تقاص عشق / فصل ۲ / part ۱۱۸

تقاص عشق / فصل ۲ / part ۱۱۸


ات از اتاق اش آمد بیرون دید که مادر و پدرش همراه با داداشش تویه سالن نشستن بودن حرف زدن به خیاط عمارت رفت به سمته صندلی های که تویه حیاط گذاشته بود رفت و روش نشست چشم هایش را بست آفتاب خیلی زیبایی در آسمان بود هوای خیلی زیبایی بود زمستان دیگه تموم شده بود بهار زیبایی بود بهاری که برای همه خوشحالی بود اما برای ات تیکه ای از درد و غم بود چشم های که همیشه پر از اشک هستن برگ های آرزو هایش یکی یکی زرد میشدن
همچین نسیم زیبایی دلش را شکسته بود چهره عاشقانه اش در زمستان یا چهره غم زده اش در بهار یعنی در تابستان چطور خواهد بود نه طوفانه نه شب تاریک نه غربت چرا ات در میان روشنی های اون عمارت تنها مانده بود
چشم هایش را باز کرد و به گل های که کمی ازش دور بود نگاهی انداخت از رویه صندلی بلند شد وسمته گل ها رفت
خم شد و گل ها را بود کرد
ات : زیبا ترین چیزه تو دنیای تو هستی
یونگی که همراه مادر و پدرش تویه سالن نشسته بود
پ/ت: یه تصمیمی گرفتم
یونگی : چه تصمیمی
پ/ت: بعد از ازدواج شما ها از اینجا میریم
یونگی شوکه به پدرش نگاه میکرد
یونگی : امکان نداره که ما بریم ات اینجا بمونه ما بریم بعدشم شرکت چی اصلا با عقل جور در نمیاد
م/ت: عزیزم چرا این تصمیم رو گرفتی
پ/ت : اگه اینجا بمونیم هر روز دعوا میشه با خانواده پارک مگه اینو نمیدونی
یونگی : نه نمیشه نمیتونم ات رو تنها بزارم
آقای مین عصبانی شد و صدا رو برد بالا
پ/ت: چرت نمی‌فهمی اینجا اگه ما رو هر روز ببینه درحالی که کنارش نیستیم به اینم فکر کن
یونگی : پدر
پ/ت: کافیه همینکه که گفتم مراسم ازدواج رو یه هفته جلو تر انداختم با آقای پارک هم حرف زدم اونم قبول کرد تو این یه هفته به ات چیزی نگید یونگی
یونگی که از عصبانیت به طرفه دیگه ای نگاه میکرد آقای مین با صدای بلند تر صداش زد
پ/ت: یونگی
یونگی : بله پدر
پ/ت : تو این یه هفته باید کاره شرکت رو بکنی شرکت رو منتقل میکنی به شیکاگو فهمیدی
یونگی هیچ جوابی نداد
پ/ت: فهمیدی..
یونگی : فهمیدم
یونگی از رویه مبل بلند شد و سمته حیاط عمارت رفت
ات رو دید که رویه صندلی زیره سایه درخت نشسته سمتش رفت و کنارش نشست هیچ حرفی نزد سکوت کرده بود ات که متوجه سکوت داداشش شده بود نزدیک اش شد و سرش رو گذاشت رویه شونه داداشش
ات : تو الان باید خوشحال باشی قراره به عشق زندگیت برسی
یونگی باز هم سکوت کرد و چیزی نگفت .‌‌‌‌‌...
دیدگاه ها (۱)

اسلاید ها پست بعدی

اسلاید لباس عروسی ات

اسلاید ۱ حلقه جیمین و ات

تقاص عشق/ فصل ۲ / part ۱۱۷حلقه ها رو انداختن انگشت هاشون حلق...

پارت آخرویو اتکه از دماغم خون اومد سریع به سمته آشپزخونه رفت...

درخواستی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط