part

part ²

از ون مشکی پیاده شد و به سمت خونه رفت ...
با دست و پاهایی که از استرس میلرزید زنگ در و زد و در به سرعت باز شد .

از حیاط گذشت و به سمت در رفت و بازش کرد که با صورت پر از لبخند جونگکوک مواجه شد و پرید بغلش.

جونگکوکم دخترکشو محکم بغل گرفته بود و سرش و می بوسید و نوازش میکرد.
درسته که اون خیلی سختگیر و جدی بود، اما اینا چیزی از عشقشون به همدیگه کم نمیکرد.
ات تنها یادگاری از مادرش بود ... که توی سن کم از دستش داد .
از بغلش پایین اومد ولی هنوزم مثل یه بچه ی گربه ی لوس سرشو توی سینه ی جونگکوک فرو کرده بود

"سلام پرنسس بابا"

"سلام بابایی"

"نمیخوای از بغلم در بیای؟"

دخترک با لوسیه تمام جواب داد:

"نع اصلا دلم نمیخواد ولت کنم"

جونگکوک که از این رفتارش خندش گرفته بود با همون لحن لب زد:

"ولی باید بری دست و صورتتو بشوری و لباساتو عوض کنی چون غذا حاضره"

"اوهوم باشه"

و رفت.

..

کمی بعد از اتاقش در اومد و رفت پایین که نگاهش به جونگکوک افتاد که عصبی به موبایلش نگاه می کرد.

دعا دعا می کرد که این عصبانیت به دلیل امتحان امروز نباشه چون دبیر فیزیک با پدرش رابطه ی تقریبا صمیمی ای داشت و هر امتحان یا ارزشیابی ای که گرفته می شد سریعا نمره ی دختر رو برای جونگکوک می فرستاد تا مطمئن از نمره ی ات باشه.

آروم به سمت میز غذا خوری رفت و دست جونگکوک و گرفت:




#درخواستی #چند_پارتی #تک_پارتی
دیدگاه ها (۱)

part ³"بابا..""منو بابا صدا نزن"کمی بلند اینو گفت که باعث بغ...

part ⁴ (last part)جونگکوک ادامه داد: " ولی چرا این قضیه رو ا...

part ¹با استرس به برگه ی امتحانی نگاه میکرد.واقعا سخت بود!دخ...

ماهزاد من🛐 اگه #درخواستی از #تک_پارتی یا #چند_پارتی های مختل...

#رز_زخمی_من. part. 86*ات صورتش رو از روی بالشت بر میداره و ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط