「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 85
✦.................................

_ قول داده بودم... بریم جیهو رو ببینیم.

چشم‌های نیکی برق زد

+ یعنی... الان؟

جونگکوک کلید ماشین را از روی میز برداشت و گفت:

_ هرچی زودتر بریم، زودتر هم برمیگردیم.

لبخند روی صورت نیکی ناخودآگاه بزرگ‌تر شد بدون اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد، یک قدم جلو آمد و خیلی کوتاه بازوی جونگکوک را گرفت.

+ ممنون...

جونگکوک نگاه کوتاهی به دست ظریف نیکی که دور بازویش حلقه شده بود انداخت، گوشه‌ لبش خیلی محو بالا رفت؛ آن‌قدر کم‌رنگ که اگر کسی حواسش نبود، متوجهش نمی‌شد. آرام گفت:

_ برو آماده شو.

نیکی با خنده‌ی کوچکی سر تکان داد

+ من که آماده‌م.

جونگکوک از سر تا پایش را نگاه کرد؛ شلوارک سفید، تاپ صورتی با طرح پروانه و موهای مشکی که روی شانه‌هایش ریخته بود. چند ثانیه چیزی نگفت، بعد خیلی خونسرد جواب داد:

_ خوبه.

همین یک کلمه باعث شد لبخند نیکی عمیق‌تر شود.

+ چه تعریف مفصلی...

جونگکوک بی‌تفاوت از کنارش رد شد اما این بار موقع عبور، خیلی کوتاه پشت کمرش را لمس کرد.

_ راه بیفت.
...

ـ [ همان زمان | مقابل خانه‌ی جونگکوک ]

صدای سه شاسی‌بلند مشکی، سکوت خیابان خلوت را شکست، یکی‌یکی مقابل دروازه‌ی ویلای جونگکوک توقف کردند.
درِ خودروی وسط باز شد

نیکان آرام پایین آمد؛ کت مشکی بلندش روی شانه‌هایش افتاده بود و نگاه سردش مستقیم روی ساختمان روبه‌رو ثابت ماند.
هشت سال... هشت سال بود که حتی یک بار هم نتوانسته بود خواهرش را ببیند.

حالا فقط چند متر با او فاصله داشت بی‌آنکه چیزی بگوید، مستقیم به سمت دروازه رفت، دو محافظ فوراً جلو آمدند

محافظ: ببخشید آقا... کمکی از دستمون برمیاد؟

نیکان حتی نگاهش هم نکرد

نیکان: در رو باز کن.

محافظ لحظه‌ای مکث کرد

محافظ: اسم؟

نیکان بالاخره نگاهش را به او دوخت

نیکان: لازم نیست بدونی.

محافظ نفس کوتاهی کشید

محافظ: متأسفم... بدون هماهنگی اجازه‌ی ورود ندارید.

نیکان یک قدم جلوتر آمد

نیکان: گفتم در رو باز کن!

همان لحظه محافظ دوم هم نزدیک شد

محافظ دوم: قربان، صاحب‌خونه تشریف ندارن.

برای اولین بار اخم نیکان عمیق‌تر شد

نیکان: یعنی چی نیستن؟

محافظ: حدود ده دقیقه پیش از خونه خارج شدن.

چشم‌های نیکان برای لحظه‌ای باریک شد

نیکان: کجا رفتن؟

محافظ سکوت کرد، نیکان دوباره پرسید:

نیکان: سؤال پرسیدم...

محافظ با همان لحن محترمانه جواب داد:

محافظ: اجازه نداریم مقصد رفت‌وآمد آقای جئون رو اعلام کنیم.

چند ثانیه هیچ‌کس حرفی نزد. بعد ناگهان نیکان یقه‌ی محافظ را با یک دست گرفت و او را محکم به دروازه کوبید؛ صدای برخورد بدنش با فلز در خیابان پیچید... محافظ شوکه شده بود.

نیکان با صدایی آرام اما وحشتناک گفت:

نیکان: من سه شب نخوابیدم...

انگشت‌هایش روی یقه‌ی مرد محکم‌تر شد

نیکان: از این سر شهر تا اون سر شهر دنبالش گشتم... حالا بهم میگی اجازه نداریم؟

محافظ با سختی نفس کشید اما چیزی نگفت، چند محافظ دیگر فوراً جلو آمدند. بادیگارد نیکان هم در یک لحظه بین آن‌ها قرار گرفتند. فضا در کمتر از چند ثانیه کاملاً متشنج شد، یکی از بادیگاردهای نیکان آرام گفت:

بادیگارد: رئیس...

اما نیکان هنوز یقه‌ی مرد را رها نکرده بود، رگ کنار شقیقه‌اش بیرون زده بود؛ هشت سال فقط همین عدد مدام داخل ذهنش تکرار می‌شد؛ هشت سال دوری... هشت سال بی‌خبری.. و حالا درست وقتی آدرس را پیدا کرده بود... دیر رسیده بود.

محافظ با صدایی گرفته گفت:

محافظ: قسم میخورم... اینجا نیستن...

نیکان چند ثانیه دیگر فقط به چشم‌هایش خیره ماند، بعد با حرکتی ناگهانی او را رها کرد... محافظ چند قدم عقب رفت و نفس‌ نفس زد.

سکوت سنگینی روی خیابان افتاد

نیکان نگاهش را به ساختمان انداخت؛ پنجره‌های بزرگ... بالکن طبقه‌ی دوم، و خانه‌ای که فقط چند دقیقه قبل، خواهرش داخلش بود.

فکش را آن‌قدر محکم روی هم فشار داد که صدای ساییده شدن دندان‌هایش شنیده شد، چند ثانیه همان‌جا ایستاد، بی‌حرکت.
بعد خیلی آرام گفت:

نیکان: میمونیم.

یکی از بادیگاردها پرسید:

بادیگارد: قربان؟

نیکان نگاهش را از ساختمان نگرفت.

نیکان: تا هر وقت برگشتن...

هیچ‌کس دیگر چیزی نگفت. فقط چند متر آن‌طرف‌تر، محافظ‌های خانه همچنان با احتیاط مراقبش بودند...
دیدگاه ها (۱)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 86✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 87✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 84✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 83✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 78✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 81✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط