رمان 💚🩷 شروع تازه 💚🩷 فصل 2 پارت 2
رمان 💚🩷 شروع تازه 💚🩷 فصل 2 پارت 2
دامیان و انیسا رسیدند به جنگل
دامیان : انیااااااااااا
انیسا: انیااااااااااا
انیا کم کم چشماش رو باز می کنه به سختی بلند میشه و با کلی درد شروع به داد زدن میکنه
انیا : من اینجام کمکککککک
دامیان : صدا از اون طرف میاد
میرن اون طرف و میرن خیلی پایین تا بتونن زمین رو ببینن و ناگهان انیا رو پیدا می کنن
انیسا : اونجاست 🥳
هلیکوپتر میره سمت زمین و می ایسته
دامیان : انیا چه اتفاقی افتاد و بقلش میکنه
انیسا : خواهرم خواهری که 28 سال ندیدمش و گریش میگیره 😭
انیا بی هوش میشه
میرن عمارت
دامیان انیا رو می بره به اتاقش
بعد از بیرون اومدن دکتر از اتاق انیا
دامیان : حالش چطوره ؟
انیسا: خوب میشه ؟
دکتر : بهتره و پاش شکسته چند تا زخم سطحی هم داره اما حالش خوبه
انیسا: خدا و شکر
................................................................................................................
فردا :
انیا : امروز وقتی بیدار شدم دیگه داخل جنگل نبودم و دامیان اومد پیشم همه چیز خوب بود دامیان گفت یک نفر می خواهد ببینمت و الان قراره اون شخص رو ببینم یعنی اون یک نفر کیه ؟
در اتاق باز شد
دختری با رنگ چشم های انیا و رنگ موی صورتی تیز طیزتر از رنگ موهای انیا وارد شد درسته اون انیسا بود
انیا : تو دیگه کی هستی ؟
انیسا : شاید برات گیج کننده باشه اما من خواهرتم
انیا : خواهرم همون خواهری که مامان دربارش بهم گفت ؟
انیسا: درسته انیا بعد از رفتنت مامان بابا من رو پیدا کردند می تونم بشینم ؟
انیا : آره.....
انیسا میشینه روی تخت
انیا : تو تو ........ انیسا
انیسا : من رو یادته
انیا : مامان بهم گفته بود و هم دیگه رو بغل میکنند
انیسا : خیلی دوست دارم آجی 😭😭😭😭😭😭 ( با گریه )
انیا : منم 😭😭😭😭😭 (با گریه )
دامیان از لای در اتاق به اون دوتا خواهر نگاه میکنه
دامیان خیلی آروم میگه
دامیان: انگار که بلاخره همه چیز داره خوب میشه
.
.
.
خوب خوب داریم به پارت آخر نزدیک میشیم 😭😭😭
تا پارت بعدی بای بای 🩷🩷🩷🩷💚💚💚💚💖💖💖💖💖❤️❤️❤️❤️❤️💞💞💞💞💞💗💗💗💞💜💜💜🩵🩵🩵🤩🤩🤩🤩🤩🤩💖💖💖💖💕💕💕💕💕💕💕💕💕💞💞💞💞🥰🥰🥰🥰
دامیان و انیسا رسیدند به جنگل
دامیان : انیااااااااااا
انیسا: انیااااااااااا
انیا کم کم چشماش رو باز می کنه به سختی بلند میشه و با کلی درد شروع به داد زدن میکنه
انیا : من اینجام کمکککککک
دامیان : صدا از اون طرف میاد
میرن اون طرف و میرن خیلی پایین تا بتونن زمین رو ببینن و ناگهان انیا رو پیدا می کنن
انیسا : اونجاست 🥳
هلیکوپتر میره سمت زمین و می ایسته
دامیان : انیا چه اتفاقی افتاد و بقلش میکنه
انیسا : خواهرم خواهری که 28 سال ندیدمش و گریش میگیره 😭
انیا بی هوش میشه
میرن عمارت
دامیان انیا رو می بره به اتاقش
بعد از بیرون اومدن دکتر از اتاق انیا
دامیان : حالش چطوره ؟
انیسا: خوب میشه ؟
دکتر : بهتره و پاش شکسته چند تا زخم سطحی هم داره اما حالش خوبه
انیسا: خدا و شکر
................................................................................................................
فردا :
انیا : امروز وقتی بیدار شدم دیگه داخل جنگل نبودم و دامیان اومد پیشم همه چیز خوب بود دامیان گفت یک نفر می خواهد ببینمت و الان قراره اون شخص رو ببینم یعنی اون یک نفر کیه ؟
در اتاق باز شد
دختری با رنگ چشم های انیا و رنگ موی صورتی تیز طیزتر از رنگ موهای انیا وارد شد درسته اون انیسا بود
انیا : تو دیگه کی هستی ؟
انیسا : شاید برات گیج کننده باشه اما من خواهرتم
انیا : خواهرم همون خواهری که مامان دربارش بهم گفت ؟
انیسا: درسته انیا بعد از رفتنت مامان بابا من رو پیدا کردند می تونم بشینم ؟
انیا : آره.....
انیسا میشینه روی تخت
انیا : تو تو ........ انیسا
انیسا : من رو یادته
انیا : مامان بهم گفته بود و هم دیگه رو بغل میکنند
انیسا : خیلی دوست دارم آجی 😭😭😭😭😭😭 ( با گریه )
انیا : منم 😭😭😭😭😭 (با گریه )
دامیان از لای در اتاق به اون دوتا خواهر نگاه میکنه
دامیان خیلی آروم میگه
دامیان: انگار که بلاخره همه چیز داره خوب میشه
.
.
.
خوب خوب داریم به پارت آخر نزدیک میشیم 😭😭😭
تا پارت بعدی بای بای 🩷🩷🩷🩷💚💚💚💚💖💖💖💖💖❤️❤️❤️❤️❤️💞💞💞💞💞💗💗💗💞💜💜💜🩵🩵🩵🤩🤩🤩🤩🤩🤩💖💖💖💖💕💕💕💕💕💕💕💕💕💞💞💞💞🥰🥰🥰🥰
- ۳۹۹
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط