بسم الله الرحمن الرحیم
*بسم الله الرحمن الرحیم*
نام کتاب: آنسوی در Beyond the door
نویسنده: Philip k. Dick
مترجم: آیلین.الف (آیلین انتظار)
خلاصه: تا به حال درمورد زندگی پرنده ای که در ساعت دیواری زندگی می کند و مجبور است هر ساعت جلو بیاید و برود فکر کرده اید؟
فکر کرده اید که می تواند به راحتی یک موجود زنده عاشق و یا متنفر از کسی شود؟
فیلیپ دیک،_نویسنده این رمان_ از این ایده در رمان کوتاه و تخیلی اش_آنسوی در_ استفاد کرده.
رمان نودهشتیا:انجمن نودهشتیا
به شما اطمینان می دهم که پس از خواندن این داستان، نسبت به پرنده های ساعتی احترام و توجه زیادی قائل شوید.
ولی دوری توماس، به ساعت کوکی اش توجه کرد. وقتی که در کوچک ساعت باز شد و پرنده ی کوچکی بیرون آمد تا چیک چیک کند، دوری بلند شد و به سمتش رفت. لب هایش را نزدیک در چوبی کرد و گفت:
-صدامو می شنوی؟
زمزمه کرد:
-فکر کنم فوق العاده ترین ساعتی هستی که تو عمرم دیدم.
مکثی کرد و دستپاچه گفت:
-امیدوارم اینجا رو دوست داشته باشی.
راستی، در ادامه چه خواهد شد؟
آنسوی در
لری توماس، برای زنش، ساعت دیواری خرید.
سر میز شام، جعبه ی کادو شده ساعت را آورد و کنار بشقاب همسرش گذاشت. به جعبه کادو، خیره شد و از شادی، دستش را جلوی دهانش گذاشت
گفت:
-اوه خدای من! این چیه؟
سرش را بالا برد و به او نگاه کرد. چشمانش از خوشحالی برق می زد.
گفت:
-خب، بازش کن.
دوری، با ناخن های بلند و تیزش، روبان را باز کرد و کاغذ کادو را پاره کرد. سینه اش از هیجان بالا و پایین می آمد. لری، دست از خوردن کشید و به او خیره شد. سیگاری روشن کرد و به دیوار، تکیه داد. زیر چشمی حواسش به دوری بود.
از هیجان بالا گریه کرد و گفت:
-یه ساعت دیواری!
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%86-%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
نام کتاب: آنسوی در Beyond the door
نویسنده: Philip k. Dick
مترجم: آیلین.الف (آیلین انتظار)
خلاصه: تا به حال درمورد زندگی پرنده ای که در ساعت دیواری زندگی می کند و مجبور است هر ساعت جلو بیاید و برود فکر کرده اید؟
فکر کرده اید که می تواند به راحتی یک موجود زنده عاشق و یا متنفر از کسی شود؟
فیلیپ دیک،_نویسنده این رمان_ از این ایده در رمان کوتاه و تخیلی اش_آنسوی در_ استفاد کرده.
رمان نودهشتیا:انجمن نودهشتیا
به شما اطمینان می دهم که پس از خواندن این داستان، نسبت به پرنده های ساعتی احترام و توجه زیادی قائل شوید.
ولی دوری توماس، به ساعت کوکی اش توجه کرد. وقتی که در کوچک ساعت باز شد و پرنده ی کوچکی بیرون آمد تا چیک چیک کند، دوری بلند شد و به سمتش رفت. لب هایش را نزدیک در چوبی کرد و گفت:
-صدامو می شنوی؟
زمزمه کرد:
-فکر کنم فوق العاده ترین ساعتی هستی که تو عمرم دیدم.
مکثی کرد و دستپاچه گفت:
-امیدوارم اینجا رو دوست داشته باشی.
راستی، در ادامه چه خواهد شد؟
آنسوی در
لری توماس، برای زنش، ساعت دیواری خرید.
سر میز شام، جعبه ی کادو شده ساعت را آورد و کنار بشقاب همسرش گذاشت. به جعبه کادو، خیره شد و از شادی، دستش را جلوی دهانش گذاشت
گفت:
-اوه خدای من! این چیه؟
سرش را بالا برد و به او نگاه کرد. چشمانش از خوشحالی برق می زد.
گفت:
-خب، بازش کن.
دوری، با ناخن های بلند و تیزش، روبان را باز کرد و کاغذ کادو را پاره کرد. سینه اش از هیجان بالا و پایین می آمد. لری، دست از خوردن کشید و به او خیره شد. سیگاری روشن کرد و به دیوار، تکیه داد. زیر چشمی حواسش به دوری بود.
از هیجان بالا گریه کرد و گفت:
-یه ساعت دیواری!
https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%af%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%86-%d8%b3%d9%88%db%8c-%d8%af%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
- ۴.۳k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط