════════════════════════════ ╗

════════════════════════════ ╗
Part ۹۹ | «حرفی که بالاخره گفته شد...» 🤍
╚ ════════════════════════════ ╝

چند روز گذشته بود...

اما مانلی دیگر مثل قبل نمی‌توانست احساسش را نادیده بگیرد.

هر بار که تهیونگ را می‌دید...

همان آرامش همیشگی‌اش را می‌دید.

همان کسی که بدون اینکه چیزی بخواهد، کنارش مانده بود.

---

آن روز...

بعد از پایان کار، مانلی جلوی اتاق تمرین ایستاد.

تهیونگ در حال جمع کردن وسایلش بود که متوجه حضور او شد.

لبخند زد.

«مانلی؟ اتفاقی افتاده؟»

مانلی چند ثانیه سکوت کرد.

قلبش تند می‌زد.

اما این بار...

نمی‌خواست فرار کند.

آرام گفت:

«تهیونگ... میشه چند دقیقه باهام بیای؟»

تهیونگ با کمی تعجب، اما با لبخند سر تکان داد.

«حتماً.»
---.

به حیاط کوچک شرکت رفتند.

همان جایی که همیشه آرام‌تر از بقیه‌ی قسمت‌های شرکت بود.

باد آرامی می‌وزید.

چند لحظه هر دو ساکت ماندند.

تهیونگ آرام پرسید:

«خوبی؟»

مانلی لبخند کوچکی زد.

«آره... فقط یه چیزی هست که باید بهت بگم.»

---

تهیونگ با دقت نگاهش کرد.

اما چیزی نگفت.

فقط منتظر ماند.

مانلی نفس عمیقی کشید.

«اون شبی که بهم گفتی دوستم داری...»

«خیلی فکر کردم.»

«فکر کردم شاید زمان لازم داشته باشم تا بفهمم چی توی قلبمه.»

چشم‌های تهیونگ آرام‌تر شد.

مانلی ادامه داد:

«اما بعد فهمیدم...»

«من از قبل جوابم رو می‌دونستم.»

تهیونگ کمی متعجب نگاهش کرد.

مانلی لبخند زد.

«وقتی ناراحت بودی، منم ناراحت می‌شدم.»

«وقتی خوشحال بودی، انگار روز منم بهتر می‌شد.»

«و وقتی فکر کردم شاید یه روز از کنارم بری... فهمیدم چقدر بودنت برام مهمه.»
---

چند ثانیه سکوت شد.

بعد مانلی آرام گفت:

«تهیونگ...»

«منم دوستت دارم.»
---

برای چند لحظه...

تهیونگ فقط نگاهش کرد.

انگار می‌خواست مطمئن شود خواب نمی‌بیند.

بعد لبخندی زد.

همان لبخند واقعی و پر از آرامشی که مانلی همیشه دوست داشت.

«واقعاً؟»

مانلی خندید.

«آره... واقعاً.»

---

تهیونگ آرام گفت:

«نمی‌دونی چقدر منتظر شنیدن این بودم.»

مانلی با خنده گفت:

«ولی قول داده بودی صبر کنی.»

تهیونگ لبخند زد.

«و ارزشش رو داشت.»

---

در همان لحظه...

صدای چند نفر از پشت در آمد.

هر دو با تعجب برگشتند.

جیمین، جونگکوک و جیهوپ که معلوم نبود از کی آنجا بودند، سریع خودشان را کنار کشیدند.


---

جیمین زیر لب گفت:

«بالاخره...»

جونگکوک خندید.

«فکر کنم کل شرکت منتظر این لحظه بود.»


---

مانلی و تهیونگ با شنیدن صدایشان خندیدند.

بعد از تمام آن فاصله‌ها...

تمام آن نگرانی‌ها...

بالاخره قلبشان همان جایی بود که باید می‌بود.


---

╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۹۹ ✨

«بعضی جواب‌ها دیر گفته می‌شوند، اما وقتی از ته دل باشند، ارزش تمام انتظارها را دارند.» 🤍
╚════════════════════════════╝
دیدگاه ها (۹)

پروفال تغیر کرد گم نکنید

╔════════════════════════════╗ پارت ۱۰۰ | «اولین روزهای ما.....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ پارت...

پارت ۹۷ | «صبر می‌کنم...»شب اعتراف...هنوز تمام نشده بود.نسیم...

پارت ۹۲ | «حرف‌هایی که باید زده می‌شد...»صبح روز بعد...هوا ب...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط