⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p61
وسط کتابخونه، ساعتی قدیمی آروم تیک‌تاک می‌کرد؛ تنها صدایی که سکوت اونجا رو می‌شکست.
نینا بی‌اختیار چند قدم جلو رفت.
نوک انگشت‌هاش روی یکی از کتاب‌ها نشست.
«همه‌ی این‌ها... درباره‌ی خون‌آشام‌هاست؟»
«بیشترش.»
«چند ساله اینجاست؟»
«بعضی از این کتاب‌ها، قبل از ساخته شدن اولین دانشگاه‌های دنیای انسان‌ها نوشته شدن.»
نینا با ناباوری خندید.
«یعنی از امتحان‌های دانشگاه هم قدیمی‌ترن؟»
برای یک لحظه...
جیمین بهش نگاه کرد.
بعد خیلی کوتاه گفت:
«احتمالاً از استادهای دانشگاهت هم پیرترن.»
نینا بی‌اختیار خندید.
خنده‌ای کوتاه که خودش هم انتظارش رو نداشت.
بعد اخمش برگشت.
«حالا نگو برای خندوندنم اینو گفتی.»
«نگفتم.»
«می‌دونستم.»
چند قدم دیگه جلو رفت.
نگاهش بین کتاب‌ها می‌چرخید.
روی یکی از قفسه‌ها، کتابی با جلد چرمی مشکی توجهش رو جلب کرد.
عنوانش با حروف طلایی نوشته شده بود:
«نشان ماه»
قلبش تند زد.
دستش رو دراز کرد تا کتاب رو برداره...
اما قبل از اینکه انگشت‌هاش به جلد کتاب برسن، دست دیگه آروم مچش را گرفت.
جیمین نگاهش از کتاب جدا نمی‌شد.
«هنوز نه.»
نینا دستش را نکشید.
فقط با دلخوری گفت:
«بازم "هنوز نه"؟»
جیمین نفسش رو آهسته بیرون داد.
«اگر همین حالا این کتاب رو بخونی، نصفش رو نمی‌فهمی و نصف دیگه‌ش فقط بیشتر می‌ترسونتت.»
نینا نگاهش رو از کتاب گرفت و مستقیم به چشم‌های جیمین دوخت.
«پس خودت برام تعریفش کن.»
بارون شدت گرفته بود.
قطره‌ها به شیشه‌های بلند کتابخونه می‌خوردن و صدای آرومشون، فضای ساکت اتاق رو پر کرده بود.
جیمین چند لحظه به اون خیره شد.
بعد به سمت یکی از میزهای بزرگ چوبی رفت.
صندلی رو عقب کشید.
«بشین...»
نینا با تعجب نگاهش کرد.
«می‌خوای... واقعاً برام توضیح بدی؟»
جیمین دستش رو روی کتاب قطوری گذاشت که گوشه‌ی میز بود.
_«از اول نه...»
نگاهش رو از روی جلد کتاب برداشت.
«ولی از جایی شروع می‌کنیم که باید می‌کردیم... نه از جایی که من اشتباه کردم.»
نینا چند ثانیه همون‌جا ایستاد.
بعد آروم نشست.


این دفعه قرار بود جواب‌ها رو از زبون خودش بشنوه...
نه از حدس‌هاش.


صدای بارون آروم‌آروم روی شیشه‌های بلند کتابخونه می‌نشست.
آتیش شومینه گوشه‌ی سالن، نور نارنجی‌رنگی روی قفسه‌های قدیمی انداخته بود. بوی چوب سوخته با عطر کاغذهای کهنه قاطی شده بود؛ فضایی که بیشتر شبیه موزه بود تا یک کتابخونه.

نینا روی صندلی نشست، اما نگاهش هنوز بین قفسه‌ها می‌چرخید.
هزاران کتاب...
هزاران سال تاریخ...
و اون حتی نمی‌دونست از کدوم سؤال شروع کنه.
جیمین کتاب قطوری رو باز کرد. چند صفحه رو ورق زد و اون رو روبه‌روی نینا گذاشت.
روی صفحه، نقاشی دستی هلالی باریک دیده می‌شد که روی مچ دست دختری کشیده شده بود.
دقیقاً همون‌جا...
پایین کف دست.
نینا بی‌اختیار نگاهش بین تصویر و مچ خودش رفت‌وبرگشت.
«یعنی... آدم‌های دیگه‌ای هم این نشونه رو داشتن؟»
«بله.»
«الان کجان؟»

جیمین صفحه رو بست.
«هیچ‌کدوم زنده نیستن.»

هوای اتاق برای لحظه‌ای سنگین شد.
نینا دستش رو آروم پایین آورد.
«همه‌شون... مردن؟»
«بعضی‌ها کشته شدن. بعضی‌ها خودشون رو فدا کردن.»
«برای چی؟»

جیمین به شعله‌های شومینه خیره شد.
«چون این نشونه فقط یه علامت نیست.»
نینا منتظر ادامه‌ی حرفش موند.
«یه جور... کلیده.»

ابروهاش بالا رفت.
«کلیدِ چی؟»
دیدگاه ها (۱)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p62جیمین لب‌هاش رو روی هم فشار داد. نه بر...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p60صداش پایین‌تر اومده بود، اما هر کلمه ا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p59صدای نینا محکم‌تر از قبل بود.«تو یه جم...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p10...بعد از کلاس، هر دو از دانشگاه بیرون...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p29تا چشم کار می‌کرد، جنگل‌های تیره دیده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط