(عاشقانهای در هیاهوی قصر) پارت ۷
(عاشقانهای در هیاهوی قصر) پارت ۷
مهمونی سالگرد تاجگذاری پادشاه، بزرگترین رویداد سال بود.
تالار اصلی قصر پر از شمع، طلا و لباسهای مخملی. نجیبزادهها از هر گوشه فرانسه آمده بودند. موسیقی زنده بود. شراب قرمز در جامهای بلورین میدرخشید.
جونگکوک مجبور بود آنجا باشد. پدرش (دوک جئون) خودش آورده بودش. حتی موهایش را مرتب کرده بودند.
اما جونگکوک از همه چیز مهمونی متنفر بود. از نگاههای سنگین اشراف. از لبخندهای مصنوعی. از شلوغی.
و بیشتر از همه... از تهیونگ که آن طرف تالار ایستاده بود و با سفرای خارجی حرف میزد، بدون اینکه حتی یک نگاه به او بکند.
«فقط یک جرعه،» جونگکوک با خودش گفت، «یک جرعه تا اعصابم آرام بگیره.»
جام شراب را از سینی پیشخدمت برداشت.
اما دستش لیز خورد.
شاید عرق کرده بود. شاید استرس داشت. شاید هم تقدیر بود.
جام از دستش افتاد.
شراب قرمز... تمام شد روی سینه تهیونگ.
کت سفید سلطنتی، حالا یک لکه قرمز بزرگ داشت. درست روی قلبش.
تالار ساکت شد.
تهیونگ پایین را نگاه کرد. به لکه. به جام شکسته. به دستهای لرزان جونگکوک.
صورتش قرمز شد.
نه از خجالت. از خشم ناب.
خشم سرد. خشم شاهزادهای که قانون برایش از خون گرمتر است.
«تو...»
جونگکوک عقب رفت. «عیالجناب، من... تصادفی بود...»
«تصادفی؟» تهیونگ صدایش را بلند نکرد. آرام بود. وحشتناکآرام. «سه بار. سه بار کت سفید مرا خراب کردی.»
«این فقط...»
«ساکت.»
تهیونگ مچ دست جونگکوک را گرفت. محکم. آنقدر محکم که جونگکوک نفسش بند آمد.
از تالار بیرون کشیدش. از پلهها بالا. از راهروی تاریک شمالی. همه نگاه میکردند. هیچکس چیزی نگفت.
جونگکوک سعی کرد دستش را آزاد کند. «داری بهم آسیب میزنی...»
تهیونگ جواب نداد.
رسیدند به انتهای راهرو. دری آهنی. بزرگ. سیاه.
تهیونگ کلید را از جیبش درآورد. قفل باز شد.
یک اتاق کوچک. بدون پنجره. فقط یک تشک کهنه روی زمین. بوی نم و زنگار.
جونگکوک را انداخت داخل.
«نه... لطفاً...»
«صبر کن.»
در بسته شد. قفل چرخید. صدای قدمهای تهیونگ رفت.
جونگکوک در تاریکی ماند. دستش را بوسید. جای انگشتان تهیونگ هنوز داغ بود.
چند ساعت بعد. مهمونی تمام شد.
تهیونگ آمد. با همان کت لکهدار. نفسش از شراب سنگین بود. یا از چیز دیگر.
در را باز کرد.
جونگکوک در گوشه اتاق جمع شده بود. میگریست و میلرزید.
تهیونگ بدون هیچ کلمهای، شلاق را از کمرش درآورد.
جونگکوک با ترس و لرز عقب رفت تا آخر سر هم به دیوار برخورد کرد.
تهیونگ پوزخندی سرد زد و شلاق را دور دستش پیچید.
اولین ضربه را بر شانه جونگکوک زد
جونگکوک لبی باز نکرد.
و تهیونگ همین طور تند تند پشت سر هم ضربات دیگری را زد
۲....
۳....
۴....
۵....
۱۲....
۱۵...
۲۰...
جونگکوک دندانهایش را فشرد.
جونگکوک دیگر نمیدانست چند تا بود. فقط میدانست که تهیونگ هر ضربه را با نفس عمیقی همراه میکند. انگار خودش هم دارد میمیرد.
بالاخره تهیونگ ایستاد.
شلاق از دستش افتاد.
هیچکدام حرف نزدند.
تهیونگ برگشت و رفت. در را باز گذاشت.
مهمونی سالگرد تاجگذاری پادشاه، بزرگترین رویداد سال بود.
تالار اصلی قصر پر از شمع، طلا و لباسهای مخملی. نجیبزادهها از هر گوشه فرانسه آمده بودند. موسیقی زنده بود. شراب قرمز در جامهای بلورین میدرخشید.
جونگکوک مجبور بود آنجا باشد. پدرش (دوک جئون) خودش آورده بودش. حتی موهایش را مرتب کرده بودند.
اما جونگکوک از همه چیز مهمونی متنفر بود. از نگاههای سنگین اشراف. از لبخندهای مصنوعی. از شلوغی.
و بیشتر از همه... از تهیونگ که آن طرف تالار ایستاده بود و با سفرای خارجی حرف میزد، بدون اینکه حتی یک نگاه به او بکند.
«فقط یک جرعه،» جونگکوک با خودش گفت، «یک جرعه تا اعصابم آرام بگیره.»
جام شراب را از سینی پیشخدمت برداشت.
اما دستش لیز خورد.
شاید عرق کرده بود. شاید استرس داشت. شاید هم تقدیر بود.
جام از دستش افتاد.
شراب قرمز... تمام شد روی سینه تهیونگ.
کت سفید سلطنتی، حالا یک لکه قرمز بزرگ داشت. درست روی قلبش.
تالار ساکت شد.
تهیونگ پایین را نگاه کرد. به لکه. به جام شکسته. به دستهای لرزان جونگکوک.
صورتش قرمز شد.
نه از خجالت. از خشم ناب.
خشم سرد. خشم شاهزادهای که قانون برایش از خون گرمتر است.
«تو...»
جونگکوک عقب رفت. «عیالجناب، من... تصادفی بود...»
«تصادفی؟» تهیونگ صدایش را بلند نکرد. آرام بود. وحشتناکآرام. «سه بار. سه بار کت سفید مرا خراب کردی.»
«این فقط...»
«ساکت.»
تهیونگ مچ دست جونگکوک را گرفت. محکم. آنقدر محکم که جونگکوک نفسش بند آمد.
از تالار بیرون کشیدش. از پلهها بالا. از راهروی تاریک شمالی. همه نگاه میکردند. هیچکس چیزی نگفت.
جونگکوک سعی کرد دستش را آزاد کند. «داری بهم آسیب میزنی...»
تهیونگ جواب نداد.
رسیدند به انتهای راهرو. دری آهنی. بزرگ. سیاه.
تهیونگ کلید را از جیبش درآورد. قفل باز شد.
یک اتاق کوچک. بدون پنجره. فقط یک تشک کهنه روی زمین. بوی نم و زنگار.
جونگکوک را انداخت داخل.
«نه... لطفاً...»
«صبر کن.»
در بسته شد. قفل چرخید. صدای قدمهای تهیونگ رفت.
جونگکوک در تاریکی ماند. دستش را بوسید. جای انگشتان تهیونگ هنوز داغ بود.
چند ساعت بعد. مهمونی تمام شد.
تهیونگ آمد. با همان کت لکهدار. نفسش از شراب سنگین بود. یا از چیز دیگر.
در را باز کرد.
جونگکوک در گوشه اتاق جمع شده بود. میگریست و میلرزید.
تهیونگ بدون هیچ کلمهای، شلاق را از کمرش درآورد.
جونگکوک با ترس و لرز عقب رفت تا آخر سر هم به دیوار برخورد کرد.
تهیونگ پوزخندی سرد زد و شلاق را دور دستش پیچید.
اولین ضربه را بر شانه جونگکوک زد
جونگکوک لبی باز نکرد.
و تهیونگ همین طور تند تند پشت سر هم ضربات دیگری را زد
۲....
۳....
۴....
۵....
۱۲....
۱۵...
۲۰...
جونگکوک دندانهایش را فشرد.
جونگکوک دیگر نمیدانست چند تا بود. فقط میدانست که تهیونگ هر ضربه را با نفس عمیقی همراه میکند. انگار خودش هم دارد میمیرد.
بالاخره تهیونگ ایستاد.
شلاق از دستش افتاد.
هیچکدام حرف نزدند.
تهیونگ برگشت و رفت. در را باز گذاشت.
- ۲۰۹
- ۱۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط