گیووین

به اندازه همه ستاره های تو چشات دوست دارم!
گیووین/ا.ت
P:3

از اتاق رفتن بیرون و به سمت حیاط پشتی رفتن..
اونجا کلی بازی کردن و وقتی که غروب شد برگشتن خونه..

چندسال بعد
(زمانی که ا.ت 17 سالشه و گیووین 20)

ا.ت: اوپاااااا
-کجایییی
گیووین: اینجام ا.ت
-چیزی شده؟
-چرا انقد داد میزنی
ا.ت: نگا کن
-ببین نمره کامل گرفتم
-دیدی به قولم عمل کردم؟!!

گیووین نگاهی به برگه تو دستای ا.ت کرد..
برگه رو از دستش گرفت و با دقت مشغول چک کردنش شد..
اون دختر درست میگفت همه نمره هاش کامل بود!
سرشو اورد بالا و به دختری که با ذوق نگاهش میکرد نگاه کرد..
دستشو برد سمت سرش و اروم موهاشو نوازش کرد..

گیووین: درسته
-تو به قولت عمل کردی
-افرین دختر کوچولو
-افرین
ا.ت: ممنونم اوپا
-اگه تو نبودی من هیچ وقت همچین نمره هایی نمیگرفتم
گیووین: درسته کمکت کردم ولی این نتیجه تلاش های خودت بود
ا.ت: اوپاا تو خیلی مهربونی
-خیلی دوست دارم
گیووین: اوو دختر کوچولوی بامزه
-منم دوست دارم
ا.ت: حیحیی😁

ا.ت و گیووین تو پارک نزدیک شرکت پدراشون نشسته بودن پس باباهاشون خیلی راحت میتونستن اونارو از پنجره ببین..

بابای ا.ت: یعنی باید الان بهشون بگیم؟
بابای گیووین: اونا به اندازه کافی بزرگ شدن..
-اما ا.ت هنوز 17 سالشه فک نمیکنی زوده؟؟
بابای ا.ت: درسته زود هست اما از الان بهشون بگیم بهتره
-تا روزی که زمانش برسه خودشونو اماده میکنن
بابای گیووین: خیلی خب
-امشب بهشون میگیم

شب ساعت 9
خانواده گیووین به عنوان مهمونی رفته بودن خونه همسایشون یعنی ا.ت و خانوادش..
موقع شام همه دور میز نشسته بودن که بابای گیووین شروع کرد..

کیم(همون بابای گیوونه فقط از به بعد میگم کیم): خب لطفا یلحظه توجه کنید ما باید یه چیزی رو بهتون بگیم
-اول از همه ا.ت بهت تبریک میگم بابت قبولی تو این سال خیلی خوشحالمون کردی
ا.ت: ممنون(لبخند)
لی(بابای ا.ت): شما از بچگی باهم بزرگ شدین و خیلی خوب همو میشناسین و خب ماهم از همون زمانی که شما بچه بودید میخاستیم که زمانی که بزرگ شدین باهم ازدواج کنید
کیم: درسته و شما الان بزرگ شدید و ما میخایم که شما باهم ازدواج کنید
گیووین: بابا!
-اخه الان؟
-اون هنوز بچست!
مامان گیووین: ا.ت 17 سالشه بچه نیست
مامان ا.ت: درسته
-ا.ت شاید سنش کم باشه اما خیلی دختر عاقلیه
-به سنش نگاه نکنید بیشتر از سنش میفهمه
کیم: گیووین ببین همه موافقن
-ما میدونیم شما هم همو دوست دارید پس نیازی نیست که مخالفت کنید
ا.ت: چیی نخیرم کی گفته که ما همو دوست داریم(لپاش قرمز میشه)
لی: دوسش نداری؟
-پس چرا امروز کارنامت رو اول به اون نشون دادی؟
ا.ت: چون یه قولی بهش داده بودم و باید بهش عمل میکردم
لی: وقتی انقد رو عمل کردن به قول هایی که بهش میدی حساسی و برات مهمه پس یعنی دوسش داری!
کیم: درسته
-بهرحال شما باید از الان خودتون رو اماده کنید
-ماه دیگه ا.ت 18 سالش میشه
-بعد از اون ما مراسم ازدواجتون رو برگزار میکنیم

اون شب زمانی که خانواده گیووین برگشتن خونشون ا.ت هم رفت تو اتاقش..
کاری نداشت که انجام بده پس رفت حموم تا بعدش بیاد بخوابه..
از حموم که اومد بیرون رو تختش دراز کشید و گوشیش رو برداشت..
به محض باز کردن نتش کلی پیام از طرف گیووین براش اومد..
.
( به اینجا که رسیدید اول فیک چت رو بخونید)
.
بعد از کلی حرف زدن با گیووین گوشی رو خاموش کرد و خوابید..


چندماه بعد(روز عروسی)
امروز قطعا یه روز خاص بود..
روز عروسی کسایی که از همون بچگی معلوم بود که باهم ازدواج میکنن!
شاید بپرسید تو این مدت چه اتفاقاتی افتاد!
در جواب این سوال باید بگم که..
گیووین تو روز تولد ا.ت ازش خواستگاری کرد و بعد به عنوان کادوی تولد بهش دستبند دلتنگی داد تا هرموقع ا.ت نیازش داشت اون متوجه بشه..
بعد از اون هم که مراسم نامزدیشون رو برگزار کردن که به خوبی و خوشی گذشت و هیچ اتفاقی نیفتاد..
امروز هم که روز عروسیشون بود و هرجفتشون کلی استرس داشتن..
البته که هرجفتشون سعی میکردن تا همو آروم کنن که موفق هم بودن..
یکم که گذشت و مراسم به طور رسمی شروع شد اول گیووین رفت سرجاش ایستاد و بعدش ا.ت رفت سمت پدرش و دستش رو دور دست باباش حلقه کرد..
تا زمانی که به انتهای اون مسیر برسن ا.ت فقط به کفشاش و دسته گلش که گیووین براش انتخاب کرده بود نگاه میکرد چون خجالت می‌کشید به بقیه نگاه کنه!
زمانی که اون مسیر تموم شد پدرش دستش رو تو دست گیووین گذاشت و بعد از تبریک ساده و کوتاهی برگشت سرجای خودش..
ا.ت‌ کنار گیووین ایستاد و بعد از اینکه کشیش اونا رو زن و شوهر اعلام کرد و بهشون اجازه داد همو ببوسن و حلقه هاشون رو بندازن، گیووین آروم سمتش قدم برداشت..
دیدگاه ها (۱۰)

پرش زمانی 1 روز قبل عروسیویو ا. ت امروز باید با کوک برم خرید...

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

پارت هشتمباهم سوار موتور شدین و یه گوشه شینیچیرو زد کنار و پ...

ریاکشن

تکپارتیموضوع:(وقتی بچه رو میزارید خونه دوستت و خودتون میرید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط