آقای من!

آقای من!
این جمعه‏ ها، با گریه‏ هایم آشنایند، امّا با آمدنت غریبه.

این جمعه‏ ها، گریه‏ هایم را شنیده‏ اند و اشک‏هایم را دیده ‏اند؛
اشک‏هایی که بی‏تو، تمامی ندارند.

هر روزم بی‏ تو بارانی‏ست و چشم‏هایم جز اشک، واژه‏ای را درک نمی‏کنند،
امّا...مولای من!
می‏ترسم!

می‏ترسم از این‏که این اشک‏ها، عادت چشم‏هایم شوند و این گریه ‏ها، که برای تواند.
آقای من! این اشک‏ها، آبروی منند و اعتبار من.

با گریه نامه ‏ها که نوشتم، نیامدی
ترسم از این‏که گریه شود عادتم، بیا!
دیدگاه ها (۱)

این جمعه هم گذشت تو اما نیامدیاین جمعه هم گذشت تو اما نیامدی...

طوفان زندگی غم بزرگی رو گذاشتم ولی کم نیوردم

ایها_العزیز روزهای‌چشم‌براهی السلام علیک یا صاحب الزمانيک عم...

dark life = 33

داستان عاشقانه جدید

پارت ۲۲جونگکوک همه چیز را تعریف کرد.سال‌ها قبل، پدر من رهبر ...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

.....پارت ششم....

کیستی که من جز او نمی بینم و نمیابمدریای کدام پشت پنجره ای؟ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط