رز سیاه
# رز _ سیاه
PART _ 31
تهیانگ: پله هارو تی کردمو وار اتاقش شدم...
تارا: دادا باز چی میخوای اومدی ای خدا
تهیانگ: بشین تا بگم
تارا: راحتم بگو
تهیانگ: میگم بشین
تارا: خو مردک حرفتو بزن برو دیگه چه فرقی داره بشینم یا وایستم
تهیانگ: پوفی کشیدم رفتم سمتش بازوشو گرفتم. نشوندمش رو مبل.. رو به روش نشستم
تارا: حیوان چه مرگته
تهیانگ: وقتی با زبون خوش نمیفهمی مجبورم با زور وارد عمل بشم
تارا: حرصی نفس عمیقی کشیدم... خیلی خب جناب زورگو حرفتو بزن
تهیانگ: خب پس فردا شب خونه لوکاس یکی از زیر مجموعه های حلقه یه مهمونیه و مام قراره بریم
تارا: سوالی نگاش کردم... منظورت از ما چیه
تهیانگ: یعنی توعم با من میای
تارا: چرا اونوقت
تهیانگ: چون من میگم
تارا: اگه نیام چی
تهیانگ: مجبوری بیایی
تارا: یعنی هیج راهی نیست
تهیانگ: خدایا بیست سوالیه چه بخوای چه نخوای باید بیای
تارا: ایششش.. خب نقش من چیه تو مهمونی
تهیانگ: دستی به موهام کشیدم و چن لحظه فکر کردم... به عنوان پارتنر من
تارا: اها... وات چییی
تهیانگ: بعنوان دوست دختر من میای
تارا: زارتتتتت... گمشو مردک
تهیانگ: ببین چه بخوای چه نخوای من میبرمت مجبوری باهام بیای در ضمن بخوای سوتی بدی من میدونم با تو
تارا: بالشتو پرت کردم سمتش... گمشو انقدر برا من خط و نشون نکش
تهیانگ: بهتره بیای... چون میخوام بعدش راجب یه موضوع مهمی باهات حرف بزنم
تارا: چه موضوعی
تهیانگ: مربوط به گذشتس
تارا: گذشته من یا تو
تهیانگ: جفتمون
تارا: کنجکاو شدم... خب همین الان بگو
تهیانگ: نوچ
تارا: خب چرااااااااا
تهیانگ: باز شروع کرد.. زمزمه وار... ببین اگه بعنوان پارتنر من بیای به اون مهمونی همین که از مهمونی برگشتیم همه چیو بهت میگم اوکیه اگه قبول کنی میگم اگه قبول نکنی منم هیچی نمیگم
تارا: دلم میخواست سرشو با دوتا دستام بگیرم و انقدر بکوبمش به دیوار که حالش جا بیاد... گِرو کشی میکنی
تهیانگ: دقیقا
تارا: ای خدااا... یکم با خودم فکر کردم.... ممکنه بخواد راجب موضوع مهمی حرف بزنه.. بهتره قبول کنم.. راجب گذشتم مگه چیا میخواد بگه... نگاش کردم و نفس عمیق کشیدم... باشه قبوله بعنوان پارتنرت میام ولی باید قول بدی همه چیو بگی
تهیانگ: لبخند پیروزمندانه ای زدم و به مبل تکیه دادم... قول میدم
تارا: حله پس...
تهیانگ: واسه پس فردا شب برات لباس میفرستم بپوشی
تارا: خودم یه لباس انتخاب میکنم
تهیانگ: میفرستم برات
تارا: همین صب کلی لباس خریدیم یکیو میپوشم دیگه.. خواست چیزی بگه که سریع گفتم... بابا سر جدت انقدر چَنه نزن دیگه یه چیز درست حسابی میپوشم ول بده ایش
تهیانگ: توی دلم خندیدم... باشه انقدر حرص نخور
تارا: بی زحمت برو بیرون
تهیانگ: اوکی...واسه شام جسی صدات میزنه
تارا: اوکیه
تهیانگ: از اتاقش رفتم بیرون... مسیر اتاقمو در پیش گرفتم و واردش شدم در و پشت سرم بستم
چه زوج خوبی بشین شما دوتا😂♥
PART _ 31
تهیانگ: پله هارو تی کردمو وار اتاقش شدم...
تارا: دادا باز چی میخوای اومدی ای خدا
تهیانگ: بشین تا بگم
تارا: راحتم بگو
تهیانگ: میگم بشین
تارا: خو مردک حرفتو بزن برو دیگه چه فرقی داره بشینم یا وایستم
تهیانگ: پوفی کشیدم رفتم سمتش بازوشو گرفتم. نشوندمش رو مبل.. رو به روش نشستم
تارا: حیوان چه مرگته
تهیانگ: وقتی با زبون خوش نمیفهمی مجبورم با زور وارد عمل بشم
تارا: حرصی نفس عمیقی کشیدم... خیلی خب جناب زورگو حرفتو بزن
تهیانگ: خب پس فردا شب خونه لوکاس یکی از زیر مجموعه های حلقه یه مهمونیه و مام قراره بریم
تارا: سوالی نگاش کردم... منظورت از ما چیه
تهیانگ: یعنی توعم با من میای
تارا: چرا اونوقت
تهیانگ: چون من میگم
تارا: اگه نیام چی
تهیانگ: مجبوری بیایی
تارا: یعنی هیج راهی نیست
تهیانگ: خدایا بیست سوالیه چه بخوای چه نخوای باید بیای
تارا: ایششش.. خب نقش من چیه تو مهمونی
تهیانگ: دستی به موهام کشیدم و چن لحظه فکر کردم... به عنوان پارتنر من
تارا: اها... وات چییی
تهیانگ: بعنوان دوست دختر من میای
تارا: زارتتتتت... گمشو مردک
تهیانگ: ببین چه بخوای چه نخوای من میبرمت مجبوری باهام بیای در ضمن بخوای سوتی بدی من میدونم با تو
تارا: بالشتو پرت کردم سمتش... گمشو انقدر برا من خط و نشون نکش
تهیانگ: بهتره بیای... چون میخوام بعدش راجب یه موضوع مهمی باهات حرف بزنم
تارا: چه موضوعی
تهیانگ: مربوط به گذشتس
تارا: گذشته من یا تو
تهیانگ: جفتمون
تارا: کنجکاو شدم... خب همین الان بگو
تهیانگ: نوچ
تارا: خب چرااااااااا
تهیانگ: باز شروع کرد.. زمزمه وار... ببین اگه بعنوان پارتنر من بیای به اون مهمونی همین که از مهمونی برگشتیم همه چیو بهت میگم اوکیه اگه قبول کنی میگم اگه قبول نکنی منم هیچی نمیگم
تارا: دلم میخواست سرشو با دوتا دستام بگیرم و انقدر بکوبمش به دیوار که حالش جا بیاد... گِرو کشی میکنی
تهیانگ: دقیقا
تارا: ای خدااا... یکم با خودم فکر کردم.... ممکنه بخواد راجب موضوع مهمی حرف بزنه.. بهتره قبول کنم.. راجب گذشتم مگه چیا میخواد بگه... نگاش کردم و نفس عمیق کشیدم... باشه قبوله بعنوان پارتنرت میام ولی باید قول بدی همه چیو بگی
تهیانگ: لبخند پیروزمندانه ای زدم و به مبل تکیه دادم... قول میدم
تارا: حله پس...
تهیانگ: واسه پس فردا شب برات لباس میفرستم بپوشی
تارا: خودم یه لباس انتخاب میکنم
تهیانگ: میفرستم برات
تارا: همین صب کلی لباس خریدیم یکیو میپوشم دیگه.. خواست چیزی بگه که سریع گفتم... بابا سر جدت انقدر چَنه نزن دیگه یه چیز درست حسابی میپوشم ول بده ایش
تهیانگ: توی دلم خندیدم... باشه انقدر حرص نخور
تارا: بی زحمت برو بیرون
تهیانگ: اوکی...واسه شام جسی صدات میزنه
تارا: اوکیه
تهیانگ: از اتاقش رفتم بیرون... مسیر اتاقمو در پیش گرفتم و واردش شدم در و پشت سرم بستم
چه زوج خوبی بشین شما دوتا😂♥
- ۳.۵k
- ۱۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط