمیده بودم..اما شک داشتم
دستشو روی نرده های سنگی بالکن گذاشت.
_مادر من توی کاباره ها کار میکرد،آواز میخوند،میرقصید و از مرد های ثروتمند پول به جیب میزد
نمیدونم چرا یهو بحث رو عوض کرد اما..غم توی صداش باعث میشد با دل و روحم بهش گوش بسپارم.
بعد لحظه ای سکوت ادامه داد:من از اول هم یه اشتباه بودم..نتیجه رابـطه نامـشروع مادرم با یکی از اون مرد های ثروتمند..
سعی کرد بغضشو قورت بده.
دستش روی نرده مشت شد.
_من فقط یه بچه هفت/هشت ساله بودم..و..
نتونست ادامه بده،چشمهاشو بست و گوشه لبشو آروم گاز گرفت...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
نـقــاب⁷⁸
«نیلوفر خونی» رو محکم تلفظ کردم...
و بعد درو باز کردم و وارد اتاق شدم.
آروم تکیه دادم به در و چشمهامو محکم بستم.
نه..
نباید مثل اونا میشدم..
نباید توی این بازی خودمو گم میکردم.
چند ساعتی گذشت.
و آسمون آفتابی تبدیل شد به یه آسمونِ بغض دار.
عاشق این هوا بودم.
با دوهیون زیر همون درخت همیشگی نشسته بودیم.
دوهیون با هیجان بامزهای داشت درمورد مادربزرگش حرف میزد که یهو صدای برخورد بارون با برگ های زرد پاییزی به گوش رسید.
دست دوهیون رو گرفتم و به سمت عمارت دویدم.
دوهیون چون لباسش خیس شده بود همراه خدمتکار رفت تا عوضش کنه.
منم رفتم بالکن تا بارونو تماشا کنم.
وقتی چشمم به حیاط بارون خورده عمارت افتاد تازه متوجه رولزرویس پارک شده شدم.
حتما گرگپیر و تهیونگ از مأموریت اومدن.
نفس عمیقی کشیدم و بوی خاک نم خورده رو تنفس کردم.
عجیب این هوا آرومم میکرد.
_قبلا از بارون خوشت نمییومد
برگشتم.
تهیونگ بود،با پلیور یقه اسکی و کت بلند سیاهش.
موهاش رو مرتب به عقب حالت داده بود و با حالت چهره سردش بهم نگاه میکرد.
دوباره به آسمون چشم دوختم و گفتم:این اولین بارون پاییزه..در هر صورت نمیخوام از دستش بدم
صدای قدم هاش اومد.
کنارم وایساد و دستهاشو توی جیب های شلوارش فرو برد.
_همه چیزو فهمیدم..
با شنیدن این کلمه قلبم یه ضربه محکم زد.
سریع برگشتم و نگاهش کردم.
+منظورت چیه؟
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:میدونم کی هستی،میدونم برای چه نیتی وارد این عمارت شدی،و..میدونم چرا میخوای با جونگکوک ازدواج کنی
هنوز باورم نمیشد..
نمیدونستم باید چی بگم و چه واکنشی نشون بدم.
بعد سرشو به سمتم چرخوند و به چشمهام نگاه دوخت.
یعنی..
یعنی گرگ پیر هم فهمیده؟
وقتی چهره تعجب زده من رو دید لبخند محوی زد و گفت:گرگ پیر چیزی نمیدونه،اینو خودم فهمیدم،و..نیازی نیست بترسی،به کسی نمیگم
با شنیدن این جمله،یکم قلبم آروم شد.
به زور لب زدم:از..از کجا فهمیدی؟
نفسشو کلافه داد بیرون نگاهشو ازم گرفت و گفت:خیلی وقت بود فهمیده بودم..اما شک داشتم
دستشو روی نرده های سنگی بالکن گذاشت.
_مادر من توی کاباره ها کار میکرد،آواز میخوند،میرقصید و از مرد های ثروتمند پول به جیب میزد
نمیدونم چرا یهو بحث رو عوض کرد اما..غم توی صداش باعث میشد با دل و روحم بهش گوش بسپارم.
بعد لحظه ای سکوت ادامه داد:من از اول هم یه اشتباه بودم..نتیجه رابـطه نامـشروع مادرم با یکی از اون مرد های ثروتمند..
سعی کرد بغضشو قورت بده.
دستش روی نرده مشت شد.
_من فقط یه بچه هفت/هشت ساله بودم..و..
نتونست ادامه بده،چشمهاشو بست و گوشه لبشو آروم گاز گرفت...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
- ۱.۲k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط