در اعماقِ قلمرویی که نور از آن گریزان بود، شیطانی خفته در
در اعماقِ قلمرویی که نور از آن گریزان بود، شیطانی خفته در تاریکی، عاشقِ فرشتهی کوچکش شده بود. عشقی که نه از جنسِ تاریکیِ وجودش، بلکه از نورِ محضِ آن موجودِ آسمانی سرچشمه میگرفت. هر نفسش، هر نگاهش، وقفِ پرستشِ آن فرشته بود؛ آنقدر شیفته و دلباخته که ترس از دست دادن، چون خنجری سرد، قلبِ سنگیاش را میخراشید. او در پناهِ دیوارهایِ جهنمیِ خود، فرشتهاش را چون گوهری نایاب پنهان کرده بود و هر روز او را چون بت، چون خدایی میپرستید.
اما غافل بود از رازی که در پسِ آن چشمانِ معصوم و بالهایِ سپید نهفته بود. آن فرشتهی کوچک، آن نورِ امید در تاریکیِ شیطانی، نه از سرِ عشق، که از ماموریتی ازلی پای در این قلمرو نهاده بود. آمده بود تا پایانِ کارِ آن شیطانی باشد که او را چون معبودی میپرستید؛ آمده بود تا همان خدایی را که روزی نیایش میکرد، نابود سازد. و عشقِ شیطانی، ناخواسته، خود، راهِ هلاکتش را هموار میساخت.
اما غافل بود از رازی که در پسِ آن چشمانِ معصوم و بالهایِ سپید نهفته بود. آن فرشتهی کوچک، آن نورِ امید در تاریکیِ شیطانی، نه از سرِ عشق، که از ماموریتی ازلی پای در این قلمرو نهاده بود. آمده بود تا پایانِ کارِ آن شیطانی باشد که او را چون معبودی میپرستید؛ آمده بود تا همان خدایی را که روزی نیایش میکرد، نابود سازد. و عشقِ شیطانی، ناخواسته، خود، راهِ هلاکتش را هموار میساخت.
- ۳۱۲
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط